من خدا هستم ، خدای چند شعر!
ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٢٥  کلمات کلیدی:

 

 

من خدا هستم ، خدای چند شعر

مشتی از هیچم جدای چند شعر

پیش از اینها دست و بالم بسته بود

پر گرفتم در هــــوای چـــند شـــعر

برجهای شهر ما بی منــظره است

خانه ام در روســـــتای چنـــد شعر

بغـــض تـــنهایی برایم خوب نیــست

اشـــک می ریزم به پای چـــند شعر

ایــســـتادن از تــــو دورم مــی کــنـد

می نــــشینم در فــضای چــند شعر

بـــــاز هــــم تــــکــــرار رویــایی مـن

گم شدن در لابلای چــــند شــــــعر

هر چه می خواهیــــد تحــقیرم کنید

مــن خــــدا هستم خدای چند شعر

دوباره وسوسه ای پوچ می زند به سرم

همین‌که‌باز میفتی به چشم خیره سرم

کدام بی‌همه‌چیزی تو را فقط کم داشت

که فکر آمدنت را گذاشـــت پشت سرم

گواه‌عشق‌من این واژه‌هاست‌کافی‌نیست

همیـــن که از دل تنگــت هنوز بی خبرم

همیشـــه کودکــمان پشت ویترینها بود

نخــــواه بــاز برایــت عروســـکی بخــرم

منـــم که خـــواب تو را می پرانم از رویا

مگر شـــــبی که نیفتد به بسترت گذرم

تمـــــــــام آینه ها را به خانه خواهم برد

که از دو چشم خودت هم نیفتی از نظرم

همـــین که از تو بریدم کسی تو را می برد

همین‌که وسوسه ای‌می‌گذاشت‌سربه سرم

حامد مراديان