يک عالمه حرف!!!
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/٢۸  کلمات کلیدی:



سلام.....سلام....سلام!


کلام اوّل:: بهار ار باده در ساغر نمی کردم چه می کردم؟!

بالاخره رسيد....بهار رو عرض می کنم. حالا اين که خوبه يا بد، بماند!! اصولاْ واسه ی اونی که اوضاع جيبش خوب باشه بهار يکی از زيباترين تحوّلات زندگيه که خيلی بهونه های قشنگ واسه ی آدم دست و پا می کنه، و حتّا زمستون و پاييز و تابستون!! اما واسه ی اونی که هشتش گرو نه و ده و يازده و دوازدهشه...... بگذريم.

يه سزی حرفای کليشه ای هست که اين روزا بازارشون حسابی گرمه که من هم می خوام يه خورده گرم ترش کنم! فعلاْ اینا رو داشته باشید:: حالا که طبيعت عوض می شه چرا ما نشيم؟!!!!! چرا کدورت ها رو دور نريزيم؟!!!!! چرا گذشته رو کنار نذاريم و به آينده فکر نکنيم؟!!!! چرا اصلاْ يه آدم ديگه نشيم؟!!!! باور کنيد می شه همچين کاری کرد!! تجربه ی خيلی جالبيه. امتحان کنيد، اگه دلتون خواست نتيجه اش رو به من هم بگيد. اما يه چيزی اين ميون هست که خيلی مهم تر از اين حرفاست: با همه ی اين تفاسير از خوش گذروندن و شادی و خوشحالی غافل نشيد! مخصوصاْ که فصل، فصل خوش و بش و خوشحالی و خوش مزّگی و خوش گذرونی و ....خیلی چیزای دیگه است. کلاْ این فصل، فصليه که آدم بايد خوش خوشانش بشه!!!

کلام دوم:: خب، حالا که اومدن بهار رو بهتون خبر داديم و اصولاْ عيد هم هست، واجبه که يه سری تبريکات رو خدمت همديگه تقديم کنيم: سال نو همه ی شما عزيزانم مبارک! شاد باشيد و سرافراز! ايام به کام! سرتان سبز! دلتان خوش! شعرتان پرشور! چشم دشمن کور!....بقيه ی چيزا رو خودتون به خودتون بگيد، از طرف من... و اما چون چند وقتی در خدمتتون نيستم و ممکنه که به اينترنت دسترسی نداشته باشم، يه عالمه شعر از يه عالمه شاعر باحال براتون جا ميذارم. فعلاْ با همين شعرا اموراتتون رو بگذرونيد تا برگردم::




قصّه تازه اي نمي شنويد، حرف هايم دوباره تكراري است
چه بگويم شما كه مي دانيد هم چنان فصل، فصل بيكاري است
گفته بودي به كوچه ها برويم تا كمي وا شود دلت امّا
غافل از اين كه وقت دلتنگي، همه ي شهر چارديواري است
ها؟ ببخشيد ساعت چند است؟واي بر من دوباره يادم رفت
ساعت هر دوتايمان يك عمر مانده در بين خواب و بيداري است
نكند مثل شهرهاي قديم زير آوار خواب گم شده ايم
سعي كن باستان شناس عزيز! جاي خوبي براي حفّاري است
گاهي البتّه چيزهاي قشنگ مي نوازند چشم خاطره را
مثلاْ روي شيب سرسره ها غفلت كودكانه اي جاريست
ولي آدم بزرگ ها انگار ناگزير از تبسّمي تلخند
مثل شعري كه در تكلّف وزن مملو از واژه هاي ناچاري است
من كمي عشق خواستم آيا انتظار زيادي از دنيا است؟
قيس هم يك زمان همين را خواست، شايد اين يك جنون ادواري است.

(سيد مهدي نقبايي)

با تشکر از خانم "فاطمه حق وردیان"
***************************


دلم برای سرودن، بهانه کم دارد
و دفترم غزل عاشقانه کم دارد
قبول کن! دل مجنون من! که دیوانم
هنوز هم دو سه دفتر ترانه کم دارد
تمام تازه به دوران رسیده ها گفتند:
"که باغ یخ زده ی من جوانه کم دارد"
ولی چگونه بخوانم به گوش این گنجشک
حیاط ما نه درخت و نه لانه کم دارد؟
و با چه لهجه بگویم به این همه کرکس
درخت خانه ی ما آشیانه کم دارد؟
اگر چه دست عجولم هنوز هم خالی است
هزار تخته اگر چه، زمانه کم دارد،
بیا بیا برسانم به آن حقیقت خیس
که عشق حادثه ای جاودانه کم دارد.(۱)

"فرهاد صفریان"

(۱) بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشق تر است."سهراب سپهری"

**************************

فکر کردم که پر و بال خودم خواهی شد
و فقط قبله ی آمال خودم خواهی شد
تا ابد زمزمه ی جاری من می مانی
و غزلواره ی سيّال خودم خواهی شد
وقت روييدن خورشيد و طلوع باران
غنچه ی بکر دل کال خودم خواهی شد
آسمان را به خدا می دهی و اين اطراف
ساکن پستی گودال خودم خواهی شد
اوّلين پاسخ شک هام! نمی دانستم
آخرش باعث اغفال خودم خواهی شد
با وجودی که اميدی به تو و دست تو نيست
مطمئنّم که فقط مال خودم خواهی شد!

"مرتضی قاسمی ۲۶/۹/۸۰"

*****************************

چيزی درون باغ به مريم شبيه نيست
نمناکی شکوفه به شبنم شبيه نيست
حوّای عهد بوق! در آيينه های قرن
حتّا قيافه ی تو، به آدم شبيه نيست
اين مردمی که روی زمين پرسه می زنند
چشمانشان به آينه ی غم شبيه نيست
بغض هزار قهقهه، امّا عزيز من!
لبخند تو به آن چه که گفتم شبیه نیست
شاعر! نگو! سروده ی تو ننگ دفتر است
آنچه سروده ای به غزل هم شبیه نیست
من زخمی و تو بی خبر، ای کاش بشکند
آن دست بی نمک که به مرهم شبیه نیست!

"علی اکبر یاغی تبار ۲۳/۵/۷۸"


 
ماهي كوچك!!!
ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/٢٤  کلمات کلیدی:

سلام. عرضم به حضورتون، اين نوشته نابهنگام، براي تبريك گفتن به دوستي است كه همه ميشناسنش ،فردا تولد آدمك كوچه تاريك غزل است، همين مرتضي خودمون. مرتضي جان ميدونم تو هم اهل اين حرفها نيستي ولي تولدت مبارك،مبارك ، مبارك




چقدر عاشق و تنهاست ماهي كوچك
اسير و تشنهءدرياست ماهي كوچك
هميشه حالت غمگين بركه را دارد
سوار قايق روياست ماهي كوچك
ميان آبي امواج زندگي كرده ست
عزيز خاطر درياست ماهي كوچك
وسيع موج و صدف، را به تنگ آبي داد
چقدر اهل مداراست ماهي كوچك
دلش گرفته براي به رود پيوستن
غريب غربت اينجاست ماهي كوچك
بزن به تنگ بلورت تلنگري امشب
كه عشق جاري فرداست. ماهي كوچك!

راضيه ايماني





در زمين شر به پا كن و خوش باش
مثل من ادعا كن و خوش باش
فكـــــر كردن بـــــه ما نمـــــي آيد
زندگي در فضا كن و خوش باش
از كسي كه جمال دارد و حال
خواهشي نابجا كن و خوش باش
من كه احساس مي كنم پيرم
تو جواني ، صفا كن و خوش باش
با جماعت نگرد ! علافي است
به خودت اقتدا كن و خوش باش
سرنوشت تو هم ولنگاري است
بابـــطالت صفا كن و خوش باش
فرض كن زمين علفزار است
مثل بز چــــرا كن و خوش باش
آسمان مثل عشق تو خاليست؛
بادبادك هوا كن و خوش باش .

اكبر ياغي تبار


 
با هر چه عشق نام تو را ميتوان نوشت
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/٢٠  کلمات کلیدی:

سلام


كلام اول:
صلات ظهر كه بر دستـــــها وضو گل كرد
به نينواي عطش باز هاي و هو گل كرد
طنين سرخ تو در دشت آسمان پاشيد
و حــــرف حرف كلام تو در گلـــو گل كرد.
عاشورا متعلق به يك ملت و يا جريان خاصي نيست،عاشورا صدايي بود كه در ذرات عالم منتشر شد.آزادگي را نمي شود تعريف كرد؛در واقع تعريف پذير نيست، اما امام حسين(ع) نماد و آيينهء تمام نماي آزادگي است،اگر ما روح آزاده بودن را داشته باشيم و درك كنيم ، پيام عاشورا را دريافته ايم.


**************************


كلام دوم:
دنياي وب لاگ ، ما را با عزيزاني آشنا كرده و دوستاني را پيدا كرده ايم كه حقيقتاً نمي شود،ساده از كنارشان گذشت؛از همين رهگذر ما هم مهمان غمها و شاديهاي تازه اي مي شويم. فردا تولد دوست عزيزي است، كه ما در همان برخورد اول صميميتش رو باور كرديم و باعث شد بيشتر از پيش دوستش داشته باشيم. بعــــــــلــــــه تولد آقا محسن است صاحب خونه وب لاگ كرگدن. محسن جون تولدت مبارك! ميدونم تبريك گفتن تولد ، همچين به كلاس بي كلاس ما نمي خورد و زمانه هم مجال اين چيزها را نمي دهد، ولي چه مي شود كرد....

كلام سوم:
خانم حق ورديان زحمت كشيدند و چند شعر عاشورايي خوب براي ما فرستادند كه ما چون نميدانستيم با چه زباني بايد تشكر كنيم ؛با همين زبان وب لاگيمون از ايشان تشكر ميكنيم. خانم حق ورديان دستتون درست!

**********************************


كربــــــلا به خون خود تپيــدن است
جرعه جرعه مرگ را چشيدن است
كربلا صفا و مروه اي شگفت
پا به پاي تشــــــنگي دويدن است
روضه نيست كربلا كه بشنوي
كربـــلا سر بريــــــــده ديدن است
خلقت دوباره ، جلــــوهء جديد
كربـلا دوباره آفريـــــــــدن است
كربـــــــلا مرور روشــــــن معاد
از مغـــــاك خاك بر دميدن است
حرمت حماسه ، غيرت غيور
قطره قطره خون شدن چكيدن است
هر چه مي دوم به خود نمي رسم
كربلا به اصل خود رسيدن است.

مرتضي اميري اسفندقه

اين جا بمان دختر تنت آتش نگيرد
گلهاي سرخ دامنت آتش نگيرد
صحرا براي بازي ات جايي ندارد
در اين بيابان خرمنت آتش نگيرد
بر روي دامن مي تكاني خون دل را
از غيرتش پيراهنت آتش نگيرد
امشب سكوتي تلخ داري تا وجودم
از سوز "بابا گفتنت" آتش نگيرد
داغ عطش بر روي لبهاي تو خشكيد
تا چشم هاي روشنت آتش نگيرد
بگذار بر روي زمين بار غمت را
تا جاده بعد از رفتنت آتش نگيرد
وقتي سر آييينه ها را مي بريدند
آتش گرفتم تا تنت آتش نگيرد!

مهري مهر منش



*******************************




امشب هوس‎كردم برايت چيز بنويسم
با سيـنه‌اي از خون دل لبريز بنويسم
شايد تو از من انتظاري سبزتر داري
اما فقط خـوش دارم از پائيز بنويسم
مي‎خواهم از بي‎مصرفي،تكرار،خودرويي
از بوتـه‌هاي هرزه ء جالـيز بنويسم
تا خون قلبت را كف دستم بياشامم
اصـرار دارم با بـياني تيـز بنويسم
تاريك‎گفتن‎پيش‎از اينها‎مستحبي بود
اين‎بارواجب شدكه‎ياس‎انگيز بنويسم
شايدبداني لحظه‌هاي سرخ يعني چه؟
تصمـيم دارم از شـقايق نيز بنويسم
بايد فقط محض رضاي خاطـر فرهاد
از يك عدد شيرين بي پرويز بنويسم
فردا چه خواهم كرد؟! باور كن نمي‌دانم
امشب‎كه ميخواهم برايت‎چيز بنويسم.

اكبر ياغي تبار

من غريبم اي غريبه آشنايم مي شوي؟
آشنا با گريه هاي بي ريايم مي شوي؟
در غريبستان چشمم التماس عاشقي است
با نگاهت هم صدا با چشم هايم ميشوي؟
گر دلم پرچين ندارد اين نشان سادگي است
همنشيني ساده و صادق برايم مي شوي؟
در خزان غربت و آوارگي پژمرده ام
با بهار ريشه هايت ريشه هايم مي شوي؟
روزگار انديشه هاي تيره را مي پرورد
اي غزيبه!جانپناه باوفايم مي شوي؟
غصه هايم اي رها از بند شوم بي كسي است
انتهاي غصهء بي انتهايم مي شوي؟

فرهاد صفريان
(پاييز 76)


 
حرير نازك سبز اتاق چشمانت
ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/۱٧  کلمات کلیدی:

سلام
اول:نميدانم چرا شما باور نمي كنيدكه رباعي غزلي كوچك است، باوركنيد ديگه:
بيچــــاره تر از عالم و آدم هستيم
ماتم زده اي مثــــل محرم هستيم
نه گنــــدمي و نه يار گنـــــدم گوني
ما هم‎دلمان‎خوش است آدم هستيم
بيژن ارژن
دوم: ممنونم از كساني كه به وب لاگهايي كه من معرفي مي كنم سر ميزنند، كلي خوشحالم ميكنند،حقيقت اين است كه من خيلي به حسن قريبي و وب لاگش چوپان ارادت دارم، اين از اين.اما اين آقا محسن هم وب لاگ با حالي به نام كرگدن دارد ،البته حوزهء كارش فقط شعر نيست،بيشتر به دلمشغوليهايش كه موسيقي عكس ،شعر و...مي پردازد. بعضي مواقع هم غزلهاي توپي ميزنه كه آدم غافلگير ميشه ،يه قسمت باحال هم به نام خاطرات يك مسافر كش داره....
يه وب لاگ ديگه هم به نام من در اين آبادي... ديدم كه خيلي خوشم اومد.ماشاالله كار و بار آدمك هم كه گرفته و نياز به معرفي ندارد.
خب ديگر صحبتي نيست جز.....

******************************************
اگركه شعلـه بگيـرم ز داغ چشمانت
پرنده مي شوم آيا به باغ چشمانت؟!
براي مردن من يك بهانه كافي بود
هجوم حادثه يعني فراق چشمانت
اگر كنار نگاهم هميشه مي ماندي
نمي گرفتم از اين دل سراغ چشمانت
خدا كند كه به قلبم بــهار برگردد
و غرق نور شود با چراغ چشمانت
مرا براي هميشه پناه ده پشتِ
حــريـر نازك سبـز اتـاق چشـمانت
***
اگرچه منتظر عشق ساده اي بودم
هنوز مانده ام از اتفاق چشمـانت .

راضيه ايماني

حجم اين فاصله ها بود كه ما را گم كرد
دست تقدير خدا بود كه ما را گم كرد
ما از آن دست نبوديم كه پنهان بشويم
خواب سنگين شما بود كه ما را گم كرد
روح آزاديمان بين دو راهي جا ماند
قصه سيب و حوا بود كه ما را گم كرد
ما در افكار شب چند مسافر بوديم
جاده بي سر و پا بود كه مارا گم كرد
هي از اين كوه به آن كوه گذر مي كرديم
چشم البرز و دنا بود كه ما را گم كرد
ما از اول سر سجاده خواهش بوديم
ذكر و تسبيح و ثنا بود كه ما راگم كرد

ليلا خجسته راد


 
گنجشكك اشي مشي ما كلاغ بود!
ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/۱۳  کلمات کلیدی:

سلام
اول اينكه:نميدانم چرا ملت غزل خوب را نمي شناسند، ما هر چي ميگيم،بابا حسن قريبي وب لاگ زده ،حسن قريبي شاعر،كتاب داره ...غزل رو خيلي خوب ميشناسه، و...خلاصه وب لاگ چوپان فعلاً كارش از ما درست تره،زحمتش فقط يك كليكه،يك كليك براي هميشه.
دوم اينكه:وب لاگ شاعرانه ها را ديديديا نه؟! از من به شما ،اگر يك بار بهش سر بزنيد ،ديگه هر روز اونجايين.خداييش هم شعرهاي باحالي داره ،هم مطالب متنوعي.

سوم اينكه:اين قرار ما كه قرار بود يك روز در ميان مطلب بزنيم را زياد جدي نگيريد،به گمانم تصميم آدمها بر مي گردد به عشقشون ، يعني اينكه عشقي تصميم ميگيرند، البته سردرد ، و سير شدن بازديد كنندگان از غزل خوب! هم ميتواند دليل قانع كننده اي باشد.
چهارم اينكه :بعد از كلي دعوا با اين آدمك ، خواستم درد دلي باشما داشته باشم ! ماشاالله آنقدر همدردي كرديد كه قيدش را زدم.
پنجم اينكه: قالب ما از همان روز اول طلسم شد،عزيزاني كه با مجهول عزيز ارتباط دارند،حتماً دليل آن را ميدانند، فعلاً با همين حال كنيد ، تا بعد...
باقي بقايتان

******************************************

وقتي شكـــوفه دادن ما ننگ باغ بود
پرپر شدن به پاي تو نوعي نفاق بود
خورشيد از ولايت ما كوچ مي كشيد
شـــيخ ذليل مرده به فكــر چراغ بود
پاي پدر به شهوت مادر دخيل بست
مرگ بشر به جرم همين اتفاق بود
گفتيم در نگاه تو چندي شنا كنيم
دريـا نبـــــــود لعنتـــي!! باتـلـاق بود
پرپر زديم و بال شكستيم و اي دريغ!
گنجشككِ اشي مشي ما كلاغ بود.

اكبر ياغي تبار


گرفتـــــه دسـت دلم را نگاه پنهـاني
و دلخوشم به همين جانپناه پنهاني
زدم به آبي دريا دل كبـــــودم را
دراين هواي كسوفيّ و ماه پنهاني
و ايمنم ز زمستان كه بار ديگر عشق؛
نهاده بر سر عقلـم كـلاه پنهاني
سواي سفسطه وقتي ويار حوّا هست
حـــــيا و ترس نـدارد گنــاه پنهاني
دراين زمانهء جبري كه سيب مي بارد
فلك ! بهانهء اين اشــتباه پنهاني
خداكند كه بپيچد درون احساسم
تمام ريشهء مـهر گيـــاه پنهاني

***
غريبه كاش بداني چه لذتي دارد
ميان اين همه آدم نگاه پنهاني!

فرهاد صفريان


 
مسيح دوباره
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/۱٠  کلمات کلیدی:

سلام.
نميدانم چقدر با واژهء« اجتماع» نه، با خود اجتماع آشنا هستيد،اين كلمه از منظر علوم مختلف معاني گسترده اي دارد ،كه به درد
هيچ كس نمي خورد، اما خود اجتماع همين محيطي است كه من و شما در آن راه مي رويم، درس مي خوانيم، تفريح مي كنيم و …
من مي گويم اجتماع امروز ما ، نابسامان است، بيمار است، خسته است،اجاره نشين است، بدبخت است، دزد است ، فلك زده است و…
به گمان بنده،اين جامعه حنجره ندارد، صدا ندارد، صدايي اگر هست يا آمريكايي است، يعني ربطي به ما ندارد،يا از ناي يك مشت دانشجوي فريب خورده است! يا از ناي قلم بدستان مزدور است.در اين هواي گرگ و ميش احتمال همهء اينها هست. اين جامعه نه جلال آل احمد ،نه شريعتي،نه مطهري و نه… (البته آقاي پور ازغدي صداي جديدي است،كه توصيه مي شود ،شنيده شود)
گفتم كه جامعهء ما نه تنها چند صدايي نيست،يك صدايي هم نيست ،اصلاً صدا ندارد،صداهايي بعضاً به گوش مي رسد كه بايد در آنها شك كرد،چون با آلودگي صوتي همراه هستند،چون از زبان يك فرد «اجتماعي» نيستد.من امروز نميخواهم نتيجه گيري بخصوصي بكنم،فقط از شما ميخواهم دقيقتر به اطرافتان نگاه كنيد؛به معتادين كنار خيابان كه معلوم نيست در كجا سير ميكنند، به كودكان خياباني ،به زنان بزك كردهء منتظر، به نوجوانهايي كه با عشق و علاقه سيگار ميكشند، به فلان مسئول دولتي كه ميلياردي مي دزد و به همه اين اجتماع
سرگردان دقيق تر نگاه كنيد همهء اينها صداهايي هستند كه به گوش احّد و ناسي نمي رسند،اينها ميتوانند ،پدر ، خواهر ،برادر و يكي از اعضاء خانواده ما باشند و يا هستند…به نظر بنده اين صداها قابل جمع آوري هستند و من و شمايي كه اين درد را بيشتر لمس مي كنيم ميتوانيم آن را از حلقوم مردم درآوريم،چيز ديگري هم كه در اين جامعه غايب است ايمان است، ايمان! بخنديد، نه به غيبت ايمان به حرفهاي من ، به واژه ايمان ! من مطمئنم كسي اگر بخندد،صداي مرا هم در گلو خفه كرده است،دقيق ببينيد چه بر سر واژه ها و معاني آنها آمده است، دقيق ببينيد چه بر سر ما آمده است…
آندره تار كوفسكي ،فيلمساز متفاوت شوروي سابق در جامعهء كمونيستي آن زمان ،در قلب بي ديني و بي ايماني مي گفت كه با ايمان يك درخت خشك سبز مي شود و شد…
من فكر ميكنم صدا ،در حنجرهءايمان،متولد مي شود! (سرتان را درد آوردم ،ببخشيد)

***********************

ماييم و خزاني و دل بي بر و بـاري
گور پدر باغ و بهـاري كه تـو داري !
اي بغض هزاران شبه! اي ابر سخن ريز
يكوقت‎براين‎خاك‎ترك خورده نباري ؟!
جو بار لهيب است غزل مرثيهء اشك
نگذار بسـوزيم در اين دوزخ جـاري
گاهي قلمي هرزه قدم شو كه دمادم
بيـهودگي روز و شبـم را بنـگاري
بردار و ببر جاي دگرهرچه قرار است
در خاك خيانت زدهء عشق، بكاري
از عـرعـر و عوعو بنويسـيد برايم
ما را چـه به زيبـايي آواز قنـاري
هرگز كسي از شاعر بن بست نپرسيد:
غير از عزلي تيره چه داري كه بباري ؟
بگذار تو را نيز به دشـنام بگيـريم
حـالا كه به كار دل ما كار نداري.
اكبر ياغي تبار
هنوز از لب مردم ، فريب مي ريزد
هزار تهمت و حرفِ عجيب مي ريزد
چقدر اهالي اينجا به فكر خود هستند
كسي نديده كه باران غريب مي ريزد
نخند! عابر عاشق! ميان اين كوچه،
كه صد نفر به سرت نانجيب مي ريزد
در اين برودت مطلق كسي چه مي فهمد
بهارِ آدم و حوّا ز سيب مي ريزد؟!
به ختم غائله گيرم مسيح هم آمد
دوباره گرد و غبار صليب مي ريزد.
فرهاد صفريان


 
درجستجوي آخرين موعود
ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/٧  کلمات کلیدی:

سلام
در راستاي اينكه هر رباعي غزلي كوچك است،اين رباعي را هم مرور كنيد.
حتي گراز امروز به فردا نكشيد
در اوج عطش منت دريا نكشيد
وقتي كه تمام فكر ما پرواز است
بيهوده قفس را به رخ ما نكشيد
مجيد نعمت اللهي
اما،عارضم به حضورتون كه اين روزها،حال و احوالمون مثل همين آب و هواي تهران است،و دلخوشيمان هم شنيدن غزلي از دوستي ومرور خاطره هاي دور است. به اميد روزهاي بهتر،در نوشته بعدي بيشتر با هم حرف خواهيم زد.
فعلاً بدرود


آنگاه مردي درغبار و دود گم شد
در كوچه هاي تنگ درد آلود گم شد
دنبال نيم ديگرش مي گشت؛ اما
اين نميه‏اش هم كم كمك فرسود، گم شد
ديديم يك شب در خياباني مه آلود
از بس دچار وهم و وحشت بود، گم شد
ميخواست با دريا بپيوندد، كه يك روز
در عمق بسيار اندك يك رود، گم شد
بر لب سلامي آفتابي داشت ـ افسوس ـ
در لحظه‏هاي ابري بدرود، گم شد.
با اولين گامي كه بي هنگام برداشت
در جستجوي آخرين موعود گم شد.
من ديدم، ابرو باد و باران نيز ديدند
كز دور، خورشيدي برآمد، زود گم شد.

سهيل محمودي


شبي كه شاعر پائيز مي‌شوي ، كيجا!
شبيه شعر، غم انگيز مي‌شوي كيجا!
تو سهم سادگي قلب پاك كوهكني
چگونه قسمت‎پرويز مي‌شوي؟ كيجا!
خداي كاغذي شعـرهايي و داري
به دست نوع بشر ريز مي‌شوي‎كيجا!
فرشـتهء همهء اوجـهاي دنيايي
كه با حضيض، گلاويز‎ مي‌شوي كيجا!
تو شاه بيت كدامين سروده‌اي كه چنين
از آب و آينه لبريز مي‌شوي؟! كيحا!
شبيه يك لب درحال بوسه دزديدن
چقدر وسوسه انگيز مي‌شوي كيجا!
عزيز خاطر ياغي شدن كه چيزي نيست
عروس مـادر او نيز مي‌شوي كيجا!

اكبر ياغي تبار


 
مثل هميد!
ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/٥  کلمات کلیدی:

سلام. رباعي غزلي كوچك است، باور كنيد. باز هم با يك رباعي شروع مي كنيم . اينبار هم ازمجيد نعمت اللهي.
انگار دوباره ساده گير آوردي
يك عاشق بي اراده گير آوردي
مات تو شدم:مگرنه؟بس كن ديگر
اي شاه مگر پياده گيرآوردي.
اما يك بار ديگر از مجهول عزيز تشكر ميكنم ، براي طراحي قشنگي كه كردن. و يك توصيهء دوستانه: كساني هم كه با شعر سپيد الفتي دارند ، وب لاگ هومن عزيز را از دست ندهند.


**************
اي مردم هميشه دروغ است نامتان
خورديد نان عاشقي ام را حرام تان
دلواپسم براي غزل، عشق ، زندگي
بوي فريب مي رسد از احترامتان
فردا براي گريه اگر بغض بشكند
سر مي نهم به شانه سنگ كدامتان
در خلوتي كه از خود من هم فراتر است
گم مي كند تمام مرا ازدحام تان
مي خواهم از كنار شما ساده بگذرم
پاسخ نمي دهم به فريب سلام تان
مثل هميد ! اهل همين ماه و سال
هرگز به آسمان نرسد پشت بامتان
سيد حبيب نظاري

*************************
نگاه كن دل مرا كه تكه تكه مي شود
و از خودت سوال كن به خاطر كه مي شود
بيا و آسمان چشمهاي عاشق مرا
ببين به روي گونه ام چگونه چكه مي شود
و فرض كن كه آمدي تو و مرا صدا زدي
عزيزمن حقيقتاً بگو مگر چه مي شود
تو مي روي تومي نشيني و تو حرف ميزني
و كار و بار شعر من دوباره سكه مي شود.
علي طلوعي

 
پر پر كلاغ پر
ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/۳  کلمات کلیدی:
سلام.
خوب به همت مجهول عزيز ماهم صاحب خانه شديم، همين جا از اين بزرگوار تشكر ميكنم و اميدوارم فرصت جبران براي ما بماند.با يك رباعي از جناب آقاي مجيد نعمت اللهي ،شنبه را آغاز ميكنيم:
با بودن تـو نصـيبـمان غم نشــود / جز پيـش تو پشـت عاشــقان خـم نشود
اي عشق، هميشه از خدا خواسته ايم / تا سايـهء تـو از سرمان كم نشـود.
خوب، اول اينكه ؛ از امروز به بعد به اميد خدا يك روز در ميان ،مطلب جديد ميزنم.دوم هم اينكه ؛ عزيزاني كه به ما لينك داده اند و ما اينكار را نكرده ايم ، حتماً يادآوري كنند .

فعلاً بدرود

.




پرپر كلاغ پر ! دل بي اتفاق پر
از كرت هاي مزرعه تخم نفاق پر
نفرين به تو كه هيچ دلي دوستت نداشت
آتش چنان بگير كه روي اجاق پر
با تو اتاق پر شده بود از پري عشق
پر بود تا حوالي رف در اتاق پر
پرواز، شوق تازه اي به بال تو مي دهد
در آسمان پرندهء بي اشتياق پر!
حالاكه بسته شد چمدان نما ندنت
آيينه شمعداني تو روي طاق پر
اصلاً چرا به اين در و آن در زدن عزيز!
هر دل كه سرد مانده و بي اتفاق پر
سيدعلي رضازاده

*************************
چه روزها كه يك به يك غروب شد نيامدي
چه اشكها كه در گلو رسوب شد نيامدي
خليل آتشين سخن،تبربدوش بت شكن
خداي ما دوباره سنگ و چوب شد نيامدي
براي ما كه خسته ايم و دل شكسته ايم، نه
براي عده اي ولي چه خوب شد نيامدي
تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام
دوباره صبح ، ظهر، نه، غروب شد نيامدي
مهدي جهاندار



ببين! براي تو اي ميوهء گس نارس
چقدر دل نگرانم؛ چقدر دلواپس
از اين روزهاي پروازكش دلم خون است
خوشا به حال شما جوجه هي توي قفس
براي من كه زمان و زمينه معكوس است
بهار عين خزان است و آسمان محبس
مني كه پيرم از اين باغ،خسته و سيرم
چه ميكشند سپيدارهاي تازه نفس
دوباره حال خودم از خودم بهم خورده است
چقدر فكر مزخرف؟!چقدر فعل عبث؟!
فرشته هاي شما هيچ نمي فهمند
فقط فرشته خوب خودم! همين و بس
اكبر ياغي تبار

********************
بيا به خاطر ايمانمان به شك، باشيم
و از اهالي اين درد مشترك باسيم
خطوط سيرت ما در سواد كولي نيست
چرا مجاب تفاسير اين كلك باشيم؟!
يقين برّهء ما را كه گرگ شك بلعيد
فقط مراقب افسون ني لبك باشيم
وبال گردن اين پيله ها نمي مانيم
اگر به قيمت پرهاي شاپرك باشيم
چه مي شود كه در اين شور و حال تو خالي
به جاي گريه بخنديم و با نمك باشيم؟!
ببين نمايش باران دوباره طوفاني است
چرا شبيه كويري پر از ترك باشيم؟!
…و لمس ميوه ممنوعه كار هركس نيست
تب جسارتمان را بيا محك باشيم!
فرهاد صفريان