دقيقه آمد و رد شد...
ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/۳۱  کلمات کلیدی:

 

 سلام

حنيف آورسجی يکی از شاعرانِ جوانِ ايرانی آنطرف دنياست،كه قصد دارد هم اولين كتاب شعرش را به دست چاپ بسپارد و هم مثل همهء ما صاحب يك وب لاگ بشوند والبته قبل از اين دو كار، می خواهد نظر شما دوست داران غزل را در مورد شعرهايش بداند،پس نظر خود را از اين بزرگوار دريغ نفرماييد! 

بعد از تحرير: حنيف آورسجی عزيز بالاخره خودش صاحب خانه شد . اين هم آدرسش:http://www.hanif1360.persianblog.ir

 

رسيد قاصدكي از اهالي ديروز
درست ساعت پنج و حوالي ديروز

و با صداي بلندي سلام كردو نشست
به روي دفتر شعرم شمالي ديروز

دوباره قصه ي پرواز را به گوشم خواند
كبوترانه ترين خسته بالي ديروز

و در پگاه قلم بام شعر را پوشاند
شميم خاطره هاي سفالي ديروز

چه اشتباه قشنگي ! دوباره پيدا كرد
مرا كه گم شده در بي خيالي ديروز

بيا خداي افق ها سپيده ديگر مرد
همان غريبه همان لاابالي ديروز

به پاي زرد غزلهام اشك شعر بريز
كه سبز مي شوم از خشكسالي ديروز
                    
  * * *
دقيقه آمد و رد شد . و قاصدك را برد
درست ساعت پنج و حوالي ديروز

**************

از آن نبرد زخمي و خنجر به يادگار
ما مانده ايم و غربت ديگر به يادگار

اين صفحه ها اسير تلاطم شدند و ماند
تك ناخداي خسته ي دفتر به يادگار

مردم! دخيل زنده ي اين سرزمين سرد
تنها منم كه مانده به منبر به يادگار

اي سالها ترانه ي گنجشككان شهر!
اي از تبار هر چه غزل تر به يادگار

با خواب اشك سمت تو پرواز مي كنم
با بالشي كه مانده پر از پر به يادگار

در صحن چشمهاي حرم گونه ات عزيز
باقيست جاي بال كبوتر به يادگار

حالا كه از غروب زمين مي روي بگو
يك حرف جاودانه ي محشر به يادگار

شايد كه يادگار تو قبريست در كوير
شايد همين دو مصرع آخر به يادگار

**************

بي ادعا گذشتم از اين جاده سال ها
با فكر شعر ساده تر از ساده سال ها

با چشمهاي پر شده از بغض و بي كسي
با پاي خسته . يك تنه . آزاده سال ها

امروز مي روم كه بخوانم دوباره باز
شعري كه اتفاق نيفتاده سال ها

يا مي نويسم اين دو سه خط را به شاعري
شاعر! كه نامه اي نفرستاده سال ها

واخر به قله هاي سرانجام مي پرد
بالي كه بي تو كرده ام آماده سال ها

باور نمي كنيد كه جانانه فتح كرد
دستي كه بود پرچم و سجاده سال ها.....

حنيف آورسجي



 
بی خياليها
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٢۸  کلمات کلیدی:

    سلام
كلام اول: پرشين بلاگ هر روز مهمان تازه دارد:  1 ـ   سعيد بيابانكي  : شاعر گرانقدر  و سرور همه ما ؛ سعيد بيابانكي  افتخاري به گروه ادبيات پرشين بلاگ داده اند و  وبلاگ سنگچين را مي نويسند، چيز ديگري نمي گويم ،جز اينكه وجود اين بزرگوار غنيمتي است براي همه ما….
2 ـ‌جليل آهنگر نژاد‌‌ : شاعر خوب كرمانشاهي ، اگر درست گفته باشم اصليتش اسلام آبادي است.  تازگيها اين عزيز هم 
بيستون را دارد مي چرخاند و ما را مهمان شعرهاي  شاعران جوان كرمانشاهي مي كند.
3 ـ فرامرز حجازي : بارانهاي اسيدي اش لحظه هاي نابي را براي شما  دارد ،اگر بدون چتر سري به اين دوست گرامي بزنيد ،مطمئناً باز هم هوس قدم زدن  و زمزمه در اين وب لاگ را خواهيد كرد.
4 ـ مجيد معارف وند: سرگيجه هاي آبي كه دربردارندهء غزلها و شعرهاي نابي است.
5 ـ روح الله ساريجلو: فضاي وب لاگش فضايي جهنمي است ، خودش كه مي گويد از جهنم مي نويسد و آنقدرها هم كه مي گويند جهنم بد نيست…
6 ـ رضا كرمي را داشت يادم مي رفت، مفهوم سبز خشكسا ليها كه برگرفته از نام اولين مجموعه ء شعر ش مي باشد ،و مدتي است ما را هم مهمان نقدش مي كند و هم شعرش…
7 ـ حالا كه اينجوري شد ؛احسان پرسا صاحب وب قاصدك سوخته  (آخريشه ديكه) از چند وقت پيش مي خواستم معرفيش كنم ،هي يادم رفت، هي يادم رفت….طرح هايش معركه اند ..…گفته باشم ……
كلام دوم:دوستي بدون اينكه خودش را معرفي كند  در لابلاي شعرهاي وب لاگ حقير هربار بدون هيچ دليل منطقي  دست به تخطئهء اكبر ياغي تبار مي زند  و نشاني از خودش هم به جا نمي گذارد: براي همين اين شماره را كامل به شعر و انديشهء اكبر ياغي تبار اختصاص دادم كه اين دوست عزيز هم  بجاي گفتگو از پس پرده ،بيايد  و رك و راست حرفش را بزند.
كلام آخر: ما ارادتمند همه هستيم اگر نام نازنيني را  فراموش كرده ام ، به بزرگواري خودش و حواس پرتي ما ببخشد.
  بجز لينك آقاي آهنگر نژاد ، لينك تمام دوستان در كنار ديگر لينكها هست.البته لينك ايشان هم در اولين فرصت اضافه می شود
  اين برگهاي خوشگل را هم از سلبيناز كش رفتيم، خداكند ناراحت نشوند
.

غزل : بخت شور


يك عده چشمهاي مرا كور كرده اند
يعني مرا به عشق تو مجبور كرده اند
از من فرار مي كني . اما چه فايده
آنها مرا براي تو منظور كرده اند
شيرين تلخكام! خدايان در آسمان
بخت مرا به خاطر تو شور كرده اند
شب مثل روز بود كساني در اين ميان
مهتاب را گرفته و بي نور كرده اند
خيلي عجيب نيست اگر بي توجهي
آنها ترا ميان تو محصور كرده اند
آه اي خدا اهالي اينجا پيِ فريب
نام تو را براي چه بلغور كرده اند
واللهِ من كه لايق عشق تو نيستم
يك عده چشمهاي مرا كور كرده اند.

نو : باغهاي آفت زده


هر زمان مي بيني
باغ آفت زدهء شعر كسي بي برگ است
حمد و توحيد بخوان!
اتفاقي كه قرار است بيفتد مرگ است.

 

دوبيتي : بي خيالي ها


عقاب آسمانها…بي خيالش
غزل‎‏‎‎ْ خانوم رويا…بي خيالش
از اين ياران سرتا پا خيانت
دلم خون است اما بي  خيالش


***


هبوط اتفاقي بي خيالش
سياهي بي چراغي بي خيالش
برو با ديگران خوش باش بانو!
دل بن بست ياغي بي خيالش

 

رباعي‌: فرمايشتان درست! اما كشك است

 

موجي كه به روي ساحلت مي ماند
شعري است كه در مقابلت مي ماند
يك روز دلت براي من مي سوزد
مي ميرم و داغم به دلت مي ماند


***


ما از طرف زمانه تجليل شديم
در موسم افتتاح تعطيل شديم
رفتيم كه قاطي بزرگان بشويم
ديديم به يك فسيل تبديل شديم


***


با چشم هميشه سركش و بد ذاتش
بر خرمن لحظه هاي من زد، آتش
خوش بود بدون من و با خود مي گفت:
گور پدر شاعر و احساساتش


***


گفتي همهء زندگي ما كشك است
تحميل زمين بر آسمانها كشك است
ما هم به حساب كشكْ سابي گفتيم:
«فرمايشتان درست! اما كشك است.

 

تمام شعرها از علي اكبر ياغي تبار

 

 


 
دو مسافر يله در ....
ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٢٥  کلمات کلیدی:

 

دلخسته ام از اين اتاق چند در چند
يك آسمان چند است ، آقا بال و پر چند
آقا اجازه عيد يعني چه؟چه روزي؟
من از پدر پرسيده ام ديروز هر چند
او هم نمي داند حساب روز و شب را
مي پرسد از من خواب راحت تا سحر چند
تا اين كه سهم هر كسي يك لقمه باشد
اكرم بگو دست پدر تقسيم بر چند
مي پرسد از من حاصل عمر خودش را
مي گويمش اندو.ه ما را ضرب در چند

غلامعلي شكوهيان

***********

بعد از اين خوب و بدش باشد پاي خودمان
انتخابي است كه كرديم براي خودمان
اين و آن هيچ مهم نيست چه فكري بكنند
غم نداريم، بزرگ است خداي خودمان
بي خيال همه، با فلسفه شان خوش باشند
خودمان آينه هستيم براي خودمان
ما دو روديم،كه حالا سرِ دريا داريم
دو مسافر يله در آب و هواي خودمان
احتباجي به در و دشت نداريم،  اگر
رو به هم باز شود پنجره هاي خودمان
درد اگر هست براي دل هم مي گوييم
در وجود خودمان است دواي خودمان
دوست داريم كه نفهمند، بيا بعد از اين
خودمان شعر بخوانيم براي خودمان

مهدي فرجی

******************

كوچشم آبي ات كه بهاري كند مرا
در انجماد عاطفه جاري كند مرا
من بي عصا گذشتن از احساس پيري ام
تا دستهاي گرم تو ياري كند مرا
اي كاش چشم كافر هر جا نشين تو
از درد بي كسي متواري كند مرا
فردا كه مي روي به افقهاي دور، كاش
گرد گذشتن تو غباري كند مرا
از هجرت كبوتري ام خسته ام ولي
كو آن قفس كه باز بهاري كند مرا؟


امير مهرداد اميری

 


 
باغ جولان مرا بی در و پيكر بدهيد!
ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٢۱  کلمات کلیدی:

 

عشق پرواز بلندي است مرا پر بدهيد
به من انديشهء از عشق فراتر بدهيد
من به دنبال دل گمشده ام مي گردم
يك پريدن به من از بال كبوتر بدهيد
تا درختان جوان راه مرا سد نكنند
برگ سبزي به من از جنس صنوبر بدهيد
يادتان باشد اگر كار به تقسيم كشيد
باغ جولان مرا بي در و پيكر بدهيد
آتش  از سينهء آن سرو جوان برداريد
شعله اش را به درختان تناور بدهيد
تا كه يك نسل به يك اصل خيانت نكند
به گلو فرصت فرياد ابوذر بدهيد
عشق اگر خواست ، نصيحت به شما گوش كنيد
تن برازندهء او نيست به او سر بدهيد
دفتر شعر جنون بار مرا پاره كنيد
يا به يك شاعر ديوانهء ديگر بدهيد.


محمد سلمانی

***************


اگر چه دلت عشق را در به رو بست
«صدا كن مرا» كه «صداي تو خوب است»
خدا روزي از روزهاي قشنگش
دلم را گرفت و به يك تار مو بست
همان لحظه بغضي شبيه صدايت
به طرزي غم انگيز، راه گلو بست
غم انگيز و بي روح، لبريز اندوه
نگاه تو خورشيد تنگ غروبست .
اگرچه دلت لحظه اي پيش من نيست
و معجوني از آهن و سنگ و چوبست،
نبايد بپرسم ولي بي خيالش
عزيزم! چرا اينقَدَر عشق خوبست؟!

اكبر ياغي تبار

**************

 اين زخمهاي كهنه مرا ول نمي كنند
رحمي به رنگ آبي اين دل نمي كنند
حتي دو چشم خيسِ خودم بر وخامتم
شبگريه اي شبيه اوايل نمي كنند
در حيرتم كه اين همه خنجر چرا نگاه ،
بر اين شناسنامهء باطل نمي كنند؟!
من مرده ام –و مردم اينجا هنوز هم
غم را از اين  وبازده  غافل نمي كنند
مادر ! تو دل بر اين همه زورق نشين نبند!
اينها مرا حواله به ساحل نمي كنند.

فرهاد صفريان


 
چقدر با عجله مي روي مسافر من !
ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/۱٧  کلمات کلیدی:

 

و مرگ در چمدان تو ، جاده منتظر است.
نه استــخاره نكـن تازه اول سفــر است
و پيش از آنكه بخواهي به مرگ فكر كني
از اتفــاق دلت مثل آنكه با خبـر است
نه زود مي رسد آري نه مي‎كنــد تا خير
كه هم دقيقه شناس است‎وهم حسابگر است
بدون مرگ از اينجا نمي رويم كه مرگ
براي خانهء دنيــا درست مثل در است
دري كه روبـريت باز مي شــود آرام
درآن زمان كه هياهوي عمر پشت سر است
و مرگ را شبها وقت خواب مي بينم
كه مرگ عطر همان شبدر چهارپر است
و مي رسد كه گلي را به دست ما بدهد
هميشه مرگ همان گلفروش رهگذر است
و بهترين گل خود را به تو تعارف كرد
چرا كه ديد به دست شما قشنگتر است
چقدر با عجله مي روي مسافر من !
به اين سفر كه براي تو آخرين سفر است
چه بي قرار به ساعت نگاه دوخته‎اي
نه استخاره نكن چشم مادرت به در است
و مرگ گوشه‏اي از عكس يادگاري ما
و جاي خال تو پيش مادر و پدر است
و مرگ در چمدان تو ، بر لب جاده
و تو كه با چمدانت،  و جاده منتظر است.
محمد سعيد ميرزايي

 


 
زود باش معني كن لفظ مهرباني را!
ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/۱٤  کلمات کلیدی:



قبلاً تعريف آقای رفيع را برايتان کرده ام ،بدون هيچ توضيحی اين غزل را بخوانيد؛ دعا يادتان نرود.

دعــا كنــــيم نميــــرند لاله و لادن
هميشه سبز بمانند هر دو در گلشن
هزار آينه، بارانِ عشق مي بارند
اگر كه باز ببينندشان به خنديدن
ملال نيست جدايي، چرا كه در هر حال
حضور سبز دو روحند داخل يك تن
هميشه عشق صداي بلند فاصله هاست
شبيه جزر و مدِ ماه و موجِ تر دامن
اميد، جلوهء زيباي زندگاني ماست
بسان تابش نوري، اگر چه از روزن
چقدر طرز دعا كردن شما زيباست:
-مگير خالق عشاق اين "مرا" از "من"
خدا كند بنشينـــــيد روبــــروي هم
و عشق آيد و گويد كه: چشمتان روشن!

15/4/82 - رضا رفيع

 

*****************



با تو مي توان گل كرد باغ بي خزاني را
جــادهء تغزل كرد كوچـــهء جواني را
با تو اي تن خاكي ! اي تجسم پاكي!
مي توان به زير آورد عشق آسماني را
دستهاي تو خوبست آنچنان كه بايد گفت:
مي رمـاند از پايـــم هرچه ناتواني را
سفره خانهء چشمت قتلگاه مهمان شد
خوش به جا نياوردي رسم ميزباني را
تو اگر وجودم را زخمه زخمه بنوازي
مي خرم به جان و دل زخم هر زباني را
اين چنين كه من دارم از تو قصه مي سازم
هيچ كس نمي خواند هيچ داستاني را
دير مي شود لطفاً منّ و من نكن كيجا!
زود باش معني كن ! لفظ مهرباني را

اكبر ياغي تبار

***************

مي‏خواستم عزيز تو باشم خدا نخواست
همراه و همگريز تو باشم خدا نخواست
مي‏خواستم كه ماهي غمگين بركه اي
در دست‏هاي ليز تو باشم خدا نخواست
گفتـم در اين زمانهء كج‏فهمِ كند ذهن
مجنون چشم تيز تو باشم خدا نخواست
مي‏خواستم كه مجلس ختمي براي اين
پائيز برگــــريز تو باشــــم خدا نخواست
آه اي پري هر چه غزلگريــــه! خواستم
بيــت ترانه‏اي ز تو باشم خدا نخواست
مظلوم ساكتم! به خدا دوست داشتم
يارِ ستمْ ستيز تو باشم خدا نخواست
نفرين به من كه پوچي دستم بزرگ بود
مي‎خواستم عزيز تو باشم خدا نخواست.

فرهاد صفريان


 
ارتکاب غزل با سه نقطه...
ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/۱۱  کلمات کلیدی:


تمام سهم من از تو؛ همين بيست و سه تا دفتر
همين هايی که سوزاندم و شد يک تپه خاکستر
تمام سهم من از تو؛ همین بيست و سه شاخه گل
که بر تابوت جســــــــم خود شبانه می کنم پر پر
تمام سهـم من از تو ؛ صـدای چک چک باران
که می کوبـــد تـــــــن خود را به بام خانهء هاجر
تمام سهم من از تو؛ همين که سنگی ام ديگر
و عشقی احتمالی را نمی ـ هرگز ـ کنم باور
تمام سهم من از تو؛ فقط يک در و يک ديوار
به سوی نور يک ديوار ، به سوی فاجعه يک در
تمام سهم من از تو؛ دو دست ـ آغوش ـ بيهوده
که حتی آخر قصه نمی چسبـــــد به يکديگر
تمام سهم من از تو؛همين عکسی که در قاب است
و آن لحظه تو می گفتی که لطفا يک کم عاشقتر
تمام ســـــــــهم من از تو ؛ بـدون ذره ای اغراق
همـــــــــــين روح پريشـان خراب بی در و پيکر
تمام سهــم من از تو ؛ همين که آخر قصــــــــه
بگويم يا که بنويسم : برو يادت به خی ... نه شر!
تمام سهم من از تو...همين جا خسته شد شاعر
و يک سيگار روشن کرد ، قدم زد پک زد و از سر ،
دوباره سعی خود را کردو اعصابش که داغان شد
غزل را خط خطی کردو نوشت از خير اين بگذر.

**********

يكي بايدصدايش توي گوش ما سه نقطه
يكي بايد همين امشب و يا فردا سه نقطه
يكي كه مثل من ديوانهء ديوانه باشد
و مثل من روانش پاک باشد تا سه نقطه
يكي كه لهجه اش خاكي ، مرامش آفتابي
صدايش آبي آرامش دريا سه نقطه
يكي كه مثل بي بي خستگي هاي دلم را
بگيرد و بخواند طفلکم لا لا سه نقطه
هميشه توي خوابم ديده ام سهم من از عشق
انار و سيب و بعدش خانم سارا سه نقطه
انار وسيب و سارا توی بشقاب وجودم
و بی وقفه به ريش مردم دنيا سه نقطه
ولی اينها همه خواب و خيال كودكانه است
خيالات محال آدمـــــــــی تنها سه نقطه

***
دوباره پای شاعر از گليمش چيزتز شد
و بعدش اين غزل را مرتکب شد با سه نقطه
تمام سعی خود را کرد ، توی بيت آخر؛
بگويد يكنفر شايد ... هنوز... اما... سه نقطه.



محسن باقرلو (کرگدن مفقودالاثر)


 
تعطيل شد به خاطر باران كلاس ها
ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٧  کلمات کلیدی:

سلام
كلام اول: يكي دو شب پيش در منزل آقاي اشتياقي عزيز، مهمانان گرانقدري آمده بودند كه كمترينشان بنده حقير بودم.آقايان: مسلم فدايي (ترنم مردي از كوير) رضا رفيع و فرامرز حجازي .البته همه بجز آقا رضا بعلت اينكه اصولاً كسي بهش زن نمي ده، با اهل و عيال آمده بودن. براي اينــــكه دلتان بيشتر بسوزه ؛ خدمتتان عارضم كه تا پاســـي از شب (حدوداً 30/2 نصف شب) مراسم شعر خواني بر قرار بود . جداي از شعرهاي قشنگ مسلم فدايي، محسن اشتياقي و فرامرز حجازي، رضا رفيع با شعرها و متن هاي طنزش مارو تا سر حد مرگ به خنده آورد. دوستاني كه هنوز اطلاعات هفتگي مي خوانند و يا قبلنا گل آقا را ديده اند(سردبير اسبق گل آقا بوده) با نوشته هاي اين عزيز مواجه شده اند . خلاصه اينكه شبي بود از اون شبا….
البته هم آقاي حجازي و هم آقا رضاي گل قول داده اند كه در روزهاي آينده وب لاگشان را راه اندازي كنند،چه شود! ان شاالله خبرش را خواهم داد.
كلام دوم: اصولاً براي مطرح شدن شاعري و همه گير شدن شعرهايش علاوه بر شعرهاي خوب ،شانس هم از لوازم اصلي است.يعني خيلي چيزها بايد دست به دست هم بدهد كه شاعري مطرح شود؛ مثلاً يك حامي خوب در مطبوعات، شركت فراون شاعر در كنگره ها و شبهاي شعر(شاعري كه اصولاً منزو ي است نمي دانم چه خاكي بايد به سرش كند) و يك تريبون با برد زياد مثل صداو سيما يا يك روزنامه پر تيراژ و…
و صد البته امروزه مافياي ادبيات و ناشران ادبياتي سايه اشان آنقدر سنگين شده كه ظهور هر استعدادي را در نطفه خفه مي كند.شما فرض كنيد شاعرِ « روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است…بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است) ديگر شعر نمي گويد. يعني اينكه مصطفي جوادي ، شاعر خوب كاشاني به خيلي از دلايل عطاي شعر را به لقايش بخشيده و يا بيژن ارژن را خيلي ها نمي شناسند ، همين اكبر ياغي تبار و…
هدف از اين مقدمه اشاره با چاپ دو كتاب با ارزش غزل از صاحب وب لاگ ترنم مردي از كوير است ؛ 1 ـ وقتي غزل به منزلهء اعتراض نيست 2 ـ در چارچوب واژه و كاغذ .
دوستاني كه مرا مي شناسند ، بايد فهميده باشند كه بنده اصلاً اهل نان قرض دادن و بيخودي كسي را بزرگ كردن نيستم، شايد انتخابم تا حدودي شخصي باشد ولي سعي كرده ام از يك چهارچوب كه مورد قبول همه است ، پيروي كنم. يعني اينكه خيلي از ملاحظات را لحاظ مي كنم. بعد از آن درگيري نامه اي من و مسلم و بعضي از دوستان ديگر كه همه اش هم به دوستي عميقي انجاميد ، فرصت كند و كاو بيشتري در آثار آقاي فدايي براي بنده فراهم شد. و با تورق اين دو كتاب كه بيشتر شان مربوط به سالهاي 74 تا 78 است ، بايد اعتراف كنم شعرهايي يافتم كه نه تنها در آن سالها بلكه در حال حاضر هم جزء پيشرو ترين غزلهاي معاصر هستند . به نظر من اگر آقاي فدايي اين كتابها را در همان سالها چاپ مي كرد يكي از تاثير گذارترين شاعران اواسط و اواخر دههء هفتاد محسوب مي شد. امروز دو غزل را از اين مجموعه ها مي زنم شما هم زحمت بكشيد كتابها را براي خودتان تهيه كنيد وگرنه خداوكيلي ضرر كرده ايد. در وب لاگ ترنم مردي از كوير نوشته شده كه بايد از كجا تهيه كنيد.
با آرزوي موفقيت براي اين شاعر گرانقدر.




از هيچ سو« كسي كه بيايد » نمي شوي
آنقدر شايدي تو كه « بايد » نمي شوي
شيپــور هاي ممـتد شادي و آشــــتي
انگشتهاي توست كه « باشد » نمي شوي
در چارچوب واژه و كاغـــــذ دريــــچه اي
كوبيده ايم،بشكن اگر رد نمي شوي
حال و هواي حادثه اي تازه در تو نيست
يك مشت نقطه چيني و ممتد نمي شوي
سطري طلــوع مي كند و پلك مي زني
اما چگونه است كه «پل زد» نمي شوي
مغــــرور ايستـــــادگي ِســـــنـگ وار خود
يا چشمه اي و « شكل ببندد » نمي شوي
آشوب مه گرفتگي ام شـــــرح كوچكي
از تو است مهربان كه« بكوچد » نمي شوي
اين سرنوشت ماست كه تا آتش آتش است
از پا نمي نشينيــم و مقصـد نمي شود.



پاسي گذشت از شب و ماندند ياس ها
در معـــــرض بقيـــــهء دشـــوار پاس ها
بي‎اعتنا به هرچه « بمان » دست مي كشيد
ياسي كبــــود روي سرِ التماســـــها
مي رفت تا به خاك بينجامد و نرفت
بخش عظيمي از همهء آن تماس ها
پاسي گذشت و پشت سرش پاس ديگري
كم كم غليظ تر شد ازآن پس لباس ها
راهي دراز بود و شب از آن دراز تر
آســوده از مشــــايعت ناشناس ها
همسايه روي بسترش آرام غلت خورد
اين خانه در تهاجم سرد هراس ها
اين خانهء گلي كه اگر گندمي نداشت
اين خانهء گلي كه… چه كردند داس ها
آغشته است روز نخستين مگر خدا
اين خانه را به گرمي بوي ياس ها.
فردا كه شد دهن به دهن گشت خبر:
تعطيل شد به خاطر باران كلاس هــا

هر دو غزل از مسلم فدايي



 
آب در آينه يا آينه در آب افتاد
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٤  کلمات کلیدی:


چرارنجيده اي ، بسيار هم رنجيــــده اي از من
چه رنج سخت و دور از انتظاري ديده اي از من

گناه من كه معلوم است، خيلي خوب اما تو
گناه خويش را آيا -بگو- پرسيده اي از من

مرا در من گره دادي شب غم سايه در سايه
چنين بر سايه ام شمشيرها سائيده اي از من

من از آن رو به سردي رفتن دست تو فهميدم
تو هم سرماي اين ديدار را فهميده اي از من

ندارد اعتبــــــاري دستــــــــهاي آدمك برفي
ولي تو دست خود را زودتر برچيده اي از من

چه برجا مانده حالا؟ چشم هايي بي رمق از تو
و حجم ساكت در خود فرو پاشيده اي از من



گره وا كن از زلف و در پا بينداز
مرا ياد شبهاي يلدا بينداز

به ژرفاي مهتابي چشمهايت
دلم را شبي در تك و تا بينداز

تماشايي ام در حضور نگاهت
به من يك نگاه تماشا بينداز

زمستاني ام بي تو، خورشيد من: تو
نگاهي به من گرم و گيرا بينداز

بسوزانم اي از همه شعله ور تر
و خاكسترم را به دريا بينداز

عجب رسم خوبي است عاشق كشي هم!
به هر قيمت اين رسم را جا بينداز

هر دو غزل از محمد يزداني



از سر انگشت غزل رقص به مرداب افتاد
تاب مي خورد دلـم باز در اين تاب افتاد
باز انديشه ي خورشيـد به ذهنـم تابيد
باز الهـام غزلگـون مـن از خـواب افتاد
سينه ريز دل من بود . به رويا گفتم ،
حلقه‎ي سجده كه برگردن محراب افتاد
پلـك برهم مزن اي دخـترك نقاشي!
روح طغيـانگر تو در قفـس قاب افتاد
بـاز نيـلوفـر آبـي بـه سـراغـم آمـد،
باز در حوض خيالم گل مهتاب افتاد
از تعجب دهن پنجره ها وا مانده است
آب در آينـه يـا آينـــــــــه در آب افتـاد .


سيد حسن حسيني رودباركي



غريبه حال دلــــــم را نپرس ! ويـرانم
مجاب سفسطه هاي سياه شيطانم
مجاب اين هيجانْ كه تو هم نخواهي ماند
در انتظــــار مرور دو دســت بي نانم
و حرف تشنگيم را تو هم نخواني از،
نگـــاهِ ياسِ كبــــود ِكوير ِ گلــــــــدانم
ببين چگونه دلم را به چوب مي بندند
هراسهايِ بزرگِ هميــــــشه پنهانم.
بياو دســــت مرا با بـــهانه اي رو كن
كه عاشقم كه خرابم كه نابسامانم

*****
دلم گرفته از اين چشمهاي تو خالي
مرا به شهر نگاهت ببـــر ، بگـــــردانم.

فرهاد صفريان


 
پيراهني از آه برايت دارم ( ۲ )
ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/۱  کلمات کلیدی:



تمام رباعي ها از بيژن ارژن



تا خورد به كتف زخمي اش تير تگرگ
از خواب پريد و ديد، تعبير تگرگ
آن ثانيه پشت پنجره جان مي داد
قيچي شده پر،كبوتري زير تگرگ




قطره، قطره، شد آب، آدم برفي
شدآب ، در آفتاب ، آدم برفي
آب از سر او گذشت، اما هرگز
بيدار نشد زخواب، آدم برفي





ديدم او را شب سياهي در مه
عريان شده بود، مثل ماهي در مه
گرگي و گرسنه گرگ خون آشامي
آهو بره اي و پرتگاهي در مه




بنشست به هر راهگذز ، خاكستر
گشتيم زپاي تا به سر ،خاكستر
ديروز دوسينه سرخ عاشق، امروز
يك مشت پر سوخته در خاكستر




زير باران، دوباره آغاز شدند
چون ابر بهار، خيس پرواز شدند
باران كه نبود،بسته بودند و عقيم
باران كه رسيد، چترها باز شدند



عشق من و تو حرام شد هرچه كه بود
قرباني انتقام شد هرچه كه بود
ديگر حرفي نمانده با هم بزنيم
بين من و تو تمام شد هرچه كه بود




روز اول به شوق و شورم انداخت
روز دوم گور به گورم انداخت
ـ:سيگار؟نمي كشم كه چون سيگاري
تا نصفه مرا كشيدو دورم انداخت



مه بود و تبر بود و بهار زخمي
خون بود، به روي سبزه زار زخمي
در بين جنازه ها كسي را مي جست
آن اسب سفيد بي سوار زخمي




ويرانه ترين ميكده را مي مانم
آن خالي بي عربده را مي مانم
با نم نم اشك و سينهءسوزانم
خاكستر باران زده را مي مانم




تمام رباعی ها از بيژن ارژن