ادامه ويژه نامه
ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٢۱  کلمات کلیدی:

راستش از اولين روزهايي كه خواننده وبلاگ شما بودم اين موضوع برايم خيلي جالب بوده كه شما براي گردآوري و انتخاب بهترين غزلها وقت مي‌گذاريد. در تمام اين مدت با اينكه تعهدي به كسي نداشتيد اما متعهدانه عمل مي‌كرديد. گاهي كه در تب و تاب دعواها و ادعاهاي غزل نويسان دلم گرفته و( حس كرده‌ام شعر بازيچه‌اي شده در دست بعضي‌ها  براي اثبات خودشان)، با خواندن غزلي در اين وبلاگ آرامش يافته‌ام. من  يكسال و نيم يا بيشتر است كه خواننده وبلاگ شما هستم و در اين مدت غزلهاي زيبايي در اين وبلاگ خوانده‌ام. بارها و بارها بخاطر انتخاب غزلها از شما تشكر كرده‌ام و باز هم مي‌كنم. جوهر قلمتان پاينده، مرد است و جوهرش!

و اما  شهيد مي‏شوي  را روزهايي نوشتم كه قلمم زبان دل دردمندم بود.
جانم بگير و صحبت جانانه‏ام ببخش
كز جان شكيب هست و ز جانان شكيب نيست
در را كه باز كردم، لبخند زدي. چشمم كه به چشمهايت افتاد، فهميدم دوباره شهيد شده‏اي!نگو كه اشتباه مي‏كنم! در تمام اين سالها به خودت هم ثابت شده بهتر از هر كسي مي‏شناسمت.اين روزها چقدر شبيه شبهاي عمليات مرصاد شده‏اي!... صبح وقتي خداحافظي كردي نگاهت درست مثل همان روز بود.آنروز يقين داشتم شهيد مي‏شوي! امروز هم يقين داشتم! ..............................................به كيفت نگاه مي‏‏كنم هر كس نداند، من كه مي‏دانم پاره‏هاي دلت را از روي ميز كارت جمع كرده‏اي و آورده‏اي خانه! حرفي نمي‏زني اما مي‏دانم روزي نيست كه يك تركش  قلب نازنينت را نيازارد....... يا جگرت آتش نگيرد.آه جگرت!.......جگرم آتش مي‏گيرد!هر مهماني شام و ناهار و افطار كه سفره هاي رنگين مي‏گسترانند و............بغض مي‏كنم. بي اختيار ياد شب‏هاي تاريك عمليات مي افتم كه بي قاشق و بشقاب، برنج و نان را ريختيد روي كاپوت ماشينها و خورديد. شبيه پرنده‏ها شده بوديد! ....عده‏اي همان شب پريدند!آقاي دكتر! براي من مهم نيست كه تو يك كارشناس ساده باشي يا يك مدير عالي رتبه.... همين كه هنوز بالاي تمام يادداشت‏هاي عاشقانه‏ات مي‏نويسي ان‏الحياه عقيدة و جهاد.....به اين عشق افتخار مي‏كنم.همين كه از هرچه نفاق و دورنگي بيزاري، همين كه نگاه منظمت براي تمام تاخيرها و ديررسيدنها اشك مي‏ريزد. همين كه دلت آتش مي‏گيرد براي تمام پروژه‏هايي كه بي هيچ انديشه‏اي به مرحله اجرا مي‏رسد و بعد هم نيمه‏كاره رها مي‏شود، همين كه ميان اين همه دروغ و تملق روح صداقت در كلامت جاري است، هنوز همان رزمنده عمليات مرصادي، افتخاركمي نيست! رتبه از اين بالاتر؟!حرفي نمي‏زني اما مي‏بينم كه روي اين مبلمانهاي بي‏حوصله! پشت ميزهاي اداري! و روي صندلي‏هاي چرخان چطور شهيد مي‏شوي لابلاي آيين‏نامه‏ها و بخشنامه‏هاي بي قانون! كه خودشان هم خودشان را قبول ندارند! هي زنده مي‏ماني و هي شهيد مي‏شوي!شايد در فرهنگ دهخدا نشود تو را  شهيد خواند اما يقين دارم در فرهنگ جاري خدا آنكه در هر زماني براي خدا از همه چيزش بگذرد شهيد مي‏شود! براي خدا گاهي بايد از جواني و خوشي گذشت گاهي از نام و پست و مقام گاهي هم از آبرو!.....(كه اين آخري خيلي سخت است). تو مدتهاست شهيد شده‏اي ! از همان شب عمليات مرصاد شهيد شدي و باز هم مي‏شوي! شهيد مي‏شوي، اما هنوز ديده‏باني مي‏دهي تا شرك و تملق و ريا نان شبمان را آلوده نكند!شهيد مي‏شوي، آنقدر كه گاه قدرت ايستادن نداري اما باز مي‏بينم كه بعد هر نماز ايستاده به آقا سلام مي‏دهي و تجديد پيمان مي‏كني.شهيد مي‏شوي، اما بلند مي‏شوي و موبمو درس فردا را حاضر مي‏كني تا چيزي از حساب و كتاب زكات علمت از قلم نيفتد. روزي كه همه، ميوه‏هاي كنسرو شده درخت علم و دانش را تعارف و جزوه‏هاي تاريخ گذشته را تدريس مي‏كنند. تو، نوبرانه‏ي علم روز را در بهترين ظروف به شاگردانت تعارف مي‏كني! شهيد مي‏شوي اما هرگز تاخير نداري، هميشه زود مي‏رسي و منتظر مي‏ماني تا ديگران برسند!شهيد مي‏شوي و بالا مي‏روي نه از نردبان تملق و چاپلوسي كه با بال صداقت!شهيد مي‏شوي و در اوج مسلماني چقدر زنده‏اي!.....................................دوباره صبح شده كيفت را برداشته‏اي و داري مي‏روي. نگاهت مي‏كنم. تو چقدر زنده‏اي!مي‏روي و من به تو فكر مي‏كنم.........مانده‏ام كه يك مرد چند بار در زندگيش مي‏تواند شهيد بشود و خم به ابرو نياورد!.......

و اين هم يك رباعي:

 

 پايان خزان برگريزم آنجاست

بينايي چشمان مريضم آنجاست

از اين ده قحطي زده كنعاني

بايد بروم مصر عزيزم آنجاست.

 

(( پدرخواندهء شاعر پیشهء گروه ادبیات )) 

خوب راستیت من نقد مقد بلد نیستم اما یکی دو تا چیز به ذهنم رسید که گفتم بد نیست بگم.پس می گم.(غزل معاصر) رو همون اوائل که تازه وارد بلاگستان شده بودم شناختم.آخه اون وقتا اینجوری نبود.خلوت بود.خیلی خلوت.شاید تعداد کل بلاگرای ادبی که می دونستن بلاگ چیه و میخوان چیکار کنن به چهل نمی رسید(هر چند الانم این آمار خیلی تغییر نکرده).این بلاگ واسه من چن تا خاصیت منحصربه فرد داشته که میدونم فقط  فقط در مورد من صدق نمی کنه و خیلی از دوستان.... .اولیش این بود که خیلی زود دستگیرم شد که تو غزل معاصر چه خبره و با شناخت سرسریی که از سواد و سلیقه صاحب بلاگ پیدا کردم دستم اومد برای غزل خوب خوندن باید بیام این بلاگه که بالاش یه فانوس روشنه.شاید این از نظر خیلیا چیز ساده ایی باشه اما برا من اتفاق فرخنده ایی بود  کشف این بلاگ چون واقعا یه روزی (هنوزم همینطوره)تشخیص خوب یا بد بودن یه غزل سخت بود برام.و این مشکل با اعتماد به فرهاد صفریان حل شد.به همین دلیل فکر میکنم غزل معاصر یه – مدینهء فاضله- برای بچه هاییه که غزل رو نمیشناسن وبه قولی  تازه واردن تو عرصه ادبیات.هر چند همون موقع هم شاعرای بسیار خوبی بلاگ داشتن ولی هممون این رو میدونیم که بهترین شاعر ها هم پروندشون پره از کارای سطحی و ضعیف.ضمن اینکه من اصلا سواد ادبیات نداشتم و شاعرا بیشتر شعراشون رو برای نقد میذارن تو بلاگ در هالی که من میخاستم شعر خوب بخونم  نه شعرایی که هنوز امضای شاعر پاش نیفتاده بود و باید کلی روشون کار میشد و نقد میشدن تا بشهبهشون گفت غزل .اما دیگه خیالم راهت بود که بهترینها رو اینجا پیدا میکنم و این علاوه بر اینکه از نظر حسی ارضام میکرد و از نظر تکنیکی هم چیز تازه یاد میگرفتم باعث میشد که سلیقه غزل خوندنم هم بالا بره و دیگه با هر شعرو نوشته موزونی هال نکنم.بگذریم.شدیدا اعتقاد دارم که وبلاگها روحیات و خصوصیات شخصیتی گرداننده گانشون رو نشون میدن(حتی اگر کمتر چیزی از خودشون  بخونیم)بحث سر طراحی قالب و لوگو و لینکها و کامنتها نیست هر چند همه این مسائل هم دخیلند اما روز اولی که فرهاد صفریان رو دیدم اعتقادم قوی تر شد به این موضوع.تعریف کنم ؟ ((جلسه سه شمبه ها بود.هول و هوش دو سال پیش.من هیچکدوم از بچه ها رو ندیده بودم.یه جمع هفت هشت نفری مختصر و مفید  که اصلا نمیدونستن من قراره برم  و شعر میخوندن و نقد میکردن.آقای سعیدی بود.فرهاد و راضیه خانوم ایمانی بودن.اعظم ابراهیمی و آدمک عزیز و....وقتی گفتن شعر بخون و گفتم بلد نیستم و بعد کلی پرسش پاسخ گفتم آقا طیب هستم آه از نهاد جمع بلند شد .چون خبری از سیبیل خفن و دشنه و هیکل ورزش کاری و شوخی شهرستانی و شلوار خمره ایی و حرف زدن و لحن لاتی نبود.کوچولو  و خجالتی و ... خنده دار اینکه آخر جلسه خانوم ایمانی پیشنهاد داد بریم بابا حاجی و من که فکر میکردم بابا حاجی یه چیز خوراکی تو مایه های حاج بادومیه و داشتم از خجالت میمردم هر جور بلد بودم بهونه اوردم و سه سوت پیچوندم و فلنگ رو بستم.)).داشتم میگفتم که فرهاد رو دیدم و دقیقا همون آدمی بود که حدس زده بودم. وهمون آدمیه که نا خواسته کلی تاثیر رو من گذاشته و کلی چیزای خوب ازش یاد گرفتم.همیشه عاشق آدمایی بودم و هستم که بزرگن اما به دنبال بزرگی کردن نیستن.و تا به هال نشده با کسی در مورد ایشون صحبت کنم و از بزرگی اون نگم نشنوم در هالی که همه میدونیم ساکته و کمتر مجری جلسه ایی میشه و کمتر به شعر بچه ها گیر میده و نقد خفن  میکنه و....... خلاصه اینکه- غزل معاصر-  این پدر خواندهء آرووم و همیشه در اوج و بی حاشیه و با اخلاق و دوست داشتنی و کم حرف و شاعر...نه عاشق پیشهء گروه ادبیات پرشین بلاگ رو میپرستم به خاطر تمام این خصوصیات(این خصوصیات بلاگ غزل معاصر بود متوجه ایید که چقدر شبیه خصوصیات نویسندش هم هست!!) و دلسوزی نویسندش  برای غزل و ادبیات این مرز و بوم نویسنده و شاعری که همیشه با خودم و دیگران گفتم یکی از انگشت شمار آدماییه که به خاطرشون و به خاطر بودنشون آدم میتونه از بلاگر بودن خودش احساس شرم نکنه.همین.یا عشق. 

دی ماه بود؟

گفتی : بر خیز.باران گرفته .از آن باران های که اگر خوب باشیم برف می شود.بیا امروز جایی نرویم.برای خودمان باشیم.

گفتم:برای خودم که...برای تو باشم؟

هنوز زیر شیروانی بالکن سرد و باریکمان خوب جابه جا نشده بودیم که گفتی اینطور نمیشود رفتی و با چای و کلاه بر گشتی :امروزمان باید اساسی باشد.

صدای چک چک باران بر  سقف طپش های دل بی قرار من بود دل مهربان و عاشق تو بود.

دی ماه بود؟

گفتی: ساز می زنی.؟

گفتم:برای تو ام.با لبخند.

آنقدر ذوق داشتی که جهیدی از جا و با سه تار بر گشتی.می رقصیدی با ساز.بازی می کردی.کودک می شدی و همیشه می ترسیدم در لطافت  و گرمی انگشتان نا بلدت سیم هاش آب شوند.

کوک سه تار هال و هوای غریبی داشت. گفتم هنوز به قاعده یک پیاله چای از دستانت جا دارم تا سیاه مست شوم.

گفتی بزن.مطرب خوش.باران را بنواز.صدای باران را موسیقی  لحظاتمان کن.گوشی ها را جا به جا کرده ام.دستگاه محبت.باران را بزن.همین که می شنوی.بر شیروانی.بر ناودان.بر برگهای بید مجنون همسایه.بر موهای عریان دخترک کوچه.باران.بنواز.آه

بخار دهانت بر پیشانیم نشست.با گونه هایم عشق بازی کرد.دستانم بی اختیار بالا و پایین رفت.سکوت در دنیای ما غرق شد.ساز زدم.ساز زدم .ساز .......

دی ماه بود؟

گفتی دیدی پسر خوبی بودی برف شد.دیدی این دو یا کریم که به تماشا آمده بودند یکیشان دم صبحی به نماز ایستاد.دیدی گلدوزی های رو آستین پیرهنم که غنچه بودند چلهء زمستان.....راستی عطر میخک و نسترن را حس می کنی؟

من فقط تو را دیده بودم.گفتم اسم این بداههء دیوانه وار را چه بگذاریم.گفتی دستگاه محبت.گوشهء دنج عشق و عاشقی.گفتم گوشهء باریک خط آبی چشمانت.خندیدی.

دی ماه بود؟

برای یاکریمها خرده نان ریختی.قاصدک کوچکی را از برف نجات دادی و برایش حرفی زدی.

گفتی برنگرد.گودک همسایه دارد ما دو تا را نگاه میکند از پشت بام.آب نباتی هم به بام همسایه دادی.

همیشه برای همه.چیزی در دست و بالت بود فرشته.

برای پرنده ها خرده نان.برای قاصدک ها خبر خوش.برای بام همسایه هدیه ایی شیرین.برای من.......

گفتی به شکرانهء بودنت و خوب بودنت.نوای  ساز و گرمی پنجه ات مطرب و برف شدنت باران.

یکی فقط یکی.تکرار هم نمی شود.

                                          .گرما و طعم بوسه فراموش نمی شود.

                                                                                           دی

                                                       ماه بود.

 



برای غمت ای نازنین
یک آسمان ابر آورده ام
هر وقت دلت گرفت
تکه تکه شان کن
باران که زد
خبرم کن

***

گلابی هایم کالند
سیب هایم رسیده
اگر بخواهی برایت انار می شکم
اما می ترسم آبش بومم را قرمز کند
نمی خواهم بر سپیدی دلت لکه ای بنشیند

****
من اگر تا آخر این شبهای صاف بنشینم
و برایت ستاره ببافم
هیچ کدامشان
به قشنگی برق چشمانت نخواهد بود

 


جشن غزل


اگر قرار بر اين شود كه هر وبلاگ دو نام داشته باشد  من براي وبلاگ غزل معاصر ، وبلاگ جشن غزل را هم پيشنهاد مي كردم . من قصد ندارم در مورد غزل معاصر و بايد ها و نبايد هايش بنويسم اما در مورد وبلاگ غزل معاصر چرا .
تعدد و تنوع نام ها و شعرها در اين وبلاگ به گمان من نشان مي دهد كه فرهاد صفريان تا حدود زيادي به دور دسته بندي ها و دسته بازي هاي رايج بوده است .
 كمتر نامي  يا شعري را در عرصه غزل امروز سراغ دارم كه پايش به وبلاگ غزل معاصر كشيده نشده باشد
اما اين را هم مي توانم بگويم كه اگر چه اين تنوع در شعر و شاعر و ساختار و محتواي و هرچيز ديگري كه مي تواند به شعر بچسبد ، شوق برانگيز  است اما لزوما اين غزلها بهترين غزلهاي  معاصر نيستند اما از بهترين و جوان ترين آنها هستند . اي كاش فرهاد عزيز مجالي را بدور از تعارفات رايج كامنت نويسي  براي نقد و نظر غزل معاصر نيز فراهم مي آورد كاري كه همانند به سامان رساندن وبلاگ غزل معاصر از دست او بر مي آيد .

شب شد خيال آمدنت را به من بده
حسِ عزيز در زدنت را به من بده

امشب شبيه عشق رها شو درون من
روحِ شگرفِ بي بدنت را به من بده

اي مثل صبحْ آمده از لمـسِ آفتاب
من سردم است پيرهنت را به من بده

اينجا ميان موزه‌ي شب خاك مي خورم
يك شب هواي پرزدنت را به من بده

من با تو گفتن از تو ، تو را دور مي شوم
اي من ، منِ هميشه ،من ات را به من بده

…. حرفي نمانده است ، ولي محضِ يك حضور
فريادهاي بي دهنت را به من بده

مردن مرا نشانه‌ي تلخي ست ، بعد از اين
نامِ قشنگِ زيستن ات را به من بده .

 

      ناز نگاه

اقتصادمان بيمار است

كارخانه های بافندگی

يكی يكی

ورشكسته می شوند

چشمهای تو اما

همچنان دروغ می بافند...


* * *

برج  

در برجهای نيمه كاره ی شَهرت

_ آوازهای سرزمين مادريم _

می رقصند

خشت روی خشت

برج بالا می رود

_ آوازهای سرزمين مادريم _

دفن می شوند.

* * * 

شايد هم...

اين كوپه يا كوپه همسايه

شايد هم قطاری ديگر

اما , وقتی كه دستهای تو در دست ديگريست

ديگر چه فرقی به حال من دارد كه

تو اصلاً مسافری يا نه ؟...


* * *

مترو 

می رسی...

اما قطار رفته است

پس می خوابی

زندگی همين چرت نيم بند ايستگاه متروست

تا آمدن قطار بعدی


بخواب !


 

 

دو سال پيش زماني كه وارد عرصه شعر دنياي مجازي شدم در صفحات مختلف وبلاگهاي شعر دنياهاي مختلفي را سير كردم اما در همه اين صفحات يك چيز مشترك بود : لوگوي غزل معاصر آن هم در اول همه لينكدونيها  وقتي به جرگه طرفداران ثابت خوانندگان اين وبلاگ در آمدم خيالم راحت بود كه هفته اي دو يا سه غزل زيبا از يكي از نقاط ايران را مي خوانم . اما متوجه شدم كه وبلاگ غزل معاصر تنها يك وبلاگ گردآوري غزلهاي ناب آنطور كه بالاي صفحه آن نوشته شده نيست .فرهاد صفريان تمام تلاش خود را به كار مي بست تا غزلهايي ناب از شاعراني گمنام اما قدرتمند از سراسر ايران را هر هفته به جامعه ادب مجازي معرفي كند . اگر هم غزل معروفي از شاعري معروف را در صفحه خود درج مي كرد مي توانستي مطمئن باشي كه پس از غزل يك وبلاگ جديد را به دنياي ادبيات معرفي مي كند تا با خواندن آن از يك صفحه غزل جديد لذت ببري  .در هر صورت از لينكدوني غني و شامل غزل معاصر كه بگذريم كامنت دوني غزل معاصر هم به خاطر احترامي كه خوانندگان اين وبلاگ براي آن قائلند معمولا شاهد بحثها و يشنهادات و طرحهاي بسيار داغي است كه از حاشيه تا حدودي به دور مانده است  .غزل معاصر كم كم از حالت وبلاگي خواندني بيرون آمد و صورت كارگاه شعر پيدا كرد به طوري كه با طرحهاي عملي همچون به مسابقه گذاشتن يك بيت براي سرودن غزل و يا معرفي مسابقات و جشنواره هاي ريز و درشت و برقرار كردن جلسات ماهانه و گرد هم آوردن شاعران سراسر كشور در جلساتي صميمي و دوستانه مسير نقد غزل و سر و سامان دادن به آن را صورتي عملي داد . گاهي انتقاد جدي از يك جشنواره يا يك حركت ادبي در كشور در اين وبلاگ باعث مي شد آن مساله يا جشنواره نقل مجالس ادبي شده و نقد مزبور مخالفان و موافقاني پيدا كند و اين باعث مي شد كه برگزار كنندگان جشنواره ها نگران زير سوال رفتن جشنواره خود از سوي وبلاگران در غزل معاصر باشند در هر صورت به نظر من فرهاد صفريان صاحب اين وبلاگ پر طرفدار و پر تحرك هميشه طرح جديدي براي تحرك بخشيدن به جامعه پوياي شاعران دنياي ادبيات مجازي داشته و دارد  تنها ايرادي كه اين وبلاگ داشت درج نشدن شعرهاي خود آقاي صفريان بود كه خوشبختانه با ايجاد يك وبلاگ فرعي كه تنها به اشعار فرهاد صفريان مي پرداخت اين مشكل نيز برطرف شد  در حال حاضر اين وبلاگ با دو مسابقه بزرگ غزل وبرگزاري يك جلسه ماهانه سراسري براي وبلاگران و صدها طرفدار ثابت كه خود شاعر و مولفند و با يك كامنت دوني پر طرفدار به محلي براي طرح ايده هاي جديد تبديل شده است . در سومين سالگرد تاسيس اين وبلاگ اميدوارم كه فرهاد صفريان با نگاهي به تجارب پر بار گذشته اين وبلاگ با همان قدرت سالهاي قبل براي تعالي غزل قدم بردارد.

 

مهدي شادكام

و اما در مورد وبلاگ غزل معاصر
غزل معاصر همیشه بهترین جا بوده برای یافتن غزلهای دوستانی که بعضا بعد مسافت مانع از دیدار مستقیمشان بود و شنیدن کار جدید از خودشان. کاری که غزل معاصر میکند کوتاه کردن این مسافت است و اگر بگویم حداقل بین خودمان حالت وبلاگ مرجع را دارد فکر میکنم بازهم گوشه ای از زحمات فرهاد را سپاس نگفته باشیم وحالا که سه سالش شده امیدوارم تا همیشه بماند . وتولدش مبارک ........فرهاد خسته نباشی ..دستت درست .

نگاهت طلسم هفت قفلیست بر کناره های نیل
و چشمانت
گیراتر از مهر مردمکان ناصره
نامت را دیده ام بر کتبه های اورشلیم
که خنیاگران ساحره با ساز میزنند
این زیباترین نیایش را
بر کناره دیواره های معبد سلیمان
دستانت گشوده است چونان که آغوش دریا
در بنادر حیفا
آی دختر بگو
بگو که نام تو چیست؟
نامت کدام سِفر تورات را زمزمه خواهد کرد ؟
نام تو چیست دخترک مکاشفه های خدای من!
من
من نه عیسایم ....نه یوحنا
من گم شده ام ، در جغرافیای چشمانت
از اورشلیم شرق نگاهت تا ناصره در غرب!!!
بگو
بگو که در فکرت در گیسوانت در در پشت سینه های تو چیست ؟
که مرا اینگونه از خود بی خود میکند
چیست که مرا به یاد زیتون زار می اندازد
بگو که راز لبهای تو چیست که همیشه خون رنگند
آی دختر ...دختر بگو
که چرا مثل دخترکان اریحا نیستی؟
از نیل تا فرات است فاصله
بین چشمهای تو تا دستهای من
که همیشه کوتاهند و نمی رسند به
سیبهای وحشی و نا رسیده پنهانت!!
دستهایی که همیشه کف بینها تو را در آن می بینند و سحر میشوند
با نگاهت
شاهان خوارزم ، گدایان ناصره
کاهنان یهود و فاحشه های مصر
راهبان مسیح و باکره های اریحا
سحر میشوند سحر چشمانی که شبیه
چشمهای دخترکان ایرانی ست
که نگاه توست که مصلوبم میکند
بر فراز جلجتای مژگانت
یهودای چشمان توست
که مسیح قلبم را به دار خواهد کشید
دخترک مکاشفه های خدای من
نام تو چیست ؟ که دنیا می شناسندت
تو کیستی که لیلا
خراج میگذارد به چشمانت
کیستی که شیرین نیست به شیرینی لبهایت!
تو را چه میخوانند ؟پسران بنگال
فالگیرهای کف بین شرق دور
گیجم می کند این همه بودن!
نگاهت طلسم هفت قفلی میشود بر قلبم
که چشمانت گیراترند از مهر دخترکان ایرانی
نام تو همه جا هست
از اورشلیم تا تخت جمشید تا تاج محل و معابد بودا
دستانم گشوده خواهند بود
بر جغرافیای آغوشت
از اورشلیم تا تهران
لب میگذارم برلبانت
چشم می بندم
سوال میشود در ذهنم
که دختر بگو
بگو که نام تو چیست ؟
دخترک مغازله های خدای من!
نام تو چیست ؟

 


1-

گاهی شبیه میشوی
به سخت ترین
به بلند ترین
به بی روحترین کوه ها !
حرف که میزنم انگار نمی شنوی
و صدای مرا که باز می تابی
و حرفهایم که بر میگردند
تازه می فهمم
دلتنگی ام چقدر وسعت دارد !


2-


مداد من میشوی؟!
با تو بی غلط ترین ِ دیکته ها را خواهم نوشت !
انگشتانم فقط تشنه در آغوش کشیدنِ تنگِ مدادی هستند که شعرهای
ناگفته فصل های دراز سکوتم را بنویسد !
فصلهایی که شعر ننوشته ام ....
مدادمن میشوی ؟!

3-


گریه کن !
وقتی چشمانت بلوری میشوند
انگار من هم
در مردمکان تو زلال می شوم !
می دانم
هی مرا گریه میکنی
و باز در چشمان تو متولد میشوم!!

4-


وقتی که ماه تو میگیرد
من اینجا تاریک میشوم و
تاریکی هایم شب تر میشوند !
وقتی که خورشید تو میگیرد
من زرد میشوم
هوای دلت که می گیرد
برای من نفس کشیدن سخت میشود
و من چقدر هی باید دعا کنم که
ماه تو ( ماه من !)
خورشید تو ( خورشید من !)
هوای دل تو ( هوای دل من !)
نگیرند!!

5-


احساسهایم همیشه
عاشق تو هستند
اما
وقتی سرم را لای دستانت میگیری
تمام فکرهایم نیز
عاشقت میشوند

 


شاید به واقع مشخص نباشد که منظور از غزل معاصر چه غزلی است. زیرا امروز، ادبیات پیش روی ما آنقدر دایه ی مهربان تر از مادر دارد که بشود ادعاکرد من(من نوعی) تاثیر گذارترین فرد در غرل و شاید ادبیات هستم.یک شعر خوب زائیده ی یک شاعر خوب است و شاعر خوب کسی است که قبل از هر چیز ذهن تجربه گری داشته باشدبا آگاهی های زیاد.اما آنچه واقعیت دارد آن است که :" نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد..."

شروع می شود انگار های های من و تو
صدا می آید از آنسو که مرز های من و تو...

من وتو پنجره ای را به روی هم نگشودیم
چه انتظار غریبی است در نگای من و تو

چقدر باید از آئینه پیر تر بشوم تا
به لحن پنجره عادت کند صدای من و... تو...

صدا  صدای کسی جز خدای پنجره ها نیست
که بغض می کندم شب میان مای من و تو

به کوچه می زنم امشب هوا هوای من و تو...
و گریه می رسد از راه پا به پای من و تو...

*


کنار پنجره فولاد تو جهان سبز است
اذان به زمزمه ی صبح آسمان سبز است

چطور زل زده چشمان من به خورشیدی
که تا افق افقش طیف بیکران سبز است

چقدر پنجه گره خورده است پای ضریح
چقدر نیت خلخال هایشان سبز است

بچرخ پنجره فولاد روی شانه ی من
که صحن و گنبد و گلدسته و زمان سبز است

بگیر پنجره فولاد دست های مرا
... که پا به پای تو رفتن به آسمان ...

 



اينجا خورشيد از موضع مضايقه نمي تابد
اينجا چشمه سار غزل است
جايي كه تشنگي هاي عاشقانه به سرانجام مي رسد
فرهاد را كه مي بيني
ياد بيستون مي افتي و عشق . . .
بيستون را عشق كند و شهرتش فرهاد برد
براي فرهاد عزيز، هماره تندرستي و شادكامي آرزو مي كنم.

 

امشب آهسته بيرون مي‌آيم زخانه
زير باران قدم مي‌زنم عاشقانه

مي‌كشم روح آزرده‌‌ام را به دنبال
تا كه تسكين بگيرد مگر با ترانه

روح شلاق خورده ولي باز سركش
روح تا بي نهايت فقط خودسرانه

كيستي تو؟ كه اين گونه با تو صبورم
گرچه باشد به دست تو هم تازيانه

با خودم هم نمي‌سازم از بس لجوجم
با تو اما تهي مي‌شوم از بهانه

من نمي‌دانم آيا فقط من چنينم ؟
يا تو هم مثل من عاشقي، شاعرانه
نه! چه گفتم؟! تو خود ذوق شعري، درختي
من كي‌ام؟ مثل آغاز، مثل جوانه

حال و روز من و غم بدون تو اين است:
تكه‌‌اي چوب، در معرض موريانه

بي صداي تو يك لحظه آرامشم نيست
با تو سرشار آرامشم جاودانه

تو همان شعر نابي كه از شاعر خويش
كاملا برتري، مثل گل از جوانه

باورت مي‌شود؟ دائما در سماع است
نام تو در غزل‌هاي من غمگنانه

هيچ كس كوچه را زير گامش ندارد
كوچه خالي است از پرسه‌‌هاي شبانه

بايد از اين هواي ملايم بنوشم
بعد برگردم آرام و عاشق به خانه

 

همیشه نوشتن در یک مورد خاص برام سخت بوده  و هست و بقدری روی این مغز د یزلیم فشار میاره و دودی بپا میکنه که بیا و ببین!
ولی اینقدر عزیزی که نمیتونم نه بگم . همه دوستاتی که منو میشناسن میدونن که اهل نقد نیستم چون کار من نیست و انصافا نقد منصفانه هم خیلی کم دیدم ( حالا در هر زمینه ای ) . میدونم که قرار به تعریف و تعارف نیست ولی در مورد این وبلاگ حرفایی دارم که یه جورایی حس میکنم باید همینجا بگم .حالا اگه نابجا هم بود بذار رو بقیه خطاهام.
شاید بزرگترین ایراد این وبلاگ تولد منحوس  میرزاقلمدون باشه . ورود من به دنیای وبلاگ خیلی آنی و بی برنامه بود. یه جور پرسه زدن الکترونیک تو دنیای مجازی . یادمه با یه مطلب منتخب در مورد آیین داش مشدیها به روز کرده بودم و تو همیشه دنبال میکردی و کامنت میذاشتی . من هم یه کلیک کردیم رو لینکت و ........ چی بگم؟ کلیک کردن همانا و ضربه شدن همانا.
مثه دیدن یه فیلم یا خوندن یه کتاب...یا یه چیزی شبیه به اینا.تمام ذهنیت من در مورد وبلاگ نویسی بهم ریخت.در واقع این بزرگترین ایراد فوق الاشاره دو تاثیر عمده داشت :
1- آشنایی بیشتر با غزل معاصر و شاعرهای جوان
2- آشنا شدن با کسانی که از بهترین دوستانم شدن
این بهانه  خوبی بود تا بمونم و بنویسم و توی اینهمه همهمه نبودن دلگرمی بودنم شد. ضمن اینکه در تغییر مسیر من به سمت طرح نویسی هم که با « بالی برای پرواز » شروع شد بی تقصیر نبودی . که ازین بابت هم ممنونم . امیدوارم که وبلاگهایی از این دست بیشتر و بیشتر بشه.


1- چشمک / یعنی لکنت نگاه / در ترنم دوستت دارم ها


2- با هر گره از زلفت که باز می شود / حاجت روا می شوم


3- نه ! آدرس نده ! / بگذار آوارهء خیالاتم بمانم


4- وعدهء دیدارشان / فین کاشان بود / د ست نیاز من و / تیغ نگاه تو


5- حالا /  که هر دودستم برایت رو شده / به قنوتی عاشقانه پناه می آورم


6- اشکهای نیامدنت / روی گونه هایم ماسیده / نبوس ! / نمک گیر میشوی


7- طلوع اندامت / در غروب خورشید / و من / مسحور این لحظهء گرگ ومیش


8- یک چشمت صفا / چشم دیگرت مروه / وسعی من در این میان/ درک غربت نگاه توست


9- بعد از باران نگاهم آفتابی شو / رنگین کمان بودنت را / دوست دارم


کرانه‏هاي ِ نگاهم سواحل ِ ارسند
تنت جزيره‏ي ِ کيش است . اگر به هم برسند ...

تو آن فلات ِ لطيفی که موج و دريا نيز
به شوق ِ دامن ِ عطفت رفيق ِ خار و خسند

کبوترانه‏ترين خوشه‏چين ِ چين ِ توام
ترانه‏باز ِ لبانت که فصلي از هوسند

بهشت ِ گم‏شده‏ام ! آيه‏ای فرو آور ...
که ميوه‏های ِ خدا ترد و تازه و ملسند...

اگر عزيز ِ تو بودم ...چگونه يادت رفت
که هم‏غبار ِ عبورت دو چشم ِ ملتمسند؟

به جذر و مد ِ اميدت ( که بادبانم سوخت
در ابرهای ِ بهاری که با تو هم‏نفسند )

به گريه‏های ِ نهانی ... شبانه دل بستم
که خنده‏های ِ نجيبت پرنده در قفسند

تو ای زلالي ِ مضمر ! مرا ببين که هنوز
تمام ِ دار و ندارم  خسارتی عبثند

فداي ِ چشم ِ سياهت ! گريز…پا شده‏ای
به عزم ِ ديدن ِ آنان که هيچ ِ هيچکسند ؟

در اين خيال ِ پريشان نشسته باش و بپوش
لباس ِ خاطره‏ها را اگرچه مندرسند

هزار نقشه کشيدم که در بغل بکشم ...
تو را چنانچه غزلهاي ِ عاشقانه بسند

به فرض ِ آن که لبت بوسه‏گاه ِ شعر ِ من است
به هرم ِ همت ِ پاکت قسم مرا بپسند 

****
 
زمينگير ِ زمونه‏م کردي اي عشق !
اسير ِ آب و دونه‏م کردي اي عشق !

به سروستون ِ چشمونت نشستي
انار ِ دونه دونه‏م کردي اي عشق !

 

پيام های ديگران (قلم رنجه بفرماييد)