آواز خواند...
ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٢٦  کلمات کلیدی:

 

برداشت عصر جمعهء آبان كمانچه را
آواز خواند:«اين همه خوار جهان چرا؟»


آهنگ «دوست دارمت اي مرگ!» را نواخت
وبعد هم «آه مانده ام از همرهان چرا؟»


ابرو كشيد در هم و با اخم حرف زد:
لبخند روي مردم نامهربان چرا؟


هر روز مي نشيني و تكرار مي شوي
در شعرهاي مردهء بي استخوان چرا؟
؟


دوباره تقويم پاره پاره شد و اشك آسمان
 بر روي شيب منتظر شيشه ها دويد


وقتي كه ديد قافيه هايش تمام شد
پركرد از گلوله گلوي طپانچه را


؟خونش حلال تشنگي سنگفرشها…


مجتبي صادقی

  • اين غزل به همين صورتی است که هست و هيچ دخل و تصرفی در آن نشده است(تغيير قافيه و ...)

 
پيرهنت را به من بده
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٢٢  کلمات کلیدی:

 

بيست قدم تا صفر عنوان وب لاگي است كه بهمن ساكي  شاعر گرانقدر صاحب آن است. خواندن شعرهاي اين بزرگوار ، باعث مي شود آدم حسرت اين را بخورد كه چرا قبلاً شعري ازاو نخوانده  و يا نشنيده است.  براي نمونه اين غزلش آنقدر زيباست كه من از ديروز فقط دارم اين را زمزمه مي كنم.

پيرهنت را به من بده

شب شد خيال آمدنت را به من بده
حسِ عزيز در زدنت را به من بده

امشب شبيه عشق رها شو درون من
روحِ شگرفِ بي بدنت را به من بده

اي مثل صبحْ آمده از لمـسِ آفتاب
من سردم است پيرهنت را به من بده

اينجا ميان موزه‌ي شب خاك مي خورم
يك شب هواي پرزدنت را به من بده

من با تو گفتن از تو ، تو را دور مي شوم
اي من ، منِ هميشه ،من ات را به من بده

…. حرفي نمانده است ، ولي محضِ يك حضور
فريادهاي بي دهنت را به من بده

مردن مرا نشانه‌ي تلخي ست ، بعد از اين
نامِ قشنگِ زيستن ات را به من بده .

********

فاطمه فروغيان نفر اول اولين مسابقه غزل معاصر هم بالاخره از اجاره نشيني راحت شدند و خانه جديدشان را  با نام سياه مست افتتاح كردند. در خوب بودن شعرهاي اين بزرگوار همين بس كه در مسابقه اي كه كله گنده هاي پرشين بلاگ شركت كرده بودند ، اول شد.

عشق در کوچهِِ‎ی هوس گم شد

دختری در عبور تنها ماند
سايه ای زير نور تنها ماند

عاقبت مرد پنجره جسدش
در تن تنگ گور تنها ماند

عشق در کوچه ی هوس گم شد
بين عقل و شعور تنها ماند

همه ی آسمانيان رفتند
مَرد ِ ملک ظهور تنها ماند

و زمين جايگاه شيطان شد
مسخ *! شک *! بوف کور *! تنها*... ماند !

وخدا هم هميشه دور ترين
و خدايی صبور تنها ماند ...

و دعايی که هر چه داد زدم
نرساندم به دور ... تنها ماند -

يک صدا در گلوی شاعر ... آه !
شعر بين سطور تنها ماند ...

 

***********

 

ميله هاي بد اقبالي


كولاك مي نوازد ويك گنجشك در چنگ ميله هاي بد اقبالي است
مي لرزد و نگاه هراسانش دلتنگ روزهاي سبكبالي است

گفتي بيا كه وقت خوش پرواز ، گفتي بيا كه وقت خوش كوچ است
ديدم‎كه حرفهاي خوشت پوچ است،ديدم كه وعده هاي تو پوشالي است

ناگه مرا اسير خودت كردي، گنجشك فالگير خودت كردي
چشمت بجاي اينكه به من باشد دنبال فال و مهره رمالي است

پابند آب و دانه نخواهم شد، آخر چگونه مي شود اينجا ماند؟
تا تن در انزواي چنين زندان ،دل در فضاي شرجي يك شالي است

آن روح را كه از قفس تن رست ديگر به تازيانه نخواهي بست
اين روزها دوباره كه مي آيي ، سلول انفرادي من خالــــي است

حميدرضا حامدی

 


 
خون...خامه ـــ وانمود تقارن
ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۱۸  کلمات کلیدی:

 

دوستان توجه داشته باشند هر ايميلی به اسم بنده به دستتون رسيد ،حتما آن را اسکن کنيد ، چون همين الان چند ايميل حامل ويروس به اسم خودم برای من ارسال شده . خاك بر سرشون.

۱- وانمود تقارن عنوان مجموعه شعري است از شاعره گرامي خانم ليدا تبياني كه در ۸۰ صفحه توسط انتشارات شروع منتشر شده است .فضاي غزلهاي اين مجموعه در حال و هواي كارهاي آقاي خوانساري و ديگردوستاني است كه توجه ويژه اي به فرم دارند… و اينكه مجموعه اي خواندني است  و انصافاً غزلهاي قشنگي  دارد. اين هم غزلی از اين مجموعه؛

به چشمهام فكر كن كه دود مي شود
كه بي خيال تو و هرچه بود مي شود


در آينه شكسته است و گريه مي كند
فرشته اي كه تابع حدود مي شود


مني كه خط خطي و يخ زده، مني كه گنگ
مني كه با جنازه وانمود مي شود…


كدام پنجره در امتداد تو شكست
دوچشم زخمي از جنون كبود مي شود


تقارن لب تو بر لبان سربي ام
و من كه بي خيال هرچه بود مي شود


ليداتبيانی

۲ـ وب لاگ خون..خامه.. هم به شكل عجيبي هك شده و هكر  از هاني خواسته كه طلب آمرزش كند چون….اين هم غزلي از اين بزرگوار نستوه.

تمام مــــــــردم دنيــــا دروغ مي گويند
هنوز هم سخن از بند و يوغ مي گويند


هنوز فصل، براي ترانه ها سرد است«1»
شراره ها«2» چه غريب از فروغ «3»مي گويند


چه ابلــــهانه در اين زمهرير ، آدمها
به گوش غنچه سخن از بلوغ مي گويند


صداي عشق ميــان دروغ ها گم شد 
درون حادثه هايــي شلوغ مي گويند :


بيا دوباره بهــــــاري پر از درخت شويم
و…صادقانه بگـــويم دروغ مي گوينـد!

خون ، خامه...

۱-ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
۲- شراره محمودي
۳-فروغ فرخزاد


 
کودتای خودکار
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۱٤  کلمات کلیدی:

 

سلامي از سر ارادت


1 – گزارش غيبت : عرضم به حضورتون ما چهارشنبه به اتفاق آدمك  رفتيم بابلسر كه تسليتي به اكبر گفته باشيم و حداقل دلداري داده باشيم. مرگ حق است اما خاطره هايي هست كه اين حقيقت را تلخ مي كند،هنوز محبت و مهمان نوازي اين نازنين از دست رفته  از يادم نرفته … به هر حال تسليت برو بچه هاي وب لاگي را به ياغي نبار رسانديم و او هم از همه تشكر كردو سلام فراوان رساند.
پنجشنبه بعد از ظهر هم آدمك برگشت تهران و ما هم يك توفيق اجباري شامل حالمان شد و رفتيم نمك آبرود، ديگه اين چند روزه چالوس و نوشهر و ده نو و دريا و جنگل و مهمان بازي و …جاي شما خالي…

2 – كودتاي خودكار : هادي خوانساري عزيز هم بالاخره چريكهاي جوان را منتشر كرد. اين كتاب با طرح جلد قشنگي (چريكي) در 136 صفحه و قيمت 1200 تومان ناقابل  منتشر شد.
در اين مجموعه گزيده اي از غزلهاي شاعران جوان غزلسرا كه به نوعي در غزل ، كارهاي جديدي كرده اند، انتخاب شده،و انتخاب غزلهاي چند شاعر وب لاگي هم در اين مجموعه جلب توجه مي كند: فاطمه حق ورديان، ابراهيم اسماعيلي، صالح دروند و…
به نظر حقير مهمترين قسمت اين مجموعه بيانيه اي است كه  خود هادي خوانساري تحت عنوان كودتاي خودكار در اوايل كتاب نوشته كه مطمئناً با موافقت و مخالفتهايي موجه خواهد شد و احتمالاً سرو صدايي هم بكند، اين بيانيه سيري است بر جريان غزل پيشرو  ايران و يك سري حرفهايي كه قبلاً جسارت گفتن آنها را هيچ كس نداشته، و البته حرف و حديث در مورد اين بيانيه زياد است، مثلاً محدود كردن شروع اين  جريان به  شاعران كرجي(خداوكيلي من مخلص هادي و بقيه برو بچه ها هستم و كارشان را هم قبول دارم) به نظر كاملاً درست نمي آيد،مثلاً در اين جريان حوزه شعر كرمانشاه( بيژن ارژن ، محمد سعيد ميرزايي و..) يا بابلسر(سيدعلي رضازاده،مهدي رضاييان، ياغي تبار و..)يا برو بچه هاي اصفهان و شيراز و رشت.. ناديده گرفته شده، ولي به هر حال بيانيه اي است كاملاً رسمي و مستند كه اميدواريم اگر نقدي مي شود نقدي نه از روي حسادت و غرض ورزي كه از روي حقيقت و دلتنگي باشد . من به شخصه روي ماه هادي عزيز را مي بوسم :چرا كه انصافاً جمع آوري اين مجموعه كار هركسي نيست،سخت گيري در انتخاب غزلها  ،مقالات انتخاب شده و پرداختن به اين جريان….
در آخر هم اين بحث را موكول ميكنم به يك فرصت بهتر…فقط توصيه مي كنم حتماً كتاب را تهيه كنيد و با دقت بخوانيد ، مطمئناً از خريد آن پشيمان نمي شويد. هر اطلاعاتي هم كه در مورد كتاب خواستيد ،به وب لاگ چريك مراجعه كنيد.از هادي عزيز هم بابت ارسال كتاب يك دنيا ممنونم.

3 – صالح دروند هم يكي از شاعران خوب روزگار ماست،در مجموعه چريك هاي جوان هم از او غزلي خواندني چاپ شده،  عرضم به حضورتون كه حتمً سري به غزلسرا بزنيد و انتخابهاي قشنگ اين بزرگوار را بخوانيد،انتخابهاي  صالح عزيز را مطمئن باشيد قبلاً جايي نخوانده ايد( تقريباً) يعني اينكه هر غزلي كه مي زند تر و تازه است.
4 – محمد كارگر: قرار بود مطلب جديدم را با غزلهايي از اين شاعر جوان اصفهاني  شروع كنم  كه اين غيبت ناگزير پيش آمد، و ديشب متوجه شدم خودش دست بكار شده و وب لاگي را  به اسم غزل خاتون ثپت كرده.  اينجا را هم از دست ندهيد.
5 – يك تشكر ويژه هم از خانم ليدا تبياني براي فرستادن مجموعه شعر «وانمود تقارن»  كه در بر دارنده شعرهاي زيبايي از اين شاعره گرامي است.ان شاالله در آينده از شعرهاي اين مجموعه هم توي وب لاگ استفاده می كنيم...   

6 -  خانم راضيه ايمانی هم با پشت ديوارها... شروع کرد.

*************

 روايت اول: 

                                                                    
من راوی‌ام ... تو شخصيت داستان من
انكــــار کن که آمــــده‌ای در جهان من
با يک تم جنــــــــــايی مبهم موافقی ؟
با يک رُمانس عشق ؟ بگو قهرمان من !
اين‌جا ـــ درون قصه‌ی من ، شهرزاد شب !
بعد از دو قرن آمده‌ای در زمان من ...
... و راه ميروی دل من تاپ ... تاپ ... تاپ
حالا صدای پای شما از زبان من ،
بر سطرهای کاغذ من جان گرفت و بعد
در خوابی عاشقانه شدی ميهمان من ـــ

       روايت دوم: 
                                                                                         
من روای‌ام ... ولی وسط خواب‌هام تو ،
مجبور می‌شوی که بگويی بيان من ،
اصلا به ذهنيات شما جور نيست پس
ديگر چه جای سنجش سود و زيان من
حالا دوباره پای شما ... تاپ ... تاپ ... تاپ
هرگام ميروی تو و هر لحظه جان من !
از اين به بعد قصه‌ی ما گريه آور است
پيچيده توی خانه صدای « بنان » من

 روايت سوم:

                                    
راوی تويی!!...و من که از اين‎خواب می‌پرم
زُل می‌زنم که اين همـــه‌ی آسمان من!
اصلا ستاره مثل تو آيا نداشته است؟
يا اشتـــــباه بوده تــم داســـــتان من ؟
اينـــــجا فضا به سود تو تغيير می‌کند !
بی‌هوده نيست دغدغه‌ی دوستان من !
راوی تويی... بيا و بريز اين اسيــد را ،
در خاطـــــــرات تلخ من و داستان من ،

روايت چهارم (آخر):  

و سنگ خاطرات کسی که نبوده‌ است
بر روی آن نوشته شده:
                     ، ..... مرزبان من .... ،
ــ در روز مرگ قصه‌ی اين عشق ــ
                                ، ... دفن شد ،
بر سنگ جای بوسه‌ی خوانندگان من
      اين قصه را چه کسی گفته ؟ من ؟ نه! تو ؟
بگذار تا که بسته بماند دهان من !
      راوی چه فرق می‌کند اين‌که منم ؟ تويی ؟
ويرانه است بی تو تمام جهان من ...

امير مرزبان ( از وب لاگ آينه)
                                                                   
************

داسم ولي ببخش علف را صدا زدم
دست خودم نبود  چنين نابجا زدم
وقتي كه لابلاي دلم كوه مي شدي
 سنگ تو را به سينه‎ي آيينه ها زدم
با پاي شوق بر تل انبوه رفته ها
رقص مـراد كردم و چرخ صفا زدم
   ابليس اين غرور چنان در برم كشيد
كز بام كبر طعنه به نام خدا زدم
      موسي‎كنار قصه‎ي من زار مي‎گريست
  وقتي‎به‎نيل فاجعه آن شب‎عصا زدم
           آن‎لحظه آب از سر من‎داشت مي گذشت
 فرصت نبود تا كه بگويم چرا زدم؟
   در نقطه‎ي سياه نشانها به راحتي
 ديدم كه تير آخر خود را خطا زدم
آنـجا كسـي مقـصر حالـم نبـود
       وقتي‎خودم به سايه‎ءخود پشت پا زدم
           چندي است آخرين غزلم گشته اين غزل

 آغاز كن مرا...كه نگويند جا  زدم


حسين اربابي


 
زندگی مرگ نابهنگامی است !
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٧  کلمات کلیدی:

     

 

زندگی

  

 مرگ نابهنگامی است

 

ناگهان اتفاق می افتد!

 


 
خرگوش سفيد
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٤  کلمات کلیدی:

                                   

                   

                    مه بسته ،  تمام راه بر سينهء کوه

                    انگار نشسته آه ،  برسيـــنهء کوه

                    سگهای شکار،خسته در دامن دشت

                    خرگوش سفيد ماه ، بر سينه ء کوه      

                                            

                                              ***

 

                   من بودم و آن غــزال گلپوش سفيــد

                      با آن سر و سينه‎و بر و دوش سفيد

                   ديدند  عقاب می شوم ،  لرزيدند

                  برسينهء برفی اش دو خرگوش سفيد

 

                                            ***

 

                     مانند کبــوتران پــرپــــر رفتيـم

                     باپای دل آمديم و با سر رفتيــم

                     ما مثل نسيميم که در بستر تو

                     از پنجـــره آمديم و از در رفتيــم.

 

                                     

                                 رباعی ها از بيژن ارژن

 

                                   

                  

                   آبی بپوش وقت عــزا هم بــرای من

                   خندان بيا به بدرقه ام ،  پابه پای من

                   هرچند ،  تو که کوه دماوند نيستی

                   تا نشکنی درون خودت در هوای من

                   روزی که می برند مرا روی دستــها

                  دنبال دست توست فقط چشمهای من

                  حتی نخوان زدفتر شـــــعرم حکايتی

                  تا در دل تو هيــچ نیـفتـــد بــلای من

                  نذری بکن که آتش دوزخ نســــوزدم

                  يک آسمان پرنده رها کن به جای من!

 

                                شيدا شيرزاد