پنجره هاي شمال!
ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٤/٢٩  کلمات کلیدی:

 

سلام

چهاردهمين کنگره سراسری شعر ميلاد آفتاب همزمان با ولادت باسعادت امام حسين حضرت ابوالفضل و امام سجاد عليهم السلام در خمينی شهر اصفهان برگزار می شود.شاعران سراسر کشور می توانند اثار خودرا در موضوعات مرتبط يا آزادتا پايان ۱۵شهريورسال جاری  به نشانی خمينی شهر -خيابان بوعلی -اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی -دبير خانه کنگره شعر ميلاد آفتاب ارسال فرمايند. برای اطلاعات بيشتر به وبلاگ سنگچين مراجعه فرماييد.

 

خيرالامور اوســـطها را مثال باش

با من مريد فلســفهء اعتدال باش

چون اتفاق هاي نيفتاده روز و شب

ميل وقوع در صدد احتـــمال باش

با من به روي نقشهءجغرافياي خشک

آب و هواي پنجره هاي شمال باش

چون جاده هاي کوک زده با نخ سپيد

شکل خطوط سرمه اي اتصال باش

دست گلي غم زمن آدم درست کرد

هم صحبت مجسمه هاي سفال باش

از حرفهاي کهنهء هرسال بگذريم

با من شبيه لحظهء تحويل سال باش

رزيتا نعمتي



 
سلام
ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٤/۱٥  کلمات کلیدی:

 

 

تکرار هم که فرمان نمی تابد.

 

محمدرضا شالبافان را اغلب دوستان غزلسرا می شناسند با آن غزلهای خاص خودش. اين بزرگوار هم با وبلاگ تکرار هم که فرمان نمی تابد به دنيای شاعران وبلاگی پيوست .خواندن شعرهايش را از دست ندهيد.

 

 

 

خميازه مي‌كشيد و ورق مي‌زد تقويمِ كودكي پدر را باز

تقويم لحظه‌هاي شكستن يا تكرار انتهاي پر از آغاز

 

خميازه مي‌كشيد و ورق مي‌خورد تقويم در برابر چشمانش

تقويم شنبه‌هاي سراسر درد، تقويم شنبه‌هاي سراسر راز

 

هر هفته هفت شنبه عريان بود در لابلاي خشكي چشمانش

آن شنبه اشتباه پدر اين بود؛ مادر، پدر و بعد پرانتز باز

 

آن سوي اين پرانتز نافرجام هر جا كه بسته شد همه خنديدند

با خنده هاي مردم بازيگوش يك مرد ماند و حسرت يك پرواز....

***

يك صفحه-يا نه؟! تيز ورق خوردوخون مي‌چكيد از نوك انگشتش

راز جديد دفتر او اين بود: هر شنبه، جمعه بود. از آغاز

 

محمدرضــا شالبافــان

 

 

سری امشب به خوابم می زنی

 

دوست بزگواری هم وبلاگ آقای عبدالرضا کوهمال جهرمی را به من معرفی کردند که اعتراف می کنم از خواندن چند غزل از اين بزرگوار غافلگير شدم. اين عزيز را هم دريابيد!

قــطار ي از غـــرور رفته‌ي مـن داشـت رد مـي شــد

و دستي پشت چشم شيشه ها هي جزر و مد مي شد  

 

قطار آن شب تمام روشني را با خودش مي برد

و تنها در هوا تاريكي مطلق رصد مي شد

 

غرورم پشت شيشه مي شكست و مي شكستم من

و داغــي تــازه راه سينــه ي مــن را بلــد مي شــد

 

تمام كوپه ها و  لحظه ها خاموش مي‌رفتند

و بغضي در گلوي من گره مي خورد ، سد مي‌‌شد

 

و كم كم “ بي تو مي ميرم ” كه يك حس خيالي بود

كنــار ايستــگاه رفتــن تــو مستنــد مــي شــد  

 

هواي روشن سيگار و سرفه بود و شاعر سرد

ميان اضطراب لحظه هاي خود جسد مي شد

’

خدا بايد تو را از لحظه هاي من جدا مي كرد

كه با اين درد تعبير “خلقتُ في كبد” مي‌شد

’

قطار از پل گذشت و قصه پايان يافت ، شاعرمرد

و ... فردا صبح از بالين او خورشيد رد مي شد

 

عبدالرضا کوهمال جهرمی

 

 


 
سلام و بسيار سلام!
ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٤/۳  کلمات کلیدی:

 

سلام. اول اینکه هر چند تا غزلی که من به ترتیب توی یک مطلب می زنم دلیلی بر رجحان و برتری غزلهای بالایی نیست. ملاک من  این است که کدام شعر را زودتر از شاعرش گرفته باشم.دوم اینکه این چند وقت درگیر امتحانات بودیم. غیبت ما را شما به خود نگیرید.سوم اینکه....حرفی نیست غزلها را دریابید و لینکها را . یا حق!

راه، پر پیچ است از میخانه ها تا خانه ها!

چند وقتی است از مهدی فرجی خبر نداشتیم.با این غزل ولی میشود از او خبرگرفت!

می خانه(۱)

صبح،وقتی واژگون شد آخرین پیمانه ها

راه، پر پیچ است از میخانه ها تا خانه ها

 

حیف وقتی که اذان توی اذان گم می شود

من منِ تصنیف کفرآلودهء مستــــانه ها

 

دور می گیــــــرند گرداگرد تو دیوارها

دور می گردند بالای سرت پروانه ها

 

گریه یا خنده است در سمفونی اندام تو

بی صدا بالا و پایین می نوازد شانه ها

 

من تواَم وقتی تو من هستی …چه فرقی میکند؟

اینچنین گم میشود گاهی مسیر خانه ها

 

روز و شب سهم تمام مردم دنیا ولی

ساعتی از گرگ ومیشش مال ما دیوانه ها…

 

  

شليك مي شود به تو  اين زن هزار بار!

 

محمد ویسی را با غزلهای بی نقصش می شناسیم.و وبلاگ ايستگاه چند روز پیش سعادتی نصیب ما شد و از نزدیک زیارتش کردیم. این غزل را همان روز  شنیدم.که حیفم آمد شما هم نشنوید و نخوانید.

 

 

مرد ايستاده بود و جهان در مقابلش

گويي غم زمين و زمان در مقابلش

 

پشت سرش عميق ترين دره ي جهان

يك گله گرگ زوزه كشان در مقابلش

 

هر گرگ يك گلوله شد  و  رو  به مرد رفت

مرد بريده دست و زبان در مقابلش

 

يك مشت استخوان به هم دوخته ـ به رقص ـ

با هر گلوله خورد تكان در مقابلش

 

دندان به هم فشرد زن و خشم چيره شد

در هم شكست تاب و توان در مقابلش

 

((ای مرد! _ مرد مرده _ نبینم نشسته ای

بر خيز و با غرور بخوان در مقابلش

 

شليك مي شود به تو  اين زن هزار بار

تو با هزار سينه بمان در مقابلش))

 

از مرد نهصد و نود و نه فشنگ سرخ

روييد و باز ماند دهان در مقابلش

 

شليك تير آخر و  زن تكيه بر تفنگ

و ايستاده مرد جوان در مقابلش.

 

 

شايد... نگاه سبز تو بارانی ام کند! 

 

اما همان روزی که با محمد ویسی عزیز قرار داشتیم.حاتم نیک یار یکی دیگر از شاعران خوب خطه کرمانشاه که حالا مقیم تهران است هم بود. شاعری که هم در غزل دستی دارد و هم در شعر سپید و در هر دو قالب هم کارهایش خواندنی است.وبلاگش را حتماً دریابید .

 

اي چشمهايِ سـبزِ تو همرنگ سيب كال!
اي سـبِ نا رسيده ي امسال و پارسـال!
 
همسايه ي قديمي شمشادهاي پير
همقدِ هر صنوبر و همپاي هر نهال!
 
گم گشته ي گذشته ي من , ماضي بعيد
فرداي روزهاي پس از اين , زمانِ حال!
 
بي تو... كويرِ قافيه ها مي شود  غزل
پُر مي شود ترانه ام از واژه هاي لال
 
... خشكيده سرزمينِ دلم بي حضورِ تو
جاري شو آبشار يقين چشمه ي زلال
 
جاري شو آنچنانكه مرا پر كني ز خويش
خالي شوم ز وسوسه ي شك و احتمال
 
زيبا بهارِِ گمشده ي باغهاي سبز
راز حيات عشق در اين دوره ي زوال
 
من خواب ديده ام...كسي از راه مي رسد
تعبير كن خيـال مرا با دو چشـم كـال
 
شايد... نگاه سبـز تو بـارانـي ام كـند
حالا كه باد مي وزد از جانب شمـال...