آتش!!
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٦  کلمات کلیدی:

 

 وقتی از فكر غزلهايم سرت آتش گرفت

باورم كردی وليكن باورت آتش گرفت

   دردمن رابا قفس گفتی، صدايت دود شد

    مرغ عشقت‌سوخت،بال كفترت‌آتش گرفت

    خيس باران آمدی سرما سياهت كرده بود

آنقدر بوسيـدمت تا پيكرت آتش گرفت

  گفته بودم من لبالب آتشم پروانه جان!

  پس چرا پروا نكردی تا پرت آتش گرفت

      گفته بودي شعرهايت‌سردوبی روحند مرد!

  شعرهايم را نوشتی دفترت آتش گرفت

دستهايم را گرفتی رفتنت نزديك بود

   دستهايت داغ شد انگشترت آتش گرفت

 من لبالب آتشم اما نميدانی چقدر

    سينه ام با نامه های آخرت آتش گرفت. 

 

 عروس ساحل آرام انزلی هليا

چقدر ساده و سبزو مجللی هليا

 بيا كه مثل همان روزها قدم بزنيم

کنار خواب درختان جنگلی هليا

      چه می شدآه بيايی شبی به كوچهءمن

   به جشن كوچك گلهای مخملی هليا

         فقط به حرمت آغوش من كه وامانده ست

    به سمت من بدوی بی معطلی هليا

اگرچه هيچ ندارم بيا به کلبهءمن

هنوز مــانده برايم دو صـــندلی هليا

 ---

جواب نامهء من را نمي دهي ديگر

 اگرچه خسته ای از بودنم ولی هليا...

 

 هردو غزل : رضا عزيزی

با تشکر از پوريا سوری