بدون عنوان!
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٢٧  کلمات کلیدی:

گناه مستحب!

سلام.عرضم به حضورتون در مورد غزل قبلي آقاي قريبي و ايرادي كه به مصرع هاي فرد بيت دوم به بعد گرفته بوديد،آقاي قريبي طي تماسي كه با من داشت صادقانه گفتند كه از دستم در رفته است و از دوستان هم كلي عذرخواهي كردند.هرچند كه در همان خوانش اول مي شود ايرادات وارده را برطرف كرد ولي ايشان به پاس توجه دوستان غزل زيباي ديگري رابراي بنده خواندند كه تقديم حضورتون مي كنم.  به هر حال نكته آنقدر ظريف بود كه نه تنها از دست آقاي قريبي كه از دست حقير هم در رفته بود.

به قصد عشق رفتي از غم نان سردرآوردي
زدي دل را به دريا از بيابان سردر آوردي

تو مثل هيچ كس بودي كه مثل تو فراوان است
سري بودي كه روزي از گريبان سردرآوردي

تو مي شد جنگلي انبوه باشي از خودت اما
قناعت كردي و از خاك گلدان سردر آوردي

دراين پس كوچه هاي پرسه ماندي تا مگر شايد
دري بر تخته خورد و از خيابان سردر آوردي

توكل شرط كامل نيست اين را مولوي گفته است
بخوان آن را دوباره شايد از آن سردر آوري

"مسيحاي من اي ترساي پير پيرهن چركين"
چه پيش آمد كه از شعر زمستان سر در آوردي

حسن قريبي

حوض شب نشين حياط

چند وقت پيش هم غزلی را از وحيد عيدگاه در وبلاگ محسن خوندم با اين مطلع :دوست دارم که بخوانی غزل ایجاد کنی که بسيار زيبا بود و از محسن خواستم که چند غزلش را برای من بياورد.اين هم يکی از غزلهايش :

 

وخواست با تو بماند سفر اجازه نداد
قضا کـــنار می‌آمــد قدر اجــازه نداد

پرنده خواست اجاره نشين شود تا شوق
عيال وار بماند ســــــفر اجازه نداد

به قلهء تو دوگز راه داشت کوه نورد
رسيد بهمن از آن بيشتر اجازه نداد

تو ماه بودی و او حوض شب نشين حياط
دلش تپيد وضوی سحر اجازه نداد

و خواست‌دوست‌بدارد‌تو را به‌شکل‌گلی
نيازهای حقير بشــر اجازه نداد.

وحيد عيدگاه