ترديد نيست...
ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۱٦  کلمات کلیدی:

آهســـته تر قدم بزن و بی صدا بيا

آی بزرگ! عمر درازی ست تا به يا

اول به ب سلام كن و بعد هم به تِ

پ پلك بسـته حرف نزن،نوك پا بيا

با سين‌و‌شين‌دو‌كفش‌برای‌خودت‌بدوز

با اين دو كفشِ وصله‌اي و تا‌به‌تا بيا

با عين و غين  عينك و با ميم هم چپق

با لام هم بگير به دستت عصا، بيا!

با كاف و گاف،  كشتي و با جيم، بادبان

هر حرف را سوار كن اي ناخدا، بيا

امواج سطرهاي مه آلود ِ آب هاست

 تسليم باش، گوش كن، آمد ندا بيا!

طوفان شعر تازه ام آغاز مي شود؛

ترديد نيست، با همه ي حرفها بيا.

 

 

حتی به من اجازه نمی داد، با خودم

تنها شوم،برای همين عاشقش شدم

می گفت:بايد آدم باشـــم،و ياد داد:

آ ــ دال ــ ميم :آدم ،دوبخش: آ...و دم

من می شناسمت،بله يک دم به قدرآه

در ســـاعت ازل،پی تو پلک هم زدم:

من سرد‌می‌شدم،جسدم روی‌خاک بود

ديگر نمــی توانســتم ماند با خودم

آمد مرا و دســـت گرفت  و بلند کرد

با هـــديه ای به خاطــــر روز تولّــدم:

گفتم که من نبوده ام و نيستم تو را

اوگفت:بوده باش، و"من بودم و شدم‌‌‍".

 

محمد سعيد ميرزايی