باران قدم زده ست ميان مزارها!
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٢٧  کلمات کلیدی:

 


از کتاب : (عطر سيب و نم نم باران)

 مجموعه اشعار عاشورايی شاعران جوان کشور:

 

بر صفحه هاي خالي تقويم : سارها
( يعني دوباره شکل گرفته بهارها )

از صخره هاي روشن ، از شانه هاي ماه
وقتي که آمدند فرود آبشارها

وقتي چهار ابر زمين را فرا گرفت
پوشيد دشت ، جامه اي از سبزه زارها

وقتي چهار ابر تو تقطيع ميشدند
جان مي گرفت شعر تَري در غبارها

گفتند مبدا همة ابرها تويي
بانوي پشت پنجرة انتظارها !

جاري ست نوحه هاي تو در ذهن بادها
انداخته ست در دل شبها شرارها

چشم بقيع تر شده ، پيداست باز هم
باران قدم زده ست ميان مزارها
 
حسن صادقی پناه

طوفان بي‌ملاحظه در راه است فردا بلوط پير چه خواهد كرد؟

باد زبان نفهم غضب‌آلود با بيد سر به زير چه خواهد كرد؟

 

آن روزها رديف صنوبرها در گيج‌گاه جاده اميدي بود

فردا كه رد هيچ درختي نيست گم‌كردة مسير چه خواهد كرد؟

 

فانوس‌هاي سرخ ترك خورده در باغ مه گرفته تماشايي است

با اين‌ چراغ‌هاي انارينه باد بهانه‌گير چه خواهد كرد؟

 

اين تكه سنگ از همه‌جا مانده، بيهوده در مدار نمي‌چرخد

گيرم هزار سال دگر اما با روز ناگزير چه خواهد كرد؟

 

روزي كه كوه‌ها برود در باد، باراني از ستاره فروريزد

در رقص خاك، صاعقه وآتش در بهت آن كوير چه خواهد كرد؟

 

با يال اسب‌هاي رها در باد بوي جنون زلف تو مي‌آيد

در التهاب سرخ نفس‌هايت اين جاده اين مسير چه خواهد كرد؟

 

شاعر به سمت جاده نگاهي كرد؛ غير از صداي باد صدايي نيست

تو نيستي و شاعر درد‌آلود با اين غم خطير چه خواهد كرد؟

 

خديجه رحيمی

 

 

 

جواب رد دادي خاندان مادري‌ات را

كه آشكار كني غيرت برادري‌ات را

 

عمو تو باشي و اهل حرم جواب نگيرند

فرات منتظر است اقتدار حيدري‌ات را

 

كسي نديد كه يك لحظه هم بروز ندادي

در آن شكوه عقابي دل كبوتري‌ات را

 

اگرچه كينة آن قوم خون پاك تو را ريخت

زبان گشود عرب قصة دلاوري‌ات را

 

چنان حسين(ع) ز پاكان هاشمي است نژادت

اگر قبول نكردي دمي برابري‌ات را

 

تو ماه، ماهِ بني‌هاشمي كه دختر خورشيد

همان نخست پذيرفته بود مادري‌ات را

 

مهدي فرجی

 

 

براي تو عسل و شير را خدا آورد

خدا به دست خودش آب تشنه را آورد

 

براي اين‌كه بفهميم عشق عادي نيست

خدا دليل خودش را به نيزه‌ها آورد

 

و نيزه‌ها به گلوي علي تبرك يافت

خليل ماهي تشنه به اين منا آورد

 

چگونه مي‌شود از عشق گفت و از تو نگفت

و در نبود تو اسمي ز كربلا آورد

 

به جاي آنهمه پرواز لحظة آخر

تو را كبوتر شش ماه‌اش چرا آورد

 

چگونه بود گلويت كه از نهايت شرم

تو را به زير عبا پشت خيمه‌ها آورد

 

رباب خسته شده بس‌كه گشته دنبالت

رقيه مهد تو را باز در صدا آورد

 

صداي تشنگي‌ات در دل زمان باقي است

كه عشق شمه‌اي از آن به گوش ما آورد

 

همين‌كه قطره‌اي از خون تو به عرش رسيد

هزار و سيصد و شصت و سه سال عزا آورد

 

امير مرزبان

چند غزل برگزيده:

 

 

دستي شكافت ناي به آتش كشيده را

سوزاند هاي هاي به آتش كشيده را

 

امشب نظاره مي كنم از ساحل خودم

تبخير آبهاي به آتش كشيده را

 

وقتي كه سنگ و چوب حرم سوخت تا غروب

ديديم كربلاي به آتش كشيده را

 

كاري نكرد هيچ كس انگار دوست داشت

ويراني بناي به آتش كشيده را

 

دور از اجابت است دلم پس كجا برم

يك كعبه ربّناي به آتش كشيده را

 

ققنوس وار سوخت و از خويش جا گذاشت

شعر اين هلاهلاي به آتش كشيده را

 

پاشيد از جنازة خود در مسير باد

خاكستر صداي به آتش كشيده را

 

سيد فضل الله قدسی

 

 

در انتخاب خطر ، استخاره ممنوع است

كلام، هيچ...كه حتي اشاره ممنوع است

 

نوشته اند به طومار جاده، با خط خون

براي مرد، عبور از كناره ممنوع است

 

مپيچ دور بدن‌هاي كشتگان، مهتاب!

كفن براي تن پاره پاره ممنوع است

 

غرور، داد به چشمان تشنه لب، اخطار

كه سمت آب گوارا نظاره ممنوع است

 

تمام ماحصل نهضت حسين(ع) اين است

كه نام مرد به هر سنگ‌واره ممنوع است

 

نبينم اي غزل سرخ، بي‌طرف باشي!

صريح باش،دگر استعاره ممنوع است

 

شهادت آمد و هفتاد و دو نفر گفتند:

در انتخاب خطر استخاره ممنوع است

 

سيد جلال موسوی

 

 

 

چهل طلوع، چهل صبحِ زرد، بي خورشيد!

زمين! به دور مدارت مگرد بي خورشيد

 

چهل غروب، چهل شطّ خونِ سرگردان

كه از نگاه جهان گشته طرد بي خورشيد

 

صداي شيهة اسبي است، در افق گم شد!

ستاره گفت به او:« برنگرد بي خورشيد!»

 

هلا اميد صبوران، بهار نامرئي!

طلوع كن كه جهان گشته سرد بي خورشيد!

 

هنوز دامنه دارد اصالتِ دردت!

هنوز دامنه دارد نبرد با خورشيد!

 

 

نغمه مستشار نظامي

 

 

  دو غزل کوچک!!

 

 

مه بود و تبر بود و بهار زخمي

خون بود، به روي سبزه‌زار زخمي

 

در بين جنازه‌ها كسي را مي‌جست

آن اسب سفيد بي‌سوار زخمی

 

 

افتاد به خاك، آسمان غمگين شد

تن‌پوش بي‌آستين، به خون آذين شد

 

- هر قطرة خون تو، سپيداري سرخ

هر برگ، شبيه پنجه‌اي خونين شد

 

بيژن ارژن

 

التماس دعا


 
آيينه خيلي هم نبايد ...
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/۱٩  کلمات کلیدی:

 
پيشاني ام را بوسه زد در خواب ، هندويی
شايد از آن ساعت طلسمم كرده جادويي 

شايد از آن پس بود كه احساس مي كردم
در سينه ام پر مي زند شبها پرستويي 

شايد از آن پس بود كه با حسرت از دستم
هر روز سيبي سرخ مي افتاد در جويي 

از كودكي ديوانه بودم مادرم مي گفت
از شانه ام هر روز مي چيده است شب بويي 

نام تو را مي كند روي ميزها هر وقت
در دست آن ديوانه مي افتاد چاقويي 

بيچاره آهويي كه صيد پنجهء شيري است
بيچاره تر شيري كه صيد چشم آهويي 

اكنون زتو با نا اميدي چشم مي پوشم
اكنون زمن با بي وفايي دست مي شويي 

آيينه خيلي هم نبايد راستگو باشد
من مايهء رنج تو هستم راست مي گويي

فاضل نظری

فرقی نمی کند که کجایی، همین که ما-
دلتنگ خاطرات هم آرام و بی صدا-

افتاده ایم روی ورق پاره های شعر
تو می نویسی از من و من به تو مبتلا...

حس می کنم کنار منی و نشسته ای
دل داده ای به جذبه ی خاموش لحظه ها 

من در تو پلک می زنم و شعر می شوم
تو رفته ای و پر زده ای تا به ناکجا...

تو نیستی و دور خودم چرخ می زنم
از ابتدای هرچه شده...تا به انتها 

ابری تر از همیشه ام و... باد می وزد
امروز چه دوشنبه ی سردی ست و هوا...

فردا به احتمال قوی روز بارش است
فردا سه شنبه است، و در جمع بچه ها 

یک صندلیّ خالی بی شعر های تو
توی ردیف چندم این جمع باصفا 

دق کرده است توی شلوغی جمعیت
شاعرشده ست صندلی خالی شما...

تو نیستی و حال غزل هیچ خوب نیست
آن صندلی...منم...و نشستن در انزوا 

اما هنوز منتظرم که... تو می رسی
من تا همیشه منتظرم بودن تو را 

عبدالرضا كوهمال جهرمي


 
ماييم و موج سودا!!!
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٦  کلمات کلیدی:

 

اول اینکه ویژه نامه ما را هنوز میتونید اينجاببینید.

دوم اينكه این یکی دو ماهه دو کتاب از دو دوست نازنین  چاپ شد که توی این بازار مکارهء چاپ کتاب هردو غنیمتند.اولین کتابی که به دست حقیر رسید کتاب محسن خان اشتیاقی بود که با تاخیر نسبتاً زیادی چاپ شد.و به قول خودش :

عروس شعر را Make up  كردند
پرايد ذوق را پيكاپ كردند

پس از صدسال بدقولي، پريروز
كتاب شعر من را چاپ كردند!

 

 

سبك نريز! اگر طاقت مرا داري
و ضربدر بزن از قصد روي هشياري

دلم دوباره گرفته‌ است، از دوباره بريز
از آنچه در قدح چشمهاي خود داري

من انتظار ندارم كه بعد بدمستي
حروف كوچك نام مرا به ياد آري

براي من كه به پايان خويش نزديكم
هميشه از لبخند و شراب سرشاری

*      *     *      *       *       *

سپيده مي زند و خوابمان نمي گيرد
بريز چای و بگيران دوباره سيگاري!

برای اطلاعات بیشتر اينجا را  کنید.

اما ابراهيم عزيز هم بالاخره كتابش را چاپ كرد.با مقدمه اي از زنده ياد حسين منزوي و استاد محمد مستقيمي.براي اينكه كتاب را برايتان بفرستند اينجا را كنيد.

 

 

یک دسته سایه روشن و یک برگ و یک کتاب
افــتـــاده اند در بغـــــل نـــرم رختخــــواب

محصور میله ها شده مردی که سالهاست
از دست چشم های خودش می کشد عذاب

ساعت که تازه از وسط شب گذشته است
دارد برای صبـــــح شدن می کند شتاب

از تیر برق کـــوچه فقــــط نور انـدکــــــی
از شـــیــــشه هاگذشته و افتاده بر کتاب

مـــــــه تا کــــــــنار کرکره ها پیش آمده
 بر پلک های مرد نشسته غبار خواب

مردی که بچه نیست ولی باز می خورد
در دست گاهواره ء شب تاب،تاب،تاب

کم کم عبور ثانیه ها کند می شود
تصویر تیر و کرکره ها می شود خراب

*
حالا دوباره عقربه ها قد کشیده اند
تصویر دیده می شود آف...آف...آفتاب

یک طرح خط خطی شده یا طرح یک غزل؟!
سنجاق می شود به سوالات بی جواب

و آخر اینکه این هم یک غزل ناب:

 

حالا بزن شبــــــــانه علفها را
بالا ببر تمـــــــامي دفــــهــا را

هو هو کنان بيا و بيفشان دست
بر کش، بکوب، دف دفِ کفها را

سر را بلند کن به سر اندازي
بر هم بزن توالي صفها را

يعقوب را بگير و بلندش کن
چرخي بزن که ياد اسفها را...

مستي کند به عرشه کشتي نوح
هر نا خلف و يا که خلف ها را

اصحاب کهف را بپران از خواب
بيرون بيار دُرِّ صدف ها را

ديگر به روزگار بخند از سر
در کن تمام قصد و هدفها را

يک عمر زير پات علف روئيد
حـــــالا بزن تمام علف ها را