حرف همسايه
ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٧/٢٤  کلمات کلیدی:

 

سلام ! خسته نباشيد! بلند بالای...

دوباره بر کلماتم بگستران سايه!

غروب بود تو مثل فرشته مثل پری

رهام کردی و رفتی به سمت دنيای...

تو رف...تورفتی و شب بود و شاعری خاموش

که شاعرانه به تو فکر کرد و فردای...

تو مثل هر چه فرشته تو مثل هر چه پری

تو مثل آن زن موعود شعر آقای...

............................................

............................................

بيا کمی به زمان گذشته برگرديم

و من انار ندارم و تو مثل سارای...

تو من تو من من و تو در تسلسليم هنوز

و بی نتيجه شده جمع و ضرب و منهای ...

بيا که خانه‌ی نيما تمام ابری شد

نماند ارزش احساس و حرف همسايه....

علی سهامی

 بر گونه هايم رد خنديدن نمانده است

اين چشم باران خورده را ديدن نمانده است

 

حجم دلم داغ بزرگي شد كه در آن

جايي براي عشق ورزيدن نمانده است

 

روي تمـــام دردهاي واضـــــح من

جاي سوال و فكر و پرسيدن نمانده است

 

اي شاعــرآيا خنجــــرت را هم توانِ

از استخوان شعري تراشيدن نمانده است؟

 

بعد از شروع باد و تو فان تو اي نوح

در چشم باران خورده ام ديدن نمانده است

 

رمضان علي روحاني

 

اينجا شبيه غربت قطب شمال است

در من دهن وا مي كند زخمي كه كال است

 

گفتند : رود از سر گل آلود است اما

سرچشمه را كنديم و ديديمش زلال است

 

بار تو و نامردمان را نيز اي عشق

دارم به دوشم مي كشم ، بيست و دوسال است

 

نامردمان آخر گلويم را بريدند

خون مثل رد سرخ خنجر، مثل شال است

 

طوري نيفتادم كه برخيزم غريبه!

حاشا نكن برخاستن ديگر محال است

 

رمضان علي روحانی

 

 

يك آينه هم تشنهء خنديدن من نيست

وقتي كه كسي منتظر ديدن من نيست

 

بيگانگي از پردهء اين پنجره پر زد

اما خبري در پس پاييدن من نيست

 

انگار نه انگار خدا آدممان كرد

در يكنفر انديشهء پرسيدن من نيست

 

من غنچه ترين حادثهء كوچهء دردم

افسوس كسي در هوس چيدن من نيست

 

ــ هي  موجيِ امواج گل واشدهء عشق

چشمت به تماشاي پلاسيدن من نيست...

 

بگذار كه زنجير كند شب نفسم را

وقتي نفسي غيرت شوريدن من نيست

 

آي اي دل مجنون شده ام! عابر پاييز!

چيزي به زمستان و به خشكيدن من نيست.

 

بهار۷۸

فرهاد صفريان

 

توضيحات:۱ـ غزل اول را از وب لاگ دوست عزيزم جليل آهنگرنژاد گرفته ام.۲ـ چند وقت پيش نوشتم كه مصطفی جوادی شاعر خوب كاشانی شروع به نوشتن كرده و خوب هم دارد كار می كند، دوباره هم می نويسم كه حتما بهش سر بزنيد.لينك وب لاگش (مرد شهر زده )در كنار لينك ديگر دوستان هست.

 


 
چه روزها كه يك به يك...
ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٧/۱٩  کلمات کلیدی:

 

 محسن عزيز ، كرگدن نويس پرشين هم از تعطيلی در اومد.

 

 چه روزها كه يك به يك غروب شد نيامدي

چه اشكها كه در گلو رسوب شد نيامدي

 

خليل آتشين سخن،تبربدوش بت شكن

خداي ما دوباره سنگ و چوب شد نيامدي

 

براي ما كه خسته ايم و دل شكسته ايم، نه

براي عده اي ولي چه خوب شد نيامدي

 

تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام

دوباره صبح ، ظهر، نه، غروب شد نيامدي

 

مهدي جهاندار

 

  زير باران، دوباره آغاز شدند

چون ابر بهار، خيس پرواز شدند

باران كه نبود،بسته بودند و عقيم

 

باران كه رسيد، چترها باز شدند.

 

بيژن ارژن

 

 

با ياد شانه هاي تو سر آفريده است

ايزد چقدر شانه به سر آفريده است

 

معجون سرنوشت مرا با سرشت تو

بي شك به شكل شير و شكر آفريده است

 

پاي مرا براي دويدن به سوي تو!

پاي تو را براي سفر آفريده است

 

لبخند را به روي لبانت چه پايدار

اخم تو را چه زودگذر آفريده است

 

هر چيز را كه يك سر سوزن شبيه توست

خوب آفريده است ـ اگر آفريده است ـ

 

تا چشم شور بر تو نيفتد هر آينه

آيينه را بدون نظر آفريده است

 

چون قيد ريشه مانع پرواز مي شود

پروانه را بدون پدر آفريده است

 

غير از تحمل سر پر شور دوست نيست

باري كه، روي شانهء هر آفريده است.

 

غلامرضا طريقی

 

 

با هربهانه و هوسي عاشقت شده است

فرقي نمي كند چه كسي عاشقت شده است

 

چيزي ز ماه بودن تو كم نمي شود

گيرم كه بركه اي نفسي عاشقت شده است

 

پر مي كشي و واي به حال پرنده اي

كز پشت ميله هاي قفسي عاشقت شده است

 

آيينه اي و آه! كه هرگز براي تو

فرقي نمي كند چه كسي عاشقت شده است.

 

ابوالفضل نظری

 

  

اين تازه بهاري كه زمينگير مي شود

با هرم نفسهاي تو تكثير مي شود

 

از حرف تو تا باور من فاصله كم نيست(۱)

ديوار بلندي است كه تسخير مي شود

 

نان با من و دل با تو كه من مطمئنم، عشق ـ

از موج همين سفره نمك گير مي شود

 

منعم نكني اي همه آيينه! نگاهم،

با يك نظر ساده مگر سير مي شود

 

بگذار كه چشمان تو را خوب ببلعد

حالا كه در اين معركه تكفير مي شود

 

وقتي كه دلم اين غزل آلودهء موهوم

با فهم غم آينه تطهير مي شود؛

 

اي لحظهء مشكوك  ازل جاي تو خالي!

دل  ، وادي باران مزامير مي شود.

 

فرهاد صفريان

 

1ـدر اين غزل از مصرع اول بيت دوم به بعد در مصرع هاي  اول هر بيت . يك هجاي كوتاه با بلند جابجا شده است.در اين وزن معمولا از اين اختيار شاعري استفاده مي شود ولي اينكه در اغلب مصرعها استفاده شود من خودم نديده ام. دوستان جسارت حقير را ببخشند.

 

 


 
ميان اين همه ديوار...
ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٧/۱۳  کلمات کلیدی:

 

بيا و پيكــــــرهء چوبـــــــي مرا بتراش

و مثل عشق مرا خط خطي كن و بخراش

 

ميان اين همه ديوار، چشم گم شده است

اگر چه كور...ولي باز تو پنجــــــره باش

 

لجن لجن به پليـــدي رسيده اند اين قوم

كجاست وارث «آدم» ميان اين همه لاش؟!

 

دوباره عاد و ثمود و...خدا بخير كند!

دوباره جنگل و غار و هياهوي خفاش!

 

شب است و رعشهء طوفان و سوسوي  فانوس

كليم!معجزه كن، روي شب ستاره بپاش!

*

در اين ميان، كه خود عشق هم نمي داند

كه ازكدام  تبار است؟ از كدام قماش؟

 

به عشق اينكه به آتش رسد ادامهء من

بيا و پيكــــرهء چوبـــــــي مرا بتراش!

 

كبري موسوي قهفرخي


 
سلام و درود
ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٧/٦  کلمات کلیدی:

 

سلام.باز هم پاييز... ولي امسال آنقدر گرفتار بوديم كه نفهميديم كي آمد...ما هم كه فرزند پاييزيم و از چهار فصل خدا همين فصل نصف و نيمه را داريم....بگذريم ....پاييز را داشته باشيد بي خيال  هر چه تابستان...

اول: مصطفي جوادي را بچه هاي غزل سرا مي شناسن، اگر هم نشناسن غزل معروفِ «روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است....بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است» را شنيده اند و يا خوانده اند. من هم دو روز نصف و نيمه توفيق زيارت اين بزرگوار را  داشته ام، نازنيني است كه رودست ندارد.خلاصه كنم يكي از ارادتمندان خاص اين عزيزم... اين روزها اوضاع و احوال من چندان سرِ فرم نيست احنمالاً شما هم متوجه شده ايد ،به همين خاطر قصد به روز كردن نداشتـم ،ولي  وقتي پيام مصطفي رو ديدم، درنگ نكــــــردم . وب لاگ

مرد شهر زده صفحه اي است كه مصطفي آنجا مي نويسد،حتماً سر بزنيد كه ضرر نمي كنيد.

دوم: امروز با آدمك كوچهء تاريك غزل رفته بوديم پيش عمو سبيلو و  زيارت عمو هم سعادتي بود هم براي ما هم براي شما، چرا كه قول داده است ظرف امروز و فردا به روز كند، خيلي وقت بود دلتنگ نوشته هاي صميمي  و روان عمو بودم... اينجا را هم داشته باشيد .

سوم: شرمنده خيلي از دوستان هستم  بخاطر سر نزدن ها و گرفتاريها ...

 

........

 

ابراهيم اسماعيلي اين روزها غزلهاي نابي توي وب لاگش مي زند، اگرچه هميشهء خدا غزلهايي كه انتخاب مي كند عالي است ولي اينبار .... اين هم غزلي از  وب لاگ غزل امروز:

 

آمد درست زير شبستان گل نشست


دربين آن جماعت مغرور شب پرست


 يک تکه از بهشت... يک تکه آفتاب نه

 
حالا درست پشت سر من نشسته است


 اين بيت مطلع غزلی عاشقانه نیست


اين سومين رديف نمازی خيالی است


گلدسته اذان و من های های های

 

الله اکبر و انا فی کل واد ... مست


سبحان من يميت و يحيی و لا اله


الذی اخذ العهد فی الست الا هو


(يک پرده باز پشت همين بيت مي کشيم)


در اين پرده مانده است او فکر می کنيم


................................................... 

 

سارا سلام...اشهد ان لا اله... تو


با چشمهای سرمه ای...ان لا اله ...مست


می بری که...حی علی ...های های های  دل


هر جا که هست پرتو روی حبيب هست


بلند!عقد تو را با لبان من بالا


آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست


خرداد توی پارک  باران جل جل شب

 

مهرت همان شب..اشهدان..دردلم نشست


آن شب کبو .. (کبو).. کبوتری از بامتان پريد


نم نم نما (نما) نماز تو در بغض من شکست


سبحان من يميت و يحيـــــــــــــی و لا اله


الا هو الـــــــــــــذی اخذ العهــــد فی الست


سبحان رب هر چه دلم را ز من بريد


سبحان رب هر چه دلم را ز من گســــست


سبحان ربی الــ... من و سارا .. بحمده


سبحان ربی الــ ... من و سارا دلش شکست


سبحان ربی الــ... من و سارا به هم رسیــ...


سبحان تا به کی من واو دست روی دست؟


زخمم دوباره وا شد و اياک نستعين


تا اهدنا الــ ... سرای تو راهی نمانده است


مغضوب اين جماعت پر های و هو شدم


بهشــــــــــــت بر اين ارتفاع پست افتادم از

 

[]

 

يک پرده باز بين من و او کشيده اند )


سارا گمانم آن طرف پرده مانده است)

 

محمدحسين بهراميان

 

اين هم غزلی از غزلسرا البته با اجازه از صالح دروند

 

ل ل به لب نيامده ليلا هنوز هم

يکسر سکوت می وزد اينجا هنوز هم

نوحی دگر نيامده طوفان بياورد

ناشسته مانده صورت دنيا هنوز هم

من با توام تو با من و با هم غريبه ايم

دنيا نديده لنگه ی ما را هنوز هم

من بغض های خيس خودم را فروختم

تو نه نگاه خشک خو دت را هنوز هم...

از بوسه های شانه پرستم فراری اند

آن شانه های باب تماشا هنوز هم

من هر چه دار و هر چه ندارم برای تو

لب باز کن به من بگو آيا هنوز هم ...

حتی غزل گلوی خودش را دريده است

اما به لب نيامده ليلا هنوز هم

حسين پارسا

و غزل نابی از سيامك بهرام پرور سرور ما در شاعرانه ها

غروب بود و عطش بود و پايداري غم
و سيب وسوسه پوسيده بود ، آدم هم !

صفا نداشت زمين بي تو ، شرحه شرحه و خشك
و هاجرانه جهان مي دويد : بي زمزم !

- نه ابر زمزمه حتي ! …بهار مي گنديد !
و وضع جوي دل بود همچنان مبهم !

درست توي همين گيرودار باران زد
و بعد پلك جهان هم پريد ! تا آدم -

- بفهمد اين خود حواست ! اتفاق بزرگ !
همينكه آمده با ابر از آسمان ، نم نم !

هزار و سيصد و پمجاه و هشت … شهريور…
درست بيست و نهم … ساعتِ … نمي دانم !!

1358 دلتنگي -
- گذشت و عطر تو را داشت ، باغ دنيا ،كم !

تو آن مسيح مونث ! تو زاده، زيتون !
كه روي دوش كشيدي صليبي از مريم !-

- و عطر آن همه مريم ، غروب را آكند !
- و جلجتاي جهان مست شد ! خدايان هم -

- المپ را به زئوس وانهاده ، پا كوبان
به شادباش زمين آمدند …ريم …رام …رم !!

به روي دست خدايان : بنفش ، نيلي ، سرخ …!
و ساخت قوس و قزح ، آن هزار و يك پرچم !

و آفروديت به لبت بوسه زد …وَ زيبا شد !!
ونوس موي تو را شانه كرد : خم در خم !

… و بعد گريه ات آغاز شد ، زمين خنديد !
هزار واژه شدي و جهان هزار قلم !

غزل شدي و قناري تو را تكلم كرد …
… و من درست از آنوقت عاشقت شده ام !!

درست بيست و نهم …ساعتِ …نمي دانم !
به جان هرچه قناري …به جان عشق قسم !…

سيامك بهرام پرور