حرف را بايد زد!
ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٧/٢٧  کلمات کلیدی:

 حرف را بايد زد!!!

سلام.همانطوری که در جریان هستید جشنواره های شعر امسال جز یکی دو مورد،اغلب با انتقاد شدید شاعران جوان و غیر جوان کشور روبرو شد .از طرف دیگر یک مصاحبه خشک و خالی از آقای سعیدی راد هم آبی شد در خوابگه مورچگان ملیونی!و چنان خانم راکعی را برآشفت که تمام خبر گزاری های داخل و خارج ، مجبور به از نیام کشیدن تیغ سانسور شدند و جالب این است همین خانم راکعی که بر مسند شعر ایران نشسته وکمی تا قسمتی احساس خداوندگاری دارند ، قبل از نمایندگی مجلس در شب شعری برای فروش کتابش تقریبا به حضار التماس می کرد....من از نیت آقای سعیدی راد برای افشاگری بودجه ای که حضرات برای شعر این مملکت می گیرند ، خبر دارم و مطمئنم که نیت ایشان خیر است اما نیت بعضی از کسانی که بعد ها با ایشان همراهی کردند را زلال نمی بینم بیشتر کسانی بودند که تا دیروز سر همان سفره بودندو آشفتگی امروزشان هم بابت کوچکی لقمه هایشان است.اما جشنواره ها هم چه عرض کنم کسانی بر مسند داوری اند که از نظر شعری قله و تپه که چه عرض کنم ، چپری راهم فتح نکرده اند و صد البته یکی دو شاعر قدر هم این وسط نقش تطهیر کننده آقایان و خانم ها را بازی می کنند و بازی می خورند . با این شرایط بایدهم آن عزیز تحریمش را علنی کند و دیگری هم به بیست هزارتومانی ها تسلیت بگوید.باید فلان شاعر که قد شعری اش از خانم فلان و خانم فلان وآقای شهرری و دیگر حضرات به مراتب بلندتر است از مافیا حرف بزند.ما هم که تا خودمان هستیم همه چیز خوب است اگر نباشیم صدایمان در می آید.خلاصه دور دور پاچه و پاچه خواری است...این حرفها را باید زد.من از برگزیدگان محق این جشنواره ها معذرت می خواهم مطمئنم می دانند که روی حرفم با آنها نیست.روی حرفم دقیقاً با کسانی است که خودشان را به موش مردگی زده اند! ياحق!

 تو کوه را بکن و فکر ماندگاری باش!

نخواستم که نشانم دهی هوا خوب است
ببند پنجره ها را همین فضا خوب است

چنین پرندهء آواره ای چه می دانست
بپرسر از نظر شاخه ها کجا خوب است

بزن به کوه که در ذهن مردم این شهر
شکستن پر و بال پرنده ها خوب است

به خواهرم که سر از سجده بر نمی دارد
 بگو چگونه تو فهمیده ای خدا خوب است
 
تو کوه را بکن و فکر ماندگاری باش
چه غم که پاسخ شیرین بد است یا خوب است

بزن به شاه رگم تیغی و خلاصم کن
برای چلچله ها مرگ بی صدا خوب است.

سید ابوالفضل صمدی

شاعر به اضطراب خودش اعتماد کرد!

شاعر خراب بود،خدا را درخت دید
رقصید و باز شعله ور از شاخه ها چکید

بی اعتنا به زمزمه جوشید،جلوه کرد
برگشت و بعد...سمت صدا،بی هوا دوید

دستش نگاه پنجره را امتداد داد
فصلی که سبز با غزل افسانه آفرید

شاعر به اضطراب خودش اعتماد کرد
خم شد،شکست،آینه در آسمان تپید

باران گرفت نبض بلوغ دریچه را
ساعت گذشت و ثانیه تا...انتها رسید

پایان قصه را چه کسی حدس می زند؟
بیچاره شاعری که خدا را خدا ندید

حق با درخت بود که گرگ آمد و گذشت
چوپان دروغ گفت خودش گله را درید

سیروس مرادی روئین تنی