عيدانه!
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٢٧  کلمات کلیدی:

 

 

1_ بهار مي آيد ترانه خوان شده ام....


سلام و عرض ادب خدمت همه همراهان. باز هم يك سال ديگر گذشت و اين سومين بهاري است كه با شما عيد را منتظرم و سال خوب و خوشي را از عمق وجودم برايتان آرزو مي كنم. آغاز بهار ، هميشه با خود تصميم هاي تازه مي آورد.برنامه هايي كه در طول سال در ذهن آدم شكل گرفته اند و هزاران كار ديگر.امسال هم من مطمئنم زيباترين بهار را به همراه دارد. پس دريابيد كه غنيمت است.عيدتان مبارك و اميدوارم سال آينده پر بركت ترين سال براي همهء ما باشد.


2_گوشه تماشا


خوب امسال من اولين عيدي كه گرفتم آخرين كتاب دوست عزيز و سرور گرانقدرم آقاي سيد علي مير افضلي بود."گوشهء تماشا" كتابي كه سير رباعي را از نيما تا امروز و تا همين وبلاگها  به بررسي نشسته است و گزيده هاي رباعي آن هم  يكي از نفيس ترين گزيده هاست.و آثاري هم از دوستان شاعر وبلاگي كه رباعي سرا هم هستند را بر دارد. نكته مهمتر كه در زمينه ء وبلاگ و دنياي مجازي باشد اينكه اين كتاب اولين كتابي است كه در منابع خود اسم چند وبلاگ و چند سايت را هم در خود دارد كه اتفاق تازه اي ست و خجسته.خلاصه اينكه هر كتابخانه اي اگر آن را نداشته باشد ؛مطمئناٌ چيزي كم دارد.نشر كازرونيه را برای تهيه کتاب به خاطر بسپاريد.

3_آمدنتان مبارك


امروز ، تولد دوستي است كه من سالهاي جوانيم را و همهء اين روزها را با او سپري كرده ام. نازنيني كه اتفاقاٌ همشهري سيد بزرگوار بالايي است. مرتضي قاسمي يا همان آدمك شما!نازنيني است كه اغلب شما  طي اين مدت به ناب بودن و مشتي بودن و لوطي بودن او پي برده ايد.و من خوشحالم كه اين سالها را با او نفس كشيده ام. پس تولدت مبارك مرتضي !خوب حالا جاي دوري نمي رود كه ....محسن هم چند روز پيش تولدش بود. راستش نه من و نه مرتضي ونه محسن اهل اين لوس بازي ها نبوديم و....ولي انگار شديم.تولد محسن هم مبارك!البته چند روز پيش در نبود خودش و در نياسر كاشان يك تولد توپ براش گرفتيم كه عكسش رو مي تونيد توي وب رقص موج غزل ببينيد.


گفتم نگاه مردم اين‌جا عجيب نيست؟
گفتي: فقط نگاهِ شقايق غريب نيست!

حالا كه عطر لاله و گل هم تقلّبي‌ست
احساس لمس عاطفه غير از فريب نيست

وقتي خدا هم از دل خود ناله مي‌كند
شب‌لرزه‌هاي گرية آدم عجيب نيست

ديگر براي شوكتِ دريا غزل نباف!
موجي كه در هواي تو يخ زد نجيب نيست

بس كن عزيز! فاجعه از جاي ديگر است
تحريمِ زندگي فقط از ننگِ سيب نيست

مي‌خوانم از نگاهِ پر از اضطراب تو
حتّي براي كشتنمان هم صليب نيست

مرتضي قاسمی

صد تا غزل گفتم برايت ؛ آخرش چه ؟
گيرم تو را من بی نهايت ..... آخرش چه ؟

در جاده های پيچ و خم دار و مه آلود
گيرم بيايم پا به پايت  ؛ آخرش چه ؟

گيرم که بازی کردی و من را نشاندی
رو صندلی سينمايت  ؛ آخرش چه ؟

اين قصه آخر دارد اصلا ؛  يا ندارد ؟
ها ؟! در نمی آيد صدايت ؛  آخرش چه ؟

گيرم رمان عشقی ما  آخر  سر
پايان بگيرد با جنايت ؛ آخرش چه ؟

يا خودکشی ؛ يا انتقامی احمقانه
گيرم نشستم در عزايت ؛ آخرش چه ؟

……...

من خسته ام ؛ حال غزل گفتن ندارم
گيرم غزل شد ماجرايت ؛  آخرش چه ؟؟؟؟؟؟...

محسن باقرلو

4_عيدانه ها


چند غزل خوب از چند شاعر خوب !همين و بس:

قطار شو كه مرا با خودت سفر ببري
 به دورتر برساني ــ به دورتر ببری

تمام بود ونبود مرا در اين دنيا
كه تا ابد چمداني ست مختصر ببری

ومن تمام خودم را مسافرت بشوم
تو هم مرا به جهانهاي  تازه تر ببری

سپس نسيم شوي تو و بعد از آن يوسف ...!
كه پيرهن بشوم تا مرا خبر ببری

مرا به خواب مه آلود ابرهاي جهان
به خوابهاي درختانِِِِ بارور ببری

و بعد نامه شوم من ... چه خوب بود مرا
خودت اگر بنويسي ــ خودت اگر ببری

***

عجيب نيست كه هيزم شكن بياشوبد
درخت اگر كه تو باشي دل از تبر ببري


دوباره زوزه ي  باد و شكستن جاده
چه مي شود كه مرا با خودت سفر ببري

پيمان سليماني

از باغ مي برند  چراغاني ات کنند
تا کاج جشن هاي زمستاني ات کنند

پوشانده اند صبح تو را ” ابرهاي تار“
تنها به اين بهانه که باراني ات کنند

يوسف به اين رها شدن از چاه دل مبند
اين بار مي برند که زنداني ات کنند

اي گل گمان مکن به شب جشن مي روي
شايد به خاک مرده اي ارزاني ات کنند

يک نقطه بيش بين رحيم و رجيم نيست
از نقطه اي بترس که شيطاني ات کنند

آب طلب نکرده هميشه مراد نيست
گاهي بهانه ايست که قرباني ات کنند

ابولفضل نظری

به کوچه آمده اي تا جهان ترا ببرد
نگاه رهگذران جوان ترا ببرد

به کوچه آمده اي باد با تو همسفر است
از اين دکان به در آن دکان ترا ببرد

تو جنس ماهي اين باد بد به قصد فروش
به محضر نظر اين و آن ترا ببرد

به جاي آدمکي از طلات بفروشد
اگر به بازار زرگران ترا ببرد

ژکوند هستي بادت گرفته است به دست
که پولدارترين مردمان ترا ببرد

به کوچه آمده اي ظهر اول وقت است
به سمت مسجد، صوت اذان ترا ببرد

مرو مبادا زُهاد عاشقت بشوند
مرو که مي ترسم روضه خوان ترا ببرد

دم در مسجد پخش نذريي مرگ است
خدا به بازار آسمان ترا ببرد

*
نمرده اي زيرا عاشق تو من هستم
نمانده ام که گذار زمان ترا ببرد

سيد رضا محمدی

 


 
باروت چشمهاش ...
ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱٥  کلمات کلیدی:

 

سلام.
دوستان همگی خسته نباشید.خوب الحمدالله بزم رباعی هم تمام شد و تجربه خوبی شد برای برنامه های اینچنینی بعدی.اما با این همه رباعی چه باید کرد؟ من خیلی در این زمینه فکر کردم. و نهایتاً به این نتیجه رسیدم که خود شرکت کنندگان از بین رباعی های خودشان بهترین رباعی ها را انتخاب کنند و بفرستند برای داوری . تا به قول کرگدن  زیباترین رباعیها، خنده دارترین رباعیها و در نهایت بهترین رباعی ها انتخاب شود و به نوعی از شاعران آن تقدیر به عمل آید. پس برنامه ما این شد که دوستان شرکت کننده1- بهترین رباعی هایشان را انتخاب کنند و برای داوری عموم و یک هیات داوری حرفه ای تر  برای اینجانب ارسال نمایند2_ آثار انتخابی که توسط خود دوستان ارسال می شود در بخش جدیدی که در سایت مهدی شادکام عزیز  راه افتاده، به نمایش گذاشته خواهد شد و در معرض داوری عموم  قرار خواهد گرفت .3-نهایتاً آثار برگزیده هم در این وبلاگ و هم در وبلاگ هفت قدم تا نو و احتمالا در بیشتر وبلاگها  درج می شود.بدیهی است اطلاعات بیشتر در زمان مقتضی  اعلام خواهد شد. یاحق.
 

اما دو غزل خواندنی:

 

وقتي تفنگ سر به هوا را خريده بود
خواب پرنده هاي زيادي پريده بود

هر روز با اشارهء دستش كبوتري
در خون بي بهانهء جفتش تپيده بود

گاهي گوزن ماده پي خون كودكش
تا ابتداي دهكده با او دويده بود

از ترس عطسه هاي تفنگش هزاربار
خرگوش ترسخورده به سمتش دويده بود.

*
پنجاه سال بعد كه چشمان خسته اش
بر كاكل درخت، كلاغي نديده بود

شب حين بازگويي افسانهء شكار
با اينكه اشك روي لبانش چكيده بود؛

با تيغه هاي خوني شاخ گوزن پير
مثل پلنگ سينهء خود را دريده بود

آنشب تب چكانده شدن داشت چون تنفگ
باروت چشمهاش ولي نم كشيده بود...

كورش كياني قلعه سردی

خود را شبي در آينه ديدم دلم گرفت
از فكر اين كه قد نكشيدم دلم گرفت

از فكر اينكه بال و پري داشتم ولي
بالاتر از خودم نپريدم دلم گرفت

از اين كه با تمام پس انداز عمر خود
حتي ستاره اي نخريدم دلم گرفت

كم كم به سطح آينه ام برف مي نشست
دستي بر آن سپيد كشيدم دلم گرفت

دنبال كودكي كه در آنسوي برف بود
رفتم ولي به او نرسيدم دلم گرفت

نقاشي ام تمام شد و زنگ خانه خورد
 من هيچ خانه اي نكشيدم دلم گرفت

شاعر كنار جو گذر عمر ديد و من
خود را شبي در آينه ديدم دلم گرفت.

سيد مهدي نقبايی



 
ادامه.......
ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱٤  کلمات کلیدی:

 

سلام

خوب بچه ها اينجا دامه می دهيم. فقط تا ساعت ۱۰ امشب.

ان‌شاالله بعدا گلچينی از رباعی های درست و حسابی را اينجا به نمايش

 می گذاريم.

ياعلی


 
بزم رباعی!
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱٢  کلمات کلیدی:

 

سلام.

عرضم به حضور مبارکتون. به دليل استقبال وحشتناک دوستان. بزم رباعی

 را در  پست جديد  ادامه می دهيم. تنها خواهشاُ شرايط همديگر را رعايت

کرده  و سعی کنید حتما در وزن رباعی کار کنید ،همچنين از فرستادن اشعار

ناقص خودداری فرماييد.در غير اين صورت برای سبک‌ترشدن کامنتينگ

مجبورم اشعار ناقص را حذف کنم.

اين شما و اين کامنتينگ جديد.


 
fade!!
ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۸  کلمات کلیدی:

 

سلام.  جلسه اين هفته پنج شنبه ها جلسه خوب و پرباری بود و دوستان با حضور خودشون سنگ تمام گذاشتند.البته خاطره های قشنگی هم  شکل گرفت. يکی از اين خاطره ها اين بود که مهدی شادکام با ناصر نامدار دوبار روبوسی کرد و نادر را اصلاً تحويل نگرفت يا شايد هم برعکس....خلاصه جای همه شما خالی!

پت ...پت... چراغ از نفس افتاد ، تا پدر
آمد سراغ خلوت مادر/سكانس بعد
نه ماه بعد غنچهءسرخي شدي، ولي
مادر شبيه يك گل پرپر/ سكانس بعد

تو چار ساله بودي و عشقت پرنده بود
يك اتفاق تازه دلت را مچاله كرد
گنجشك پر،كبوتر...و در كل پرنده پر؛
مادر پريده بود و پدر پر/سكانس بعد

"ابرو كمون شونه بلندم لالالالا
گلدونهء دلم ،گل گندم لالالالا
كي ميشه حجله ت مو ببندم؟لالالالا"

مادر بزرگ با نوه اش در سكانس بعد
يك خانه داشتند ته كوچهء زمين
دور از تمام مردم دلسرد بي خيال
در فصل بي بخار زمستان، قشنگ بود
بر شيشه ها بخار سماور!/سكانس بعد
كيف و كتاب دخل به خرجش نمي رود
بايد- نبايدي كه به منطق نمي خورد
آقاي ناظمي كه سراپا شكايت است:
" – گم شو لجن!برو دم دفتر!/سكانس بعد

مادربزرگ حادثهء بعدي تو بود
او را ببر زير لحد خاك كن! – همين-
يك فاتحه بخوان و به يك "ارث" فكر كن!
به جانماز بي بي كوثر!-
همين سكانس – كارگردان سگ خلق و بد دهن
از پشت دوربين به همه پارس مي كند
و كات مي دهد به تو كه : "اين چه طرزش است؟!با اين پلان مسخره تف بر سكانس بعد"

بازار ريشه ريشه تو را جذب مي كند
تو شاخه شاخه در لجن روز مرگي
 تو برگ برگ زودتر از روزهاي قبل
در دست بادهاي شناور/سكانس بعد

"آقا لبو ببر!ابوي داغ حال ميده خانم لبو بدم؟!
- بده آقا!!"
كه ناگهان؛ موهاش توي باد دل ت را به باد داد آن دختر تكيدهء لاغر /سكانس بعد

دختر ولي پريد و خمارت گذاشت، بعد
ميخانه بود و نم نم سيگارهاي تلخ
با ياد چشم هاي خمارش تو بودي و
بعد از دو بطر،بطري ديگر، سكانس بعد

يك دستمال يزدي و يك پاتوق مدام
(مردي مزاحم دو سه تا خانم جوانم)
چاقو به دست مي رسي و قات مي زني:"هي با توام كثافت عنتر!"

سكانس بعد /زندان
شروع حرفه اي جرمي بزرگتر
يك طرح كاد واقعي از مجرمان پير-
استادكار مي شوي و مي زني جلو
با چند سال سابقه كمتر/ سكانس بعد
# - آزاديت مبارك!
- ممنون ! ولي شما؟!


من شاعرم همانكه تو را خلق كرده است
اما ببخش خالق خوبي نبوده ام

من قول مي دهم كه تو را در هر سكانس بعد
هرجور خواستي بروي زندگي كني
يك كارو بار عالي  با يك زن قشنگ …#

خواباند بيخ گوشم زل زد به چشم هام   چيزي نگفت و رفت

شبي در سكانس بعد
او قرص هاي كوچك آرامبخش را
با چاي تلخ بسته بسته به حلق ريخت
تا خواستم به متن بيايم كمك كنم
پشت سكانس  هاي  فراموش فيد شد.

محمد علي پورشيخ علي


 
بگذرد!
ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۳  کلمات کلیدی:

 

سلام. عرضم به حضورتون حکايت ما هم شده حکايت کسی که معلوم نيست از اين دنيا و از اين وبلاگ و از جان غزل معاصر چه ميخواهد...خوب راستش چند روز پيش شعری از يکی از شاعران معروف!!!و چهره شده اين يکی دو دهه ديدم که به نوعی گونه ای سرقت ادبی را در مورد يکی از کارهای حقير مرتکب شده بود و شرم آور اين بود که حتی يک بيت از اين غزلی که سروده شده بود در حد يک شاعر متوسط  هم نبود. تا اينجای کار فدای سرش!  من وقتی ناراحت شدم که چند شهيد و پلاک و...را هم در شعر آورده بود.گفتم خاک بر سر ...

بگذريم اين دو غزل را بخوانيد:

خلاف آمدنت رفتنت زمستانی است
که چشمهای غزل واژه واژه بارانی است

تو هم که مثل غزل های عا شقانه من
هميشه آمدنت دير و رفتنت آنی است

همين که چشم به هم ميزنيم می بينيم
غزل تمام شد و بيت بيت پايانی است

دو سال بعد به ذهنت خطور خواهد کرد
که مرد اين غزل عاشقانه زندانی است

و فکر می کنم به راه بيفتی آن روز
اگر چه فاصله اين دوسال طولانی است

و می رسی و میزنی به در اما
جواب می شنوی : مرد رفت اينجا نيست

 حسين حاجی هاشمی


اينجا ميان جمع قفس‌ها حصارها
بیهوده‌است صحبت پرواز سارها

بيهوده‌است فکر شنا تا کشيده‌اند
مشتی حسود بر لب دريا حصارها

حتی خود خدا هم از اينجا پريده‌است
دريا که غرق گشته در اين انحصارها

خورشيد را چگونه به تصوير می‌کشند
آنها که بوده‌اند اسيران غارها

بادی وزيد شعله سرما زبانه زد
يخ زد اميد در دل خون انارها

يادی کن از دلی که اسير قفس شده‌ست
ای يادگار نسل پرستو تبارها

روزی بيا به‌خاطر آنها که عاشقند
خطی بکش به روی تمام مدارها

رضا قنبری