تعاوني!!
ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٩/٢٤  کلمات کلیدی:

 

سلام

۱ـ اين روزها به طرز وحشتناکی گرفتارم. اول قرارد يک کتاب داشتم که بايد تا آخر مهر تحويل ميدادم، فکر کنم تا يکشنبه کارش رو تموم کنم. درسهای دانشگاه هم اصلا نميدونم با کی درس دارم، يعنی بايد هفته بعد ته توی قضيه را درآورم. از اينطرف هم کار اداره هم تا دلتان بخواهد.... خلاصه اينکه همه اينها باعث شرمندگی برای من شده، جز چند تا از وب لاگها بقيه رو سر نزدم ....۲ـ مهدی فرجی هم آخرين كتابش رو در آورد. روسری باد را تكان می داد. البته هنوز سهميه مارو نفرستاده،وگرنه چند تا غزل از كتاب می زديم، ولی شما ازهمينجا ميتونيد كتاب را بخريد! كار جالبی كرده، فروش اينترنتی كتاب. اميدوارم مثل ديگر كتابهايش عالی باشد ، كه حتماً هست .حق نگهدارتان تا بعد.

 

 

 

 

قبول با من اگر هم تو سر كني سخت است

ستارهء من و تو در تقارني سخت است

 

نفس كشيدن بي تو تنفس زجر است

نفس كشيدن اين بمب كربني سخت است

 

بزن.... ببند... بميران!براي من ساده است

توجهي كه به قلبم نمي كني سخت است

 

دعا بكن كه همين لحظه منفجر بشود!

براي قلب  فشار چهل تني سخت است

 

ترا به قيمت آزاد مي پرستم من

كه جستجوي خداي تعاوني سخت است

 

چقدر منزجرم از هواي دودآلود

كه زندگي وسط شهر نايلوني سخت است.

 

  •  

قبول!شرح همينها...(سه نقطه ـ بوق)ببخش!

ببخش شرح همينها تلفني سخت است.

 

امير مرزبان

 

 

پرنده فكر نمي‏كرد بي‏ثمر بشود

شبيه كاسه و بشقاب و ميز و در بشود

 

كه رفته رفته اسير شكستگي باشد

دچار منطق پوچ قضا قدر بشود

 

پرنده مي‏انديشيد: شب چه طولاني است

و او چه كار كند زودتر سحر بشود؟

 

و او چه كا ركند اين خطوط صاف و دقيق

به هم بريزد و دنيا وسيعتر بشود؟

 

نمي‏شود كه قفس آرزو كند يكبار

پرنده باشد و با باد هم سفر بشود؟

 

پرنده خنده‏ي تلخي به لب نشانده و گفت:

چه سود عمر كسي در قفس هدر بشود؟

پرندگي كه نباشد چه فرق خواهد كرد

بهار سر برسد يا بهار سر بشود؟

 

پرنده مي‏خواهد آر زو كند:“اي كاش

ققط پرنده بماند” ولي اگر بشود

 

 

صداي همهمه‏ي خانه باز اجازه نداد

كسي از اين همه اندوه با خبر بشود.

 

خديجه رحيمی

 


 
ققنوس در باران...
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٩/۱٥  کلمات کلیدی:

 

سلام

حقيقتش من خودم تازه متوجه اين مسابقه شدم.اميدوارم عزيزان برگزار کننده آن را تمديد کنند.چون خيلی ها هنوز ثبت نام که چه عرض کنم،اصلاً خبر ندارند. به هر حال دوستان برای اينكه بدونند چه خبره اينجا را كليك كنند 

 

 

بگذار تا آخر بريزد ـ آبرو ـ چيست؟

حرف حساب اين دو پاهاي دورو چيست؟

 

آنچه تو مي‏خواهي نخواهم بود، اينم

دنياي «بوف كور»ي‏ام دنياي پوچي است

 

از آن كه هرگز نيستم يك عمر گفتي

پس اين « من » آيينه‏هاي روبرو چيست؟

 

اصلاً برايت يك مثال ساده دارم

آن اسم معروف كتاب «شاملو» چيست؟

 

« ققنوس در باران » چرا باران، نه آتش؟

پيش خودت تحليل كن منظور او چيست؟

 

يعني نبود آتش كه ققنوسي بزايد

امروز من اينطوري ام اين عين پوچي است

 

حالا توو اينگونه ماندن يا نماندن

حالا ببين تحليلت از اين گفتگو چيست؟

 

·

عصيان حوا در وجودش بود، اما

وقتي من آدم نيستم تقسير او چيست؟

 

مهدی فرجی

 

cardinal_bird_bath_md_wht.gif

 

حتماً برايت اتفاق افتاده گاهي

گاهي كه دلتنگي و در بين دوراهی

 

چيزي شبيه شعر مي‏آيد سراغت

چيزي شبيه يك غم شيرين و واهی

 

هي شادي و غمگيني و از فرط اندوه

در خود فرو مي‏ريزي و با هر نگاهي،

 

مي‏پاشي از هم مثل يك گلدان خالي

دلتنگي و در جستجوي سرپناهی

 

با اينكه مي‏داني اگر شعري بگويي

شايد كمي از غصه‏هايت را بكاهی

 

اما نمي‏داني چرا حرفي نداري

از فرط دلتنگي و از بي تكيه‏گاهی

 

در گوشه‏اي از خانه با اشعار حافظ

پر مي‏كني تنهاييت را گاه گاهی

 

تو شاعري! پس سعي كن مانند سابق

در لحظه هاي خستگي و بي پناهی

 

با غصه هايت سر كني ،تو مي‏تواني

با غصه‏هايت سر كني وقتي بخواهی

 

مريم سقلاطونی

 

با تشکر از برادر عزيزم امير مرزبان

 


 
مترسك!
ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٩/۸  کلمات کلیدی:

 

 

دهان گشوده به گفتار، انزوايش را

  ولي نمي شنود هيچ كس صدايش را

 

نشد تكان بدهد دست را زمان وداع

نشد تمام كند شعر ماجرايش را

 

مترسك است : كلاهي و چند تكه لباس

نسيم كوچكي آشفته ادعايش را

 

دو تكه چوب برايش به جاي مي ماند

اگر بگيري از اندام او ردايش را

 

شبيه آ ينه از ياد برده هرچه كه بود

اگرچه خاطره پر مي زند هوايش را

 

خبر ندارد از آنجا كه پيشتر بوده ست

و شخم كرده زمان خط رد پايش را

 

براي اينكه نداند چگونه مي گذرد

براي اينكه نبينند هايها يش را

 

كلاغهاي سياه ! اين كسي كه مي بينيد

مترسك است . در آريد چشمهايش را

 

بابك دولتي

 

woodpecker_making_wood_statue_md_wht.gif

 

 من آخرين سخنم يك نگاه خواهد شد

درست مثل سرآغاز راه خواهد شد

 

چه لحظه هاي قشنگي است با تو بودن و حيف

كه مثل خال قشنگت تباه خواهد شد

 

به آفتاب نگاهت،بگو كه غير از تو

كه سايه هاي مرا سر پناه خواهد شد؟

 

وبوي پيرهنت اي عزيز دور از دست

حضور يوسفي ات را گواه خواهد شد؟

 

ولي نه بيژن ما را دو باره رستم نيست

ولي نه يوسف مصرم به چاه خواهد شد

 

و مثل زاغ نشسته به نعش يك قمري

لباس روشن عمرم سياه خواهد شد

 

مصطفي دشتي

 

tinman_pounding_heart_md_wht.gif

 

حالا شما رديف غزلهاي من شديد

بي اختيار وارد دنياي من شديد

 

هر شب سر شما من و دل جنگ مي كنيم

مثل هميشه باعث دعواي من شديد

 

تنهايي از بهشت مرا طرد كرده اند

حيف از شما نبود كه حواي من شديد؟

 

مهدي نقبايي

 

سلام . راستيتش چند روزي گرفتار بودم و از دنياي مجازي دور،وپنج شنبه هم نتونستم طبق معمول به روز كنم. به هر حال از همه سروران عذر خواهي مي كنم.اما خبر جديد اينكه بابك دولتي و همسر مترجم محترمشان هم با هم وب لاگي رابا نام بچه ها بيرون قرن چندم است؟! اداره مي كنند. بابك را خيلي ها با غزلهاي بسيار قشنگش  مي شناسند. اين هم آدرسش براي اينكه از خواندن شعرهاي جديدش بي نصيب نمانيد!!!