غزلبركه!
ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٢٩  کلمات کلیدی:

 

          دل من حجم حقيری ست خيال تو بزرگ !

کی رسد فصل دل انگيز وصال تو بزرگ !؟

ای شب نقره‎ای حسرت دريا که شده‎ست

ماه در برکه‌ی چشمـان زلال تو بزرگ !

نام تو با پر و پرواز  چنان همراه است

کاسمانها  شده از وسعت بال تو بزرگ !

می دود کودک خورشيد به استقبالت

می شود آينه از شوق جمال تو بزرگ

ای غــــزلبرکه‌ی اندوه زلال تو بليغ!

دل من حجم حقيری ست خيال تو بزرگ !

امين شيرزادی

 


 
پس از عمری سكوت!
ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٢٠  کلمات کلیدی:

 

سلام.دنياي اينترنت و وبلاگ، آگاهي ها و آشنايي هاي زيادي براي من داشته، وشايد با تمام سالهايي كه باشعر نفس كشيده ام ؛ برابري كند. محمد محسن سوري را شاعران پيش كسوت مي شناسند ، هرچند براي من و امثال من نامي غريبه است كه بواسطهء پسر بزرگوارشان(پوريا سوري ) با ايشان آشنا شده ايم. اين سه دفتر حاصل سالها تنفس شعر است و حال و هواي دهه چهل و پنجاه را دارد، هر چند از حال و هواي شعر امروز هم غفلت نشده؛ در ونمايهء اغلب شعر ها انتقادي اجتماعي است با رنگ و بويي عاشقانه! و قتي در پس پشت كلمات يأسي ديده مي شود ،ناخودآگاه شعرهاي فروغ تداعي مي شود و وقتي هم غرور و فخامت و استواري در كلام ديده مي شود ، به زبان اخوان نزديك مي شود. اما با اين حال زبان يكدست شعرها چه سپيد و چه نيمايي و چه كهن ، استقلال شعري و زباني او را مي نماياند؛ غزلها هم ، همين گونه اند ؛ اعتراض نامه هايي بر بي عدالتي،ظلم وعشق هاي دور

چند شعر را از اين مجموعه ها با هم بخوانيم:

 

قلمم گم شده،كتابم كو؟

دفتر رنج بي حسابم كو؟

با هزاران سؤال بي پاسخ

مانده ام، زندگي جوابم كو؟

لالهء سرخ دشتهاي غمم

سوختم،باغبان،گلابم كو؟

كاشكي آينه زباني داشت

تا بگويد به من شبابم كو

مانده ام خسته در خجالت باغ

برف مي باردآفتابم كو؟

باز شب آمد و پريشانم

دخترم! قرصهاي خوابم كو؟

روزي از سهره اي غريب بپرس

كه درآتش، دلِ كبابم كو؟

 

تو صبح را نه با طلوع آفتاب

كه از نشان عقربه هاي ساعت

صدا مي كني

و شب را نيز

انگار چشمهايت

هيچگاه سپيده را نديده اند

راستي چند سال است

كه بر شب آسمان نگاه نكرده اي

نگاهت مي كنم

چه بي تفاوت مي گذري

از كنار گلهاي پلاستيكي

يادم مي آيد هنگام حضورشان

چه با خشم نگاهشان كردم

با تنفر

شايد در خانه ءبي تنفس ما

جاي گلهايي را گرفتند

كه سرانجام تشنه مردند

و ترانهء آب بر لبان آنها خشك شد

گاهي فكر مي كنم

حضور گل در خانه

يعني اعلام نياز به تنفس، به نگه، به نوازش

و نفسهاي زردشان

يعني اعتراض به انعقاد رويش

يعني استقبال بي صداي مرگ

از كنار گلها مي گذري بي تفاوت

بي تفكر از آنكه مي توان به رويش انديشيد

و در گلدانهاي خالي باز هم گل كاشت.

امشب صداي بغض منتشرم را

كبوتران شنيده اند

كنار پنجره باش

با گيسوان پريشانت

كه بوي عطر شعر مي دهد

نشان ستارهء چشمت را

به كبوتران داده ام

و گفته ام كه شعر بوي عطر سيب مي دهد

و ستاره بوي ياس هاي غريب

كنار پنجره باش

در انتظار پيغام بغض منتشرم

كه سرشار است از شعور شبيخون خورده شعرم

و خونابه ء جاري

از زخم ناسور بالِ بريده ام

كنار پنجره باش

كبوتران مي آيند

تا بذر بغض منتشر شده ام را

سينه ريزت باشند

و در آميزند با اشكهايت

تا حماسه ساز جاري رود باشند و روييدن

روييدن در دشتهاي فراموش

جاري در رودهاي خاموش

بشكن سكوت قبيله ام را

و خلاصم كن از اسارت گردباد تيرهء ترديد

پرواز كن پرستوي عاشق از پستوي سكوت

و چاووشي كن بها را

كه سروده ات زخم توانسوز بال بريده ام

را آرام مي كند

و سكوت سهره اي اسير را مي شكند

پروازش مي دهد بي بال

با بوي عطر شعر

تا كوچه باغهاي بهشت.

محمدمحسن سوري

 

مصاحبه با محمد سعيد ميرزايی: بيستون

 


 
ممنظومهء بی خورشيد!
ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/۱۳  کلمات کلیدی:

ما بيرون زمانم ايستادگانيم ....

۱ ـ در مورد زلزله بم ، حقيقتاً من حرفی برای گفتن ندارم.نه كسی مانده كه تسليتی بشنود و نه همدردی و همدلی دردی را دوا می كند. فقط اميدوارم شاعران اين حادثه را ثبت كنند...به هر صورت خدا كارش را بهتر می داند،اگر انسانها بگذارند.روح تمام رفتگان اين حادثه شاد و يادشان گرامی باد. 

چشمي هستي، هميشه درخون مانده

زلفي هستـــي به راه مجنـــــون مانده

ـ پايــــي هستم، به خاكـــــــريز افتاده

دستـــــي هستـــم،زخاك بيرون مانده

 

بيژن ارژن

۲ـ همانطوری كه اغلب مطلع هستيد دور پايانی انتخاب وب لاگهای برتر تا چند روز ديگه تموم ميشه. انتقادات زيادی از شيوه برگزاری اين مسابقه شده و می شود؛ كه بعضی از اين انتقادات درست است و بعضی نادرست. واقعيت اين است مسابقه گذاشتن در دنيای مجازی واقعاً سخته... هزار جور عيب و ايراد داره....ولی به هر حال اين مسابقه حاصل تلاش شبانه روزی عده ای است كه با جان و دل دارن زحمت می كشن، هر چند در بحث اطلاع رسانی اوليه ضعيف عمل كردن، اما روند كار خوب بود. اين از دوستان برگزار كننده كه دستشان واقعاً درست!اما بعضی از دوستان ديگر در كمال كم لطفی مارا به خيلی چيزها متهم كردن كه واقعاً جای تاسف داره...من خودم اين چند مدت به شهادت دوستان از دنيای وب دور بودم به دلايل مشغله كاری و غيره... يعنی مدتی بود فرصت سر خاروندن نداشتم. هيچ تبليغی هم نكردم. كارهايی كه كردم اينها بود. شب پايانی مرحله اول تمامی دوستانی كه به ذهنم می رسيد را ثبت نام كردم كه خدای ناكرده از دور رقابت كنار نرن. بعدش هم برای دوستان خيلی نزديكم يه آفلاين گذاشتم كه بعله ما هم شركت كرديم.بدون اينكه كسی را ملزم به رای دادن به خود كنم.حالا من چيكار كنم كه دونفر ديگر از دوستانم هم رای آوردن؟مطلب اين سايت رو بخونيد: گردو غباري برخواسته از پايكوبي غزل معاصر ،خون خامه و آدمك ، رفقاي يك محفل ادبي كه حضورشان در جمع وبلاگهاي برتر ادبي را بيش از شايستگي خود ، مديون راي دوستان مشتركشان هستند. سوال اينجاست كه پرپرونكا نامي نه چندان آشنا، چگونه يك تنه از پس اين دوستان بر آمده و در صدر فهرست ادبي خودنمايي ميكند؟!!!
جاي بسياري از شايستگان اين عرصه همچون شهر هيچ كس ، برنده جايزه اول مسابقه داستان كوتاه در جشنواره اصفهان ، در اين بين خاليست.
حالا اين مطالب را كی نوشته گرداننده سايتی به نام آبكش كه درباره همه چيز می نويسد. من فقط می خواستم به اين بزرگوار كه نه نام و نه آدرسی در سايتش گذاشته عرض  كنم برادر و يا خانم عزيز به كجای دنيا بر می خورد كه چند نفر با هم دوست باشن ، رای هم آورده باشن! اصلاً چند وبلاگ ادبی مشتری زياد داشته باشند به كجای سايت آنها بر می خورد. البته حمله اين عزيز تقريبا به تمام برگزيده ها بودو تحت عنوان وبلاگ برتر يا راي بيشتر ؟ به نقد عملكرد نه برگزار كنندگان بلكه برگزيدگان  پرداخته و حرف پايانی با ايشان اينكه انصافاً چند بار وبلاگهای ما را مطالعه كرده كه اينجوری داوری كرده.... بله من هم معتقدم جای خيلی از دوستان خاليست. باور كنيد از پنج رای من فقط يك نفر توی ليست برگزيده هاست، چه می شود كرد.اين هم از اين. يك چيز ديگه هم  ليستهای وبلاگی و يا سايتی است نظير ليست مجله الكترونيكی سياه و سپيد كه در بين وبلاگهای برگزيده ، وبلاگهای ليست آنها ، همان گردانندگان سياه و سپيدند كه از چنين نشريه وزيني بعيد بود. يك توصيه دوستانه به عزيزان خودم اينكه به نظر من چنين فرصتهايی را از دست ندهيد. به هر حال شما هم در اين مجموعه قرار گرفته‎ايد و اگر اين قضايا را جدی بگيريد، حتماً ليست برگزيده ها اينی نبود كه هست....به هر حال اين چهار روز را دريابيد.

شعر: بی هدف دور خويش...

داشت مي رفت چتر بردارد بعد يك لحظه از خودش پرسيد

مي شود با تو خشك بودن را زير يك چتر زندگي ناميد؟

با خودش گفت بعد از اين بايد مثل عكس توكاغذي بشوم

گرچه برعكس گريه كردن او،عكس مثل هميشه مي خنديد

بعد با خود ادامه داد:بله، مثل عكس تو كاغذي بشوم

مثل عكس تو خشك و تكراري،مثل عكس خودت سياه‎وسفيد

از دم پله ها كه رد مي شد مثل هر بارچشم خود را بست

با خودش باز هم تجسم كرد آخرين دفعه اي كه او را ديد

تك تك روزها به سرعت برق توي ذهنش عبور مي كردند

آخرين گريه هاي تابستان،اولين خنده هاي بعد از عيد

يكنفر چند هفته است مدام بي هدف دور خويش مي گردد

مثل سياره هاي نامكشوف،مثل منظومه هاي بي خورشيد

آسمان زير صفر بود ولي ، همچنان با خودش قدم مي زد

نفسش داشت بند مي آمد، زير چتري كه برف مي باريد

 آرش فرزام صفت


 
گاه گداري....
ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٤  کلمات کلیدی:

 

خوابی و چشم حادثه بيدار می شود...

هفت آسمان به دوش تو آوار می شود.

 

خواب زنانه ايست به تعبير گل مکوش!

گل در زمين تشنهء ما خار می شود.

 

برخيز تا به چشم ببينی چه دردناک

آيينه پيــــــش روی تو ديـوار می شود.

 

ديگر به انتظار کداميـــــن رسالتی

وقتی عصای معجزه ها مار می شود...

 

.........

 

وحشت نشسته باز به هر برگ اين کتاب

تاريخ را ببيـــن که چه تکرار می شود.

محمد علی بهمنی

 

013326.jpg

 

 

سلام. خوب مثل اينكه جدی جدی ما هم يك ساله شديم. و از اين بابت خوشحالم . باور كنيد اين همه دوست و رفيق پيدا كردن در يك سال خوشحالی هم دارد .درضمن از همه دوستانی كه به من رای دادند، صميمانه تشكر می كنم.

 

 

چشمي بخند تا كه مرا شادمان كني

كاري خلاف رسم قديم جهان كني

 

آنقدر تشنه ام كه تو بايد بخندي و

اين تشنه را به شير و عسل ميهمان كني

 

برخيز تا قدم بزنيم و تو با خودت

باران بياوري و مرا خيس آن كني

 

مجنون منم و اين كه دعا مي كنم خودت

فكري براي ليلي اين داستان كني

 

گاهي فقط دريچه ء بازي غنيمت است

تارو به بي نهايت هفت آسمان كني

 

احساس عشق سبزترين نوع بودن است

حتي اگر كه گاه گداري گمان كني،

 

كه عاشقي و در تو كسي راه مي رود

حتي اگر كه گاه گداري گمان كني.

 

عادل سالم

 

 

 

غروب بازي نور است و سايه اي گذران

رديف  صـــندلي و....كيفهاي آويزان

 

تمام زندگي ام مثل درس نقاشي است

ـ تو نيستي و جهان، يك طبيعت  بي جان

 

چه ساده زندگي ام را به قاب مي گيري

به روي بوم،دو تا لكه مي شود انسان؟!

 

به روي دفتر من يك، دو خط سبز بكش

كه باز گل بدهد اين بهار و تابستان

 

فضاي خلوت دانشكده ...دلم تنگ است

ببين شباهت ما شاعران و گنجشكان

 

غــــــــروب آمده و حرف تازه اي دارد

بــــــــــراي قصهء يك مرد، قصهء باران

 

*

بپيچ از سر حافظ به سمت فردوسي

دوباره شعر بگو چند دفتر و ديوان

 

بيا تو از سر حافظ...دوباره فردوسي

ـ محيط بستهء فكر من است اين ميدان

 

ســــــرقرار نيامد نسيم و...تنها ماند

دوباره حافظ سرگشته در بهارستان

 

« شكوفه هاي دلم زير گامهايت ريخت

به ياد خاطره هامان بكش دوتا گلدان

 

دوباره رنگ بچين و دوباره طرح بزن

كتاب، پرده، پرنده، بهار در ايوان .  »

 

علي داوودي