و چشم هاي تو باران
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

سلام
مهدي فرجي را از قبل مي شناختم ،آن وقتها كه غزل براي سروش جوان مي فرستادم و اين مجله صفحه شعر متفاوتي داشت، در يكي از شماره ها چند غزل را از مهدي خوانده بودم.البته ديروز از حسن قريبي درباره مهدي اطلاعات خواستم كه پته اش را روي آب ريخت!! برداشت بد نكنيد ذكر خير مي كرد.خلاصه اينها را بدانيد بد نيست:
مهدي فرجي متولد 1358 كاشان است ،چند سالي هست كه غزل مي گويد و دو كتاب از او چاپ شده:هزار اسم قلم خورده ، و چشمهاي تو باران . اي تو راز روزهاي انتظار را هم زير چاپ دارد. مسول انجمن شعرجوان كاشان است ، يكي از برگزيدگان شبهاي شهريور ...
در كتاب «و چشمهاي تو باران» چيزي كه بيشتر از هر چيزي جالب توجه است ،تسلط فوق العاده مهدي بر عروض و استفاده از وزنهاي سخت و مهجور است ،البته صميميت كلام غزلها و تصاوير امروزي و مضامين نو هم از ديگر مشخصه هاي شعري اوست، در روزهاي آتي بيشتر درباره او با هم حرف خواهيم زد. فعلاً بدرود.

****************
شعر، خيلي چيزهاي خوب يادم داده است
چيزهايي را كه از چشم شما افتاده است
شعر يادم داده شب تا صبح عاشق باشم و
صبح تا شب باز عاشق(اين كه خيلي ساده است)
باز يادم داده مرزي نيست بين شعر و عشق
آخر اين جاده تازه ، اول آن جاده است
شعر يادم داده مشتي واژه را سرهم كنم
هر كجا بادام چشم و لعل لب آماده است
(قافيه كم دارم اما فن بي نقص عروض
مثل اين مصرع دوبارش را اجازه داده است)
من همينم آدمي كه سالهاي سال پيش
مادرش او را براي شعر گفتن زاده است

**********

آهاي روسريت بوي گل ـ بهار چه قدر...
وچشمهاي تو در ساعت قرار چه قدر ــ
شبيه پنجره هاي به سمت باغ شدو
شكوفه داد به من، من كه بي قرار چه قدرــ
به چشم آبي تو تن سپردم و حالا
مرا به آب زدي ،آه بي گدار چه قدر؟
الههء همهء آبشارهاي جهان !
به من بريز چه بي حد،به من ببار چه قدر
تو باش، مردم اين شهر سبزتر باشند
آهاي روسريت بوي گل ــ بهار چه قدر....

مهدي فرجي


 
چر امن...
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٢٥  کلمات کلیدی:

سلام.
چرا من فرمان شعردوست هستم
دوست عزيز و شاعر گرامي آقاي مير افضلي گله كرده بودند كه چرا ما پشت اسم فرمان شعردوست قايم شديم و...حقيقتش حق با ايشان است آدم نبايد خودش را پشت كسي قايم كند و به قولي از پشت نقاب صحبت كند،اما دلايلي هست ،ضرورتهاي هست و ... كه باعث مي شود بعضيها( صبا كه از خواب پا ميشن نقاب به صورت بزنن) بعضيها به خاطر ترس از حكومت، بعضيها به خاطر اينكه افكار واقعي خودشان را كه نمي توانند علناً بيان كنند،و نميخواهند هويت واقعيشان را ديگران بدانند، بعضيها به خاطر كارهاي خلاف(دزدي ادبي، دزدي بي ادبي،پرداختن به خلاف شئونات و...)
اما در مورد بنده،اول اينكه هيچ دليلي ندارد من فرمان شعر دوست نباشم!!!!
دوم اينكه اگر نيستم فقط به خاطر راحتي كار خودم است ، مثلاً شما كه بازديد كننده هستيد به خاطر اينكه مرا نمي شناسيد، نظرتان را راحت تر مينويسيد، يا من هم ميتوانم راحت تر باشم در برخورد با دوستان و عزيزانم،.
خدا گواه است فقط به خاطر راحتي كار خودم است و دليل ديگري ندارد. با اينكه خودم هم قانع نشدم ولي شما قانع شويد،به خدا جاي دوري نمي رود.
چوپان بي چماق
حسن قريبي عزيز، چند روز پيش روز تولدشان بود اما اين دليل اين سطور نيست چون ما حضوراً از تبريكات و.. خودمان محرومشان نكرديم، وظيفه را به نحو احسنت به جا آورديم.اما دليل اين سطور؛اين بار آقاي قريبي بزرگوار، يك شعر نو ،يك غزل ، يك داستان كوتاه(قابل توجه مجهول و داستانگو) و يك سوال(مقصوداين سطور) را در وب لاگ زده اند كه هرچند همهء نوشته هايشان خواندني است ولي سوال ايشان براي اين حقير قابل توجه بود كه اميدوارم پاسخ شما به اين سوال، ما را هم بتواند به جواب برساند.چ
كرگدن محقق
محسن خان اين بار دست به يك تحقيق بزرگ!!! در زمينه وب لاگهاي پر بيننده زده اند ، كه اميدوارم اسم شما هم در آن ليست باشد ،البته اين آقا محسن به اين توجه نكرده اند،كه آمار بازديد كننده در پرشين بلاگ مدتي است كه سر جاي خودش ايستاده و حركتي نميكند، به همين خاطر ما مجبور شديم يك كنتور براي خودمان بگذاريم.....
باقي بقايتان

**********

از رهگذار ياد شـما پا نمي‌كشم
ميلي‎پريده‌ام‎كه به هرجا نمي‌كشم
با واژگان‎سلسله‌وار و سليس شعر
شبهاي گيسوان ترا شانه مي‌كشم
الاّ به ضرب‎زور وگرنه به ميل خود،
از آستان حضرت دل پا نمي‌كشم
بر صفحهء نگاه تو اي يوسف شريف
نقشي شبيه چشم زليخا نمي‌كشم
عمري اگر بماند و جراًت مدد دهد
چيزي به نام نعرهء مستانه مي‌كشم
تنها بيا وگرنه به قرآن! نه من نه تو !
من منّـت برادر و بابا نـمي‌كشـم.
اكبر ياغي تبار
يك شب به چشمهاي تو ايمان مي آورم
در راه سبز آمدنت جان مي آورم
در امتداد غربت اين جاده ها عزيز
ايمان به بي پناهي انسان مي آورم
گفتي كه قلب هاي پريشان بياوريد
باشد ، بروي چشم!پريشان مي آورم
عمري شبيه عابر اين كوچه هاي خيس
هر شب براي پنجره باران مي آورم
وقتي كه چشمهاي تو لبخند مي زند
از من تو جان بخواه ، به قرآن مي آورم
مرتضي مصلح


 
ماهـــي روح
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٢۱  کلمات کلیدی:

به عزيزم محسن


تازگيها آفتاب از خود جوابش كرده است
همنشين سايه هاي اضطرابش كرده است
در دلِ يك صفحه هم حرفش نمي گنجد ،ولي
انتشارات دل مردم كتابش كرده است.
حال و روزش پيش از اين،باور كنيدآباد بود
غير عادي بودن دنيا خرابش كرده است.
اختيار دل كه نيست اينبار هم ققنوس عشق
بي خيال شعله هاي التهابش كرده است.
ماهي روحم به اقيانوس هم راضي نبود؛
طفلكي لالايي اين بركه خوابش كرده است.
طفلكي يك لحظه غفلت كرد،
عاشق شد...
و بعــد
تازه فهميدم كسي آدم حسابش كرده است!!!

فرهاد صفريان


 
بوي تند كوچه هاي بي اقاقي
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱/۱۸  کلمات کلیدی:

دوستت دارم چنان كه مست ساقي را
يا دهاتي نغمه هاي كوچه باغي را
دوستت دارم چنانكه شاعري بي درد
شاهــكار ابتــذال اتفــاقي را
دوستت دارم چنانكه آدم عاشق
سوز مرموز غزلهاي فراقي را
دوستت دارم چنانكه موج دريا كش
قعر اقيانوسهاي باتلاقي را
دوستت دارم چنانكه كفتري پرپر
غار غار آسمان خوار كلاغي را
دوستت دارم چنانكه خاطري تاريك
روشناي قصرهاي بي چراغي را
دوستت دارم چنانكه عابر بن بست
بوي تند كوچه هاي بي اقاقي را
دوستت دارم چنانكه دوستم داري
دوستت دارم چنانكه درد ياغي را
اكبر ياغي تبار


 
خانه اي خراب به دوش
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/۱۱  کلمات کلیدی:

سلام
كلام اول:اين روزها
اين روزها با اينكه تقريباًغمي نيست، ولي سگرمه هايم آنچنان در هم است كه انگار آخر دنياست، مثل سهراب سپهري نگران غمهاي نيامده ايم،ورد زبانم اين مثنوي سايه است:‹ بهار آمد گل و نسرين نياورد / نسيمي بوي فروردين نياورد/ بهار آمد چرا از گل خبر نيست / چرا گل با پرستو همسفرنيست /مگر گل نوعروس شوي مرده است/ كه روي از سوگ و غم در پرده برده است و…› يا اين غزل اخوان ثالث ‹عيد آمد و ما خانهء خود را نتكانديم/گردي نسترديم و غباري نفشانديم و…
اين روزها به خنده هايم ظنين شده ام،چرا خنده؟ چه دليلي دارد بخنديم،اصلاً چه فلسفه اي دارد اين خنده.شما هم فكر كنيد،ببينيد دليل خنده چيست،اگر سرگيجه نگرفتين من خودمو دار نميزنم. اين روزها هوا سرد است،باور ميكنيد امسال اصلاً سرمانخوردم ،مني كه هميشه سالي دوازده ماه سرما ميخوردم،امروز هم كه برف شانه هايمان را سفيد كرد.خلاصه اينكه اين روزها اوضاع من قاطي است…
كلام دوم: مار در آستين پروراندن
يكي از دوستان شاعري كه با من قرارداد داشت !!!!؟؟؟!!! مرتضي قاسمي خودمون بود، همين آدمك شما، كه مخش رو زديم و آورديمش قاطي بچه هاي ادبي پرشين بلاگ(اللهي كه چراغ خونهء اين پرشين بلاگ هميشه سه فاز و روشن باشد)اوايل كارش آقا محسن گل براي ما نوشت كه مواظب اين ماري كه در آسنين من!!؟؟!!؟ بود ،باشم.حقيقتش من افعي را درسته مي بلعم چه برسد به…براي همين جدي نگرفتم . از آنجاييكه دوسني رفته بود اون پايين پايينا پيام گذاشته بود كه ما زيادي همديگر را تحويل ميگيريم ،امروز تصميم گرفتم يه جوري حال اين آدمك (همين ماري كه آقا محسن گفته بود) را بگيرم ،يعني يه جوري كله پاش كنم كه ديگه بلند نشه!!!؟؟؟؟؟!!
در همين راستا اعلام ميكنم كه آقا مرتضي! سربلندمون كردي ،و من خوشحالم كه وب لاگي به اين با حالي داري همون موقع هم توي دانشكده نوشته هاي ستون آزادت معركه بود و كلي مشتري داشت …
خدمت شما هم عرض كنم كه با استعداد است چه مي شود كرد،خداييش من از صفحه اش لذت ميبرم و اصلاً هم زيادي ازش تعريف نمي كنم.
كلام سوم:اهالي اين دور و بر و چند تا هيچ
الف/ هيچ رفتين هفت سين شاعرانه ها رو بخونيد، اگر دلتون براي غزل مشتي و توپ و پر شور تنگ شده ،حتماً سري به شاعرانه هاي سيامك بزرگوار بزنيد،اگر سر حال نيومدين به من بگين شايد شاخ در بيارم.
ب/ هيچ ميدونين از مرتضي پاريزي عزيز خبري نيست،يا خبري هست و ما خبر نداريم،من تازه همين الان دلتنگ صفحه اش كتيبهء زخم شدم ،يادم باشد حتماً بهش سر بزنم.احتمالاً سفري ،عيد ديدني و…باشند .
ج/ هيچ غزل چهل بيتي محسن رو خوندين؟؟ جگر آدم كباب مي شود،اينجاست كه شعر نماد طغيان روحي آدمها مي شود. قابل توجه عباس خودمون كه ديگر محسن را سر كار نگذارد و گرنه ….
د/ هيچ ….
چند غزل توپ براتون گذاشتم تا بيشتر بهتون خوش بگذره، پس خوش باشيدو بدرود

*******************

رسيد با طبقي ابرهاي آب به دوش
وبوسه زد به درختان آفتاب به دوش
يكي دو سيل مانده تا دل دريا
نشسته اند به گل؛ رودها،حباب به دوش
غروب مي چكد آرام بر قطيفهء سرخ
ز كتف خوني البرز،آفتاب به دوش
كجاست تشنه تر از من؟ كه در تمتمي عمر
به نام آب كشيدم،خم سراب به دوش
زبان سرخ! تو با اين قبيله صحبت كن
كه ميكشم سر خود را به اجتناب به دوش
به جستجوي تو اي آخرين خليفهء عشق!
هميشه داشته ام خانه اي خراب به دوش
زلال تشنگي ام را مگر تو دريابي
تويي كه ميرسي از جاده ها شراب به دوش
…و حال و روز بدم را كسي نمي داند
قيامت است و من و عالمي حساب به دوش
سيدمحمدعلي رضا زاده
زخم زبان مردم بي درد ، ماند و من
از پشت، زخم خنجر نامرد ماند و من
يك عمر در تزلزل يك عشق گم شدم
پايان كار دفتري از درد ماند و من
وقتي كه پلك پنجره را بست چشم تو
پس‎كوچه ماند و يك دل ولگرد ماند ومن
مي خواستم بگويمتان،چشمهاي سبز!
بغضي فقط به حنجرهء زرد ماند ومن
درگير و دار حادثهء خوب بودنت
درد شكست خوردن يك مرد ماند ومن.
شهريار قلي زاده
داشت مي رفت چتر بردارد بعد يك لحظه از خودش پرسيد
مي شود با تو خشك بودن را زير يك چتر زندگي ناميد؟
با خودش گفت بعد از اين بايد مثل عكس توكاغذي بشوم
گرچه برعكس گريه كردن او ، عكس مثل هميشه مي خنديد
بعد با خود ادامه داد:بله، مثل عكس تو كاغذي بشوم
مثل عكس تو خشك و تكراري ، مثل عكس خودت سياه و سفيد
از دم پله ها كه رد مي شد مثل هر بارچشم خود را بست
با خودش باز هم تجسم كرد آخرين دفعه اي كه او را ديد
تك تك روزها به سرعت برق توي ذهنش عبور مي كردند
آخرين گريه هاي تابستان،اولين خنده هاي بعد از عيد
يكنفر چند هفته است مدام بي هدف دور خويش مي گردد
مثل سياره هاي نامكشوف ، مثل منظومه هاي بي خورشيد
آسمان زير صفر بود ولي ، همچنان با خودش قدم مي زد
نفسش داشت بند مي آمد، زير چتري كه برف مي باريد...
آرش فرزام صفت


 
بازگشت
ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٧  کلمات کلیدی:


نه لب گشايدم از گل، نه دل کشد به نبيد
چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسيد!

سلام!
برای بار دوم عيدتان مبارکا باشد! و آرزوهايی که همه برايتان می کنند........
شمال خوب است، چه برای پول دارها چه برای......
شمال زيبا است به خصوص نوار ساحلی آن: لاهيجان، لنگرود، رامسر، تنکابن، نور، محمودآباد، بابلسر و.....
دريا آخر دنيا است... می خواهيد باور کنيد می خواهيد باور نکنيد!
حقيقتش هنوز توی توی حال و هوای آن همه خوبی و زيباييم! دست خدا درد نکند!!! اگر حالی بود بعدها بيشتر برايتان می نويسم. فعلاْ بدرود....



گاه گاهي مجاز هستي كه مثل زن ها شوي افاده كني
آنقدر از خودت بگويي كه مغز يك مرد را پياده كني
چشمهاي قشنگ تو شب و روز آبرو مي برند از مهتاب
خب تو حق داري از قيافه ي خود بروي سوءاستفاده كني
تو كه از اين محل بزرگتري پس به امثال ما محل نگذار
بخدا خوب نيست وقتت را وقف اين مردهاي ساده كني
به خدا ميرود تمام شود توي اين شعر مرد ساده ي تو
چون تو در نقش دختري هستي كه فقط كافي است اراده كني

(حسين حسيني)

-------------------------------------------------------------------------

خدا مي توانست مردي بسازد كه بعد از تو در غربتش جان بگيرد
و او مي توانست يك سنگ باشد،دگرگون شود شكل انسان بگيرد
خدا مي توانست اصلاْ نباشي،خدا ميتوانست عاشق نباشم
به جاي تو يك برف مي آمد و من سراغ تو را از زمستان بگيرد
خدا مي توانست اصلاْ همينطور، همينطور باشم كه او آفريده است
ولي آخر قصه تغيير مي كرد كه اين داستان خوب پايان بگيرد
تو مي شد كه اصلاْ نيايي به اين شهر و من نيز در اين خيابان نباشم
خدا نيز از ابتدا مي توانست كه اين كوچه را از خيابان بگيرد
خدا مي تواند جهاني بسازد كه اين مرد اصلن به دنيا نيايد
خدا مي تواند خدا مي تواند به اين روح پيچيده آسان بگيرد
پس از قرن هايي كه بر من گذشته است و فرسنگها دور هستي از اين شهر
پس از تو نميخواهد اين مرد ديگر در اين شهر دلگير باران بگيرد
غروب است و دست خودش نيست ديگر، همان حلقه هايي كه در چشم خود داشت
و حالا همين مرد تصميم دارد براي زن و بچه اش نان بگيرد

(آرش فرزام صفت)

------------------------------------------------

دير كرد آمد كه اينجا تا سراغ شما را بگيرد
بين اين سايه هاي غريبه از خيابان تنها بگيرد
جرئتش را كمي بيشتر كرد هي به تنهاييش بال و پر داد
آسمان شد كه تا حجم يك مرد توي اندازه اش جا بگيرد
ذهن يخ بسته ي كوچه ها را توي تكرارتان هي ورق زد
رفت،برگشت اما نشد تا روي دستانتان پا بگيرد
طفلكي پيش پاي شما مرد زير سنگيني چشم مردم
از بس اينجا دلش منتظر شد تا كمي وقتتان را بگيرد!

(مريم محافظ)