دردِ...
ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۳٠  کلمات کلیدی:

سلام.

اول: اين روزها اوضاع  و احوال اصلاً مساعد نيست. به قولي بغضي فرو خورده دارم....هزار جور ناراحتي و جنگ اعصاب و اين حرفها...

دوم: شبهاي شهريور يا به قولي عصر شهريور و يا شبي از شهريور باز هم گند زد.من واقعاً شرمنده ام اگر اين گونه مي نويسم ، ولي اگر  ننويسم به خودم و به همهء دوستان خيانت كرده ام.۱ ـ  بعضي از اين پيشكسوتان  در زماني كه عرصه واقعاً خالي بود و با شعرهاي نه چندان شعرشان به جايي رسيدند و هنوز هم نان همان فعاليت محدودشان را مي خورند، مثل اينكه عقده سخنراني و شعرخواني دارند، پشت تريبون كه ميرن، سواد نافصشان گل مي كند در حاليكه  نه به‌زعم من به‌زعم خيلي از دوستان دوره‌اشان تمام شده، و بايد  بروند  جايي، كلاسی ، انجمني....

۲ـ البته اين وسط تقصير خيلي از جوانان شاعر هم هست كه به خاطر اينكه اسمي  از آنها هم در بين برنده ها باشد ، دست به پاچه خواري پيش كسوتان مي زنند و آنها هم هول برشان مي دارد كه كسي هستند.

من نمی‌خواستم وارد اين گونه بازيها بشوم ، چرا كه  نه نان شعر را خورده ام و نه قصد هست كه از اين راه ارتزاق كنم، ولي وقتي در چنين جلساتي می‌بينم كه فلان كس را كه وزنه اي در غزل بعد از انقلاب است و هم نسل ما هم هست ، بوسيله فلان پيش كسوت از يك شهر دور دعوت مي شود كه بيايد و شعر بخواند(قبلاً عطاي شركت در مسابقه را به لقايش بخشيده) در كمال ناباوري صدايش نمي كنند و جلوي مشتي موج سوار سكهء يك پولش مي كنند ....

يا دوستاني كه براي شنيدن چند شعر خوب آمده اند و مجبورند خزعبلات تكراري همان آقايان را بشنوند و يا....

امسال بعد از گندكاري پارسال هيات داوران  در پخش جايزه بين اقوام و دوستان و شاگردان،بودجه دهندگان مسابقه انگار گوشي دستشان باشد ، بودجه خيلي كمي مثل اينكه در نظر گرفته  بودند كه به ساندويچ خوردن آقايان هم كفاف نمي داد، براي همين برندگان به 20 نفر كاهش پيدا كرد، كه شامل بخش ويژه ( دفاع مقدس و حضرت فاطمه «س») و آزاد بود. تازه در قالب كلاسيك و سپيد.

بعد هيات داوران براي اينكه  حرفي پشت سرشان نباشد با كمال پررويي اعلام مي كنند كه سرشناسها و شاعراني كه شاعر بودنشان سالهاي پيش به اثبات رسيده! از گردونه رقابت حذف  شدند تا راه براي تازه واردها  باز شود. حالا  يكي از برندگان كه از بچه هاي شناخته  شده غزل معاصر است و همه مي شناسنش  و از برندگان هم بود مي گفت يعني من تا حالا گمنام و تازه وارد بودم و خبر نداشتم! يعني چي ؟! يعني اينكه اعتبار برنده ها را هم زير سئوال بردند ، من به جاي سيد مهدي موسوي ، مهدي زارعي و  امين هراتي خجالت كشيدم.

حقيقتش بحث بر سر انتخابها نيست، چرا كه همه منتخبها زحمت كشيده هاي شعر معاصرند و همه  از دوستان خود ما هستند. بحث بر سر تصميم گيرندگان ، نحــوه برگزاري و بي احتــــرامي‎ها يست كه به شاعــران جوان مي شود....

من در تعجبم از همين شاعران جوان كه چرا براي اين آقايان! مريد بازي در مي آورند .

به نظر من ديگر وقت آن رسيده باشد كه خود جوانها تصميم گيرنده باشند و اين گونه برنامه هاي فرمايشي را تحريم كنند. كاش امير  مرزبان و ابراهيم اسماعيلي بقيه دوستان را هم براي مرودشت دعوت مي كردند كه اينجوري اعصاب همه خورد نمي شد....

اين از اين. پس حرف من اين شد كه جاي تصميم گيرنده ها عوض شود.و يادمان باشد بعد از چندين دهه  يكي از همين جوانها  جريان غزل را تغيير داد  و شكل جديدي از آن را چه در زمينه تكنيك و چه در قابليتهاي ديگر غزل ، ارائه كرد.بگذريم...

سوم: تنها خوبي اين شب، ديدار با محمد سعيد ميرزايي ، حسن صادقي پناه، مهدي فرجي ، مهدي زارعي ، مهدي موسوي ، حميد رجايي و جواد ... بود

و برو بچه هاي وب لاگ نويس: هاني عزيز،روح الله ساريجلو،مژگان بانو، نغمه مستشار نظامي و خانواده بسيار محترمشان ،برو بچه هاي خانه عروسك و...

چهارم: وب لاگهاي ادبي صفحهء تازه اي در فصلنامه شعر است كه هادي محمد زاده عزيز آن را مي نويسد . هرچند من گله مند  اين بزرگوار هم هستم و معتقدم براي شروع  نبايد از آقاي قزوه شروع مي كردندچرا كه آقاي قزوه خودشان مستقيم نمي نويسند و خود را درگير كار وب لاگي نمي كنند. براي نمونه  چه كسي تا  حالا در وب لاگش توسط آقاي قزوه راهنمايي شده است.؟!

به نظر حقير  كساني مثل آقاي مير افضلي ، وحيد اميری و سعيدی راد  ارجح تر بودند، هرچند  اگر غير از اين مي شد شايد چنين صفحه اي اصلاً بوجود نمي آمد!

 به هر حال جريان وب لاگهاي ادبي   جريان مستقلي است  و پشت سر اين گونه اسمها قرار ندارد.

من باز هم از هادي و ديگر دوستان عذر خواهي مي كنم، ولي واقعيت بعضي مواقع رودربايستي  را به سينهء ديوار مي كوبد.

از مهمانان هميشگي ام هم عذر خواهي مي كنم بابت تندي نوشته ام.

 آدمك هم نوشته ای در اين باره دارد كه من قبل از انتشار آن را خوانده ام و تلخی نوشتهء مرا برای شما شيرين می كند. حتما به آنجا هم سری بزنيد.

تا بعد بدرود.

 


 
شعر جنوب۲
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢٥  کلمات کلیدی:

 

تا انتهاي حافظه ها باد رفته است

تا انتهاي حافظه ها باد رفته است

سودي نداشت هرچه به سندان شب زديم

در گوش خاك پمبهء فولاد رفته است

باور نمي كنند كه اين مشت سر به زير

تا قله هاي عاصي فرياد رفته است

نقّالهاي قرن،همه لال ِلالِ لال

سهراب چاك چاك من از ياد رفته است

*

بادي كه گفته ايم نماناد مي وزد…

يادي كه گفته اين بماناد …رفته است.

بهمن ساكی

  مرد بود و عشق، اشتباه ديگري نداشت

سوخت، سينه اش مجال آه ديگري نداشت

انتخاب ها همه به كشف سيب مي رسند

ناگزير گفت: عشق و راه ديگري نداشت

اتفاق و پرسش و سكوت، مرد، سر به زير

ذوب شد ـ و طاقت نگاه ديگري نداشت

ناگهان تمام شعله ها به رقص آمدند

آن چنان كه فرصت گناه ديگري نداشت

سالهاي شرجي و ترانه هاي ناتــمام

سهم مرد بود و سر پناه ديگري نداشت

*

تازيانه مي زدند و زخم،

مرد و اعتراف

عشق بود عشق…

اشتباه ديگري نداشت .

علي ياری

  دنيا به روي سينهء من دست رد گذاشت

برهرچه آرزو به دلم بود سد گذاشت

مادر دوسيب چيد به من داد و گفت:عشق

اين را به پاي هركه فرا مي رسد گذاشت

من سيب زرد خاطره را گاز مي زدم

او سيب سرخ حادثه را در سبد گذاشت

قبل از تولدم به سه تا نقطه مي رسيد

اما به جاي روز تولد عدد گذاشت

دنيا شنيده بود كه من شعر مي شوم

ناچار روي سينهء من دست رد گذاشت.

ميثم امانی

 «آن مرد اسب… »خاطرهء اولين سفر

«آن مرد در …»،دروغ بزرگي ست پشت سر

«آن مرد با…»حكايت آن مرد تشنه است

«آن مرد» هي مي آيد و هر بار تشنه تر

«باران» فقط تجسم «آن مرد» هاي خيس

در ذهن خيس خوردهء من ، مادر و. پدر

« روياي هفت سالهء بابا انار داد»

تعبير عاشقانه ترين خواب در به در»

يك جفت كفش و دفتر مشق و مداد و ترس

يك خانه، كوه، رود فراموش شد مگر؟

خانم! اجازه؟…بحث،سر چيز ديگري است

ترديد توي دفتر من مانده منتظر

(يك مرد مانده روي كتاب…آخ…حذف شد…

لج كرده اند با دل من واژه هاي تر)

خط خورده لاي دفتر مشقم، بدون چتر

مردي كه رفته اسبش و مرده ست پشت در

مهدي متين راد

 


 
اتمام حجت
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۱٩  کلمات کلیدی:

 

عزيزان سلام.ميلادبا سعادت مولا علی(ع) مبارك باد.

امروز می خواستم يه مجموعه غزل ازبر و بچه های جنوب بزنم که شعرها را بهمن ساکی عزيز زحمت کشيده بود ، فرستاده بود ولی ديشب دوستی تماس گرفت و چند غزل از ياغی را نام برد و خيلی اصرار كرد كه آنها را مجدداً بزنم. من هم برای خالی نبودن عريضه چند غزل تازه و چند قديمی را كه ارزش دوباره خوانی دارند،برای شما آماده كردم كه اميدوارم لذت ببريد.

گرچـه از آوردن ايـن لفـظ  بيـزاري :
« دوستت دارم چرا كه دوستم داري»


آهي و  از بغض‌هاي كهـنه مي‌گـويي
اشـكي و از ابـرهاي تـازه  مي‌بـاری


با خدا اتمـام حجّـت كـردي و بايد
دل به ابليس قشنگ عشـق بسپاری

 
افتخاري جاودانگي‎كن  كه‎مي‌خواهي
سر به روي  شانهءيك مـرد  بگذاري


او كـه دارد از لبانت سـيب ميدزدد،
او كه داري بر لبانـش سيب مي‌كاري،


آدم خوبي  است  اما  خاطـرت باشد
واي‎اگر دست از سرش‎يك‎لحظه‎برداري!

 *********
دست تو خوب، دست تو بدجور بي‎نظير
دست من اي  دريغ  كويـري‌تـراز كوير


دست تو مـادر همهء  جوجه شعرهام
كه داد مي‌كـشه سرشـاعر  كه پر بگير


من زندگيم  بستـه به  اينه كه تو بهم
تا آخرين  دقيـقهء دنـيا   بگي نـميـر


حجب‎وحيات چشم منو  نقره‎داغ كرد
قربون هر چـي آدم كم روي سر به زير


هر چه‎كه باشه بال و پرش سهم قيچيه
فرقي نداره  آدم بـن بسـت با اسـير


بشكون تموم  برف و يـخ بودن  منو
ديوونه وار خستم از اين فصل زمهرير


اي دور دور دور من   اي دير دير دير
حالا كه خاك پات شدم دستمو بگير!

********* 

 چشمي به گلّه و  دستي  به ني‎لبك
هي ساخت‎هي‎نواخت‎ چوپان بانمك


مجنون تمام كرد ، مجنون حرام شد
ليلي  تروخّدا ! ليـلي كمـك كـمك


هي‎ساخت‎هي‎نواخت‎هي‎سوخت‎هي‎گداخت
‍« فرياد كـن مرا  اي درد مشترك»


گرد سرش  نگو ، گرد سرش نپرس
هي‎دور زد زمين ، هي چرخ زد فلك


از دست‎هرچه‎بود ازدست‎هرچه هست
از دست‎پينه ‎دار  از دسـت بي نمك


يكهو به گلّه زد ، يك برهء عجيب
يك ميش‎نانجيب ، يك‎گرگ تيزتك


زد، برد ،كشت، چوپان ولي دريغ
هي‎گفت«به درك»هي‎گفت« به‎درك»


چوپان بي چماق ، چوپان باتلاق
نه«ياعلي مدد!» نه «اي‎خداكمك!»


او را نزن كتك ، اي «ياهوالغفور»
او را نكن فلك اي «لاشريك لك»


او را نزن كه ما ، ما نيز بي خيال
ما نيز به درك ، ما نيـز بـه درك .

  **********

جنگل ثمر نداشت ، تبر اختراع شد
شيطان‌خبر نداشت،بشر اختراع شد


«هابيل»‌ها مزاحم« قابيل»‌مي‌شدند
افسانه ء « حقوق بشر»  اختراع شد


مـردم خيال فخر فروشي نداشتند
شيـئي شبـيه سكهء زر اختراع شد


فكر جنايت از سر آدم  نمي‌گذشت
تا اينكه تيغ وتير وسپر اختراع شد


با خواهش جماعـت  علاف اهل دل
چيزي به نام شعر و هنر اختراع شد


اينگونه‌شدكه‌مخترع‌ازخيرماگذشت
اينگونه‌شدكه‌حضرت«شر»اختراع شد


دنيابه‌كام بود و … حقيقت؟! مورخان !
ما را خبر كنيد؛ اگر
                                   اختراع شد .

*********** 

نوشت:« ياور من مي‌شوي؟» … نوشت: «بله»!
«تصدّق سر من مي‌شوي؟»… نوشت:  «بله»!


نشست : اول خود را مرور كرد ، سپس
نوشت:«آخر من‌مي‌شوي؟» … نوشت: «بله»!


نوشت:  « من عقب نيمه ء گمم هستم
تو نصف ديگر من‌مي‌شوي ؟»… نوشت : «بله»!


و چون درو‌غ ـ كه خون قبيلهءمن و تست
دوباره  بـاور من مي‌شوي؟»… نوشت : «بله»!


نوشت: «من دلم از هرچه كاكتوس‌پر است
تو كه صنوبر من مي‌شوي؟» … نوشت : «بله»!


« نگاه كن ! حرم ما كلاغدان شده است
شما كبـوتر من مي‌شوي؟‌ »… نوشت : «بله»!


«همين يكي دو سه شب را كه من كم آوردم
مزيد بستر من مي‌شوي ؟»… نوشت : «بله»!


نوشت: «‌ جان تو ! نه! جان آن پدر جانت !
عروس مادر من مي‌شوي؟» … نوشت : «بله»؟!

 تمام غزل ها از اکبر ياغی تبار
 
 


 
رخصت ديدار
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۱۳  کلمات کلیدی:

 

صبح است وپلك،سوي پريدن نميِِِ‎رود
امــــــروز را به نيــــــت ديدن نمي رود

شايد خبر شده ست كه پرواز آفتاب
تا پشت بام  بال كشيدن نمي رود


*   

در انجماد فصل، سراغ چه مي رويم؟
تقويم باغ، سمت رسيدن نمي رود

در دست برگ،قوت افتادني نماند
در بال باد، شوق وزيدن نمي رود


وقتي كه مشت حرف رساي زمانه است
گوشي به پيشواز شنيدن نمي رود

نقصير مرگ نيست، اگر روز و ماه و سال
دست دلم به كار تپيدن نمي رود


*

تا صبح بعد رخصت ديدار اي غزل
از دست داس، فرصت چيدن نمي رود

بهمن ساكی

*************

اتاق خـــواب مقابــل،چـــراغ چشمــك زن
هدف: كسي كه لباس سفيد كرده به تن

پيام فوري فرماندهي به واحـــد مرگ
كه تا نگفته ام آتش نمي كنيد اصـــلاً

پليس ، گوش به فرمان ، شما محاصره ايد
حماقت است در اين وضــع جنگيــدن

و روي صندلي آن اتاق :ســوژه،  عذاب
و روي ميز: قلم، گل،تپانچه،پول ، كفن

نوشت:« آمدم از سرزمين گمشده اي»
نظر به اين كه كسي نيست هم ترانهء من

شهيد غربت چشمانتان خداحــافظ
براي عشق . براي خدا . براي وطــن


*

صداي تير ، نويسنده،پشت ميز افتاد
و روز بعد: سپيده،درشت تيتر شدن:

ستون قصهء اين روزنامه از فردا
ادامــــه دارد و پايان ماجــرا بعداً

مجتبي شايگان

***************

به بيژن نجدی

ديوان شمس ، پنجره، ليوان روي ميز
شكل تورا گرفته همه چيـز اي عزيز

تخت تو نيست، ملحفه ات را تكانده اند
اما اتاق پر شده از بوي ايــــن دو چيز

از آستين خيس لبــــــاس تـو ريختــه
در پاي اين كمد كلماتـــــي كه ريز ريز

مردان گيل پشــــــت در گريه هايشان
آن دوســــتان دوره ســــربازي تو نيز

از ساعت مچي، نم اين شرجي سياه
افتاده روي ميز تو چون روكشي تميز

اي دختــــــران مه نگـــــــذاريد بگذرد
تابوت عشق مي برد اين مرگ در گريز.

ابوالفضل حسنی

با يک دنيا تشکر ازآقای بهمن ساکی عزيز



 
اين يگانگي پاك.
ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٤  کلمات کلیدی:

 

تماسهاي چگونه

به بي خيالي
تمام روزهاي من آفتابي بوده ست؛
يلدا!
اكنون خيال چراغي دارم و
تو را…
شاخهء سايه ات را پايين بياور
تا اناري بچينم!

***

پياده رو شده گيج لباسهاي چگونه
چه رفته بر سر ما آس و پاسهاي چگونه؟!

چه خوب!هيچ نداريم چشم ديدن هم را
كه شهر پرشده از ناشناسهاي چگونه

برهنه ايم و به دنبال ماست ـ سايه به سايه ـ
نگاه شهوتـي اسكناســـــــهاي چگونه

ــ الو خيار؟! ــ بفرما ! ــ سلام! كمبزه هستم!
ــ الو، الو…!و بدين سان تماسهاي چگونه

و رنگ‎روغن ما ـ عشق ـ طرح‎ليلي‎و مجنون
دو بوف كور ميان تراســـــــــــــهاي چگونه

چهار نعل نشستيم و روي صحنه نيامد
به جز نمايشي از رقص تاس هاي چگونه

كتاب هاي چرا، درسهاي تحت چه عنوان
چه زنگهاي چه با همكلاسهاي چگونه

دو چرخه ها به جهنم نمي برند شما را
خوشا به غيرت پالان پلاسهاي چگونه

كلاغ پر،پرِ انسان؛ كلوچه پر، پر شيطان
چقدر گريه، چقدر…التماسهاي چگونه؟!

**********

بازي تمام مي شــــــــود و باز اشكنگ
بالا بلا! دوباره چرا سرشكســــــتنك؟!

يك بار «چشم چشم دو ابرو» نه هفت بار
خونم به روي آينــــــه ها ني زند شتـك

مصداق‎سينه‎چاكي‎ام اين بس‎كه توپِ توپ
افتاده زير پاي تو قلبـــــــــــي ترك ترك

قلبي كه مي زني به زمين، مي رود هوا
تا مـــــاه تا منـــــارهء هـــــر آه ، تا فـلك

آنجا كه بر بلنــــــــدترين برج كهكشان
تصوير تابنــــــاك تـــو را كرده ا ند حك

نام تو يك ســــــتارهء دنبــــــاله دار شد
نام تو، نام كوچـــــك تو،آه قاصـــــدك!

«گاهي دلم براي خودم تنگ مي شود»1
مي آيم و به خواب خوشت مي كشم سرك

با من نشسته اي و دلم را شكسته اي
تا باز خوشه خوشه بخندي ــ چه با نمك!

اين خاك، اين يگـــانگي پاك، بي گمان
رازي است بين ما همه، يك راز مشترك

حالاكه‎عشق اين همه جدي است،خوب من!
من ايســـــــتاده ام كه بيايي الك دولك!

پژك صفری
1ـ از بهمنی

***********

آبي تر از اين نمي شوم…

من خاك نشين نمي شوم سبزم كن
پابند زمين نمي شوم سبـــزم كن
از كوچـــهء رنگ دائماً مي گذرم
آبي تر از اين نمي شوم سبزم كن.

عباس بهبود فر

**********

چمداني پراز كليد

عاشق شد و براي خودش يك كفن سرود
شاعر كه تا سه ثانيهء پيش زنده بود

شاعر،كه تا سه ثانيهء قبل مثل ما...
شاعر كه تا سه ثانيهء بعد مثل رود…

چشمان او سفيد شد و جاده ها سفيد
دستان او كبود شد و آسمان كبود

رختي نداشت تا كه ببندد از اين جهان
كفشي نداشت بگذرد از عالم وجود

چيزي نداشت،جز چمداني پر از كليد
با عشق،قفل هرچه درِبسته را گشود

كوچيد درسپيده دمِ آخرين سفر
با آخرين قطار بدون  صدا و دود

شاعر شبيه شعر خودش شد، ولي چه دير
جان داد پاي اين غزل خود، ولي چه زود

اين شعر را كه مي شنويد او سروده است
شاعر، كه تا سه ثانيهء پيش زنده بود.

عباس احمدی

*************


سردرد

نگو به من ننويسم از اين دل ابري
من و
دوچشم شما و
همين دل ابري!


***

نه احنمال ندارد كه عاشقم باشيد
و بي قرار نگـــــاه منافقم باشيد

نه احتمال ندارد دراين كوير آباد
و اين هزاره قحطي شقايقم باشيد

مگركه‎مي‎شوداينسانْ‎من‎اين‎همه‎غافل
شما ولي نگــــــران دقايقم باشيد

نگو …نگو…كه به اين چشمها نمي آيد
همان غريب وفادار ســـابقم باشيد

چگونه مي شود اي شبْ پري ِ دريايي!
براي بودن  با من مـــوافقم باشيد؟!

عزيز سرخ و كبودم  ببخش بدبينم
نه احتمال ندارد كه عاشقم باشيد .

**********

پيش از اينها نفسم ســرد نبود
سايه ام اين همه نامـــرد نبود.

دل من حادثه را مي فهميــــد
غافل از آنچه كه مي كرد نبود،

لااقـــل رخوت خود را مي ديد
روي اين مساله خونسرد تبود،

يا كه در بيشهء اين جنگل گرگ
مثل يك بــــــرهء ولگرد نبود…

رنگ اگــــــــر بود فقط آبي بود
صفــــحهء ذهن زمين زرد نبود.

دردسر داشت غم عشق، ولي
سهم من اين همه سردرد نبود.

فرهاد صفريان

 


 
امير مرزبان آمد...
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۱  کلمات کلیدی:

 

دوستان سلام.

اول اينكه دوست بسيار نازنين ديگري به جمع ما اضافه شده اند كه من نمي توانم خوشحاليم را نشان ندهم.اغلب دوستان شاعر اذعان دارند كه او حافظه شعر معاصر و بخصوص غزل معاصر است . يعني اينكه شعري نيست كه اين عزيز نخوانده باشد و يا نشنيده باشد.شعرها و غزلهاي خودش هم از پختگي و استحكام قابل قبولي برخوردارند و چندين تجربه متفاوت در اين عرصه را هم دارد. چند وقت پيش «راوي » اش را دروب لاگ آينه و همين صفحه  خوانده بوديد. بله امير مرزبان. كافی است اينجا را كليك كنيد.
دوم هم اينكه ما در حال حاضر مانيتور نداريم. تا سه شنبه چهار شنبه طول مي كشد . چهارشنبه هم مسافرتي در پيش است…ولي تا فبل از مسافرت چند تا غزل خوب برايتان پيدا ميكنم …
سوم اينكه رنگ انار بيژن هم در اومده.  كه بعداً به تفصيل درباره اش حرف مي زنيم.
و آخر اينكه شرمنده مرام و معرفت دوستانم هستم كه كمتر مي توانم سرزدنشان را پاسخ بدم. اگرچه به اين معتقد نيستم كه حتماًبايد  بده  و  بستان  باشد.

************

چون باد مي دوم عقب چشمهاي تو
عمرم گذشت در طلب چشمهاي تو

دل كنده ام ز روز و تماشاي آفتاب
از بس كه ديدني است شب چشمهاي تو

از كج سليقگي است نشستن كنار رود
تا مي توان نشست لب چشمهاي تو

من لا ابالي ام زچه رو هم سخن شوم؟
با مردمان با ادب چشمهاي تو

آه اي طبيب من !چه كند درد خويش را
بيمار مبتلا به تب چشمهاي تو

با اشك خويش نخل تو را آب مي دهم
تا فصل چيدن رطب چشمهاي تو

مهدي عابدی

****************

باز يك غزل ، حكايت كسي كه عاشق است
باز ما و كشف خلوت كسي كه عاشق است.

در سكوت، چشم دوختن به جاده هاي دور
باز انتظار عادت كسي كه عاشق  است .

دستهاي التماس ما گشوده پس كجاست
دستهاي با محبت كسي كه عاشق است.

باز هم سخن بگو سخن بگو شنيدني است
از زبان تو حكايت كسي كه عاشق است.

من اگر بخواهمت نخواهمت تو خوب باش!
مثل حسن بي نهايت كسي كه عاشق  است.

بغضهاي شب ، هميشه سهم نا اميدهاست
خنده هاي صبح ، قسمت كسي كه عاشق است.

شاخه ها  – خداكند – به دست باد  نشكند
عشق يعني استقامت كسي كه عاشق است.

اي شما كه دل نميدهيد و ايستاده ايد،
در خيال كشف خلوت كسي عاشق است،

منتظر نايستــيد نوبت شما  كه  نيست
نوبت من است نوبت كسي كه عاشق است .

زيبا طاهريان