نو بت كسي كه عاشق است
ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/٢٩  کلمات کلیدی:
با سلام و عرض پوزش به اطلاع ميرساند تا ساعت ۱۰ صبح امروز اين وب لاگ به روز مي شود.
با تشكر از اينكه با ما هستيد.

روز ولايت مولايمان علي بر شما تا غديرآمدگان مبارك باشد. يا علي

به ابرها گفتم برف را حامله شوند ، باران ديگر چشمهاي مرا نمي گيرد ، مي خواهم با ذهن سياهم روي برفها راه بروم و در يك عكس سياه و سفيد ، به خودم لبخند بزنم.
اول اينكه ممنونم از همهء عزيزاني كه به من لينك داده اند و عذر خواهي از اينكه تا حالا بنده اين كا را نكرده ام ، حقيقتش منتظر قالب جديد هستم كه زحمتش را مجهول عزيز دارد مي كشد.
دوم اينكه غزلي را در وب لاگ آينه ديدم كه خيلي تكان دهنده بود (غزل اسب) و به زعم من يكي از ناب ترين غزلهاي اين چند دهه است، خلاصه خيلي قشنگ بود و با اجازه از صاحب وب لاگ (آينه) من هم آن را زدم.
سوم اينكه عزيزم ابراهيم اسماعيلي به من توصيه كرده كه در انتخاب شعرها سخت گير تر عمل كنم . - چشم! واينكه اين روزها (نميدانم دقيقاًكي) در باغ قدير اصفهان شب شعري با حضور استاد منزوي بر گزار مي شود ، اصفهانيهاي عزيز در جريان باشند .

باز يك غزل ، حكايت كسي كه عاشق است
باز ما و كشف خلوت كسي كه عاشق است.
در سكوت، چشم دوختن به جاده هاي دور
باز انتظار عادت كسي كه عاشق است .
دستهاي التماس ما گشوده پس كجاست
دستهاي با محبت كسي كه عاشق است.
باز هم سخن بگو سخن بگو شنيدني است
از زبان تو حكايت كسي كه عاشق است.
من اگر بخواهمت نخواهمت تو خوب باش!
مثل حسن بي نهايت كسي كه عاشق است.
بغضهاي شب ، هميشه سهم نا اميدهاست
خنده هاي صبح ، قسمت كسي كه عاشق است.
شاخه ها – خداكند – به دست باد نشكند
عشق يعني استقامت كسي كه عاشق است.
اي شما كه دل نميدهيد و ايستاده ايد،
در خيال كشف خلوت كسي عاشق است،
منظر نايستــيد نوبت شما كه نيست
نوبت من است نوبت كسي كه عاشق است .
زيبا طاهريان
من اسب ساده بودم و آن شب اگر نبود
شلاق هيچکس به تنم کارگـــــــــر نبود
هيزم کش خــدای خــودم بودم و کسی
از درد مــــــــــانده روی دلم با خبر نبود
من بودم و عــروس نجيبی که بخت من
از يالهـــــــــــای مشکی او تيره تر نبود
دل تنگ در طويله چه شبهـــــا کنار هم
جز ماديــــــان و من به خدا يک نفر نبود
دهقان پير ما اگـــــــر او را نمی فروخت
دردم از اين که هست دگـــر بيشتر نبود
من شيهه مي زدم که نرو ـاو خودش نرفت
شلاق بود و جـــــــــــاده ـ و از او اثر نبود
بعدش فــــــــرار کردم و با من ولی کسی
در دشت ها و مزرعـــــه ها همسفر نبود
آن شب اگـــــر نبود و نمی بردنش به زور
اين اسب دل سپرده چنين شعله ور نبود
فريبرز نظری