ويژه نامه!
ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٢٦  کلمات کلیدی:

 

به خاطر مشكلات پرشين بلاگ مطالب ويژه نامه دو تكه شده و سيستم پيام گير هم در پايان تكه دوم  ويژه نامه قرار داده شده است.يك پارچه اش را هم اگرخواستيد، اينجا بخوننيد.
اداره كل فرهنگ و ارشاد مازندران برگزار مي كند؛ پنجمين جشنواره سراسري شعر علوي :/ شاعران گرامي مي توانند آثار خود را پيرامون مولاي متقيان اميرالمومنين و ائمه اطهار به آدرسهاي زيرتا حدااكثر تاريخ دهم بهمن ماه سال جاري ارسال دارند آدرس : ساري – ميدان امام – اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي – دبير خانه جشنواره سراسري شعر علوي Email: alavipoem_5@yahoo.com

من واقعا خوشحالم از این همه استقبال و ممنونم از همه دوستانی که بر من منت گذاشتند و دعوتم را مثل همیشه قبول کردند.والحمدالله نتیجه به گونه ایست که فکر می کنم این صفحه و این یادداشت در خاطر و خاطره ی ما خواهد ماند.در دوسالی که گذشت ،دیدار شما و وبلاگهای شما برای من حقیر بسیار لذت بخش و البته مفید بود و دوستی هایی که به وجود آمد،آنقدر خاطره انگیز و صمیمانه بوده اند که هیچ وقت گرد فراموشی محوشان نمی کند ؛ همین ازوبلاگ و  وبلاگ نویسی برای من کافیست.انتقادات و پیشنهادات شما را به دیده منت می پذیرم و سعی می کنم تا آنجایی که در توان دارم به آنها عمل کنم.تنها توضیحی که باید بدهم این است که مطالب به ترتیب تاریخ ارسال تنظیم شده است تا حرفی و حدیثی باقی نماند. هرچند در این دوسالی که بدون تعطیلی نوشته ام جز یکی دوبار ، آن هم به ضرورت ،حاشیه ای ، حرفی و یا حدیثی نداشته ایم که انگ جعل حدیث بخوریم.
*حرف آخر اینکه غزل معاصربه همین زودیها سایت خواهد شد وامسال هم با کمک شما سومین مسابقه غزل معاصر برگزار می شود.موید و موفق باشید.ارادتمند شما :فرهاد صفريان

رساله

نامه رسان دير كرده است
اين گوسفند نامهربان
همين امروز و فردا
همه تمبرهايم را  باطل خواهد خورد.

حق با گرگ بود يا برادران يوسف؟
خودت بهتر مي داني
                          عزيز دلم!

دلم را به صندوق نيل مي اندازم.
شيرين من!
امشب
دل بزن به دريا.

از من مي شنوي
در ليوان برادرانت
قرص خوابي بينداز و
                          بيا.
قول مي دهم
فردا
هر طور شده
اين ناطور پا برهنه
                      از كوه بيايد
و دستان روشنش را
نذر  سيني چاي تو كند.

كفشهايم را گم كرده ام.
درين حوالي
هيچ درختي
             هيچ آتشي
                         هيچ قهوه خانه اي پيدا نيست.
علتش شايد
عصاي پدربزرگم باشد
كه از عينك من بزرگتر است.
براي تو از درخت و آتش
رساله اي مي نويسم
و به آب مي اندازم.

به خواب تلخ من بيا.
در اين چاه ذليل
نه دلوي است، نه دلي، نه زليخايي.

اصرار نمي كنم
كه بوي پيراهنت را حتماً پست كن
در كنعان من
قحطسال نسيم است.

قهوه چي دير كرد و
                         آتش موسي فرو نشست.


              شنبه  پنجم دي ماه 83

 

خب، قراره كه درباره‌ي آقا فرهاد بنويسم! حقيقتش توي اين چند ساله اين‌قدر هم‌ديگه رو زيادي شناختيم كه هرچي بنويسم باز هم اون‌چيزي نمي‌شه كه هست... يعني يه‌چيزايي رو باز هم كم گفتم (راستشو بخواين كم ميارم!!) امّا مثل اين‌كه خودش خواسته درباره‌ي وبلاگش بنويسيم نه خودش. خب، من كه مي‌گم رودست نداره، تكِ تكه... توي تمام وبلاگايي كه به اين سبك‌وسياق كار مي‌كنن يه‌سروگردن از بقيه بالاتر وايساده... معلومه كه هيچ شاگردي نمي‌تونه به اين راحتيا به‌پاي استادش برسه... براي خودش و خانواده‌ي عزيزش آرزوي موفقيت و سلامتي و سربلندي دارم... اين غزل ناقابل رو هم اون قديم‌نديما تقديم كرده‌بودم به فرهاد عزيزم و نگاهش، كلاغ‌ها و كبوترهاش، پرهاي پوسيده و پيراهن و آنتن تلويزيون و... برگ سبزي‌ست تحفه‌ي درويش/ چه كند بي‌نوا ندارد بيش

من از اين شب شب كابوس ، خدا مي ترسم
از هجوم غم ملموس، خدا مي‌ترسم

كوچه‌ها روشن و شادند، ولي مي‌داني؟
از غروب دل فانوس، خدا مي‌ترسم

از كلاغان رها واهمه‌اي نيست، نترس!
من از اين كفتر محبوس، خدا مي‌ترسم

ناله‌هاي تو مرا تا ته ترديد كشاند
من از اين ناله‌ي منحوس، خدا مي‌ترسم

تو كه پيش خودمان طعنه زدي، باكي نيست
من از اين مردم سالوس، خدا مي‌ترسم

يك نفر توي دلم شعر و غزل مي‌خوانَد
من از اين شاعر مأيوس، خدا مي‌ترسم

  

من هم نه تنها سه سالگی وبلاگ غزل معاصر که سه سالگی فارسی نویسی در اینترنت را به همگان تبریک می گویم. وبلاگ غزل معاصر جز اولین هاست و در این مدت هم بسیار فعال و خوب عمل کرده و همواره جانب اعتدال را در گزینش آثار رعایت کرده است.
 

گر به آبي هايِ دريايِ تو مي شد باز پايم
يك سبد، از شاخه هايت، موج مي چيدي برايم

در غروبي اينچنين دلتنگ، بُهتي ريشه دارد
بويِ يك آوازِ باران خورده را، دارد صدايم

گفته بودي! اينكه، تا خورشيدِ تو راهي نمانده است
گفته بودي! اينكه، اين دلتنگ خامش، نيست جايم

خواب ديدم، آسمان از سمتِ دريا مي شكوفد
خواب ديدم، آسمان، آواز مي خواند برايم

موجها را، در سبد چيدم، به ساحل بردم انگار!
بويِ دريا مي دهد، اما، هنوز انگشتهايم

شوق، اقيانوس را، در خويشتن، مي پروراندم
گر به آبي هايِ دريايِ تو مي شد باز پايم


هميشه خواندن شعر شعراي جوان را دوست داشته ام. اينكه بتوان تعداد زيادي شعر خوب،محكم و پرمحتوا را يكجا خواند بسيار لذت بخش است.وبلاگ غزل معاصر در راه شناسايي شعر شاعران جوان به خوانندگان و مخاطبانش عالي عمل كرده است.خواندن اين همه شعر خوب حس خوبي به من منتقل مي كند فقط گاهي طولاني بودن مطالب شايد ازحوصلة خواننده خارج باشد.آقاي صفريان عزيز،هميشه سبز و ريشه دار باشيد.

چه ساده روبروي من ، نشسته آه مي كشي
و روي عشق سبزمان خط سياه مي كشـی

تمام لحظـه هاي مـن در التهـاب مـاندنت
ولي تو راه رفـته را ، به كـوره راه مي كشی

غـرور را نديده اي درون چشـمهاي مــن
مرا چه تلخ و غمزده به قعر چاه مي كشـی

سحر سكوت مي كند ، تو رهسپار غربتـي
نگـاه خيرة مـرا به سـوي مـاه مي كشـی

مرور را نشانده اي به جاي لمس لحظـه ها
تو صـولت غروب را به اشـتباه مي كشـی

چـــه انتظـار مبهـمي براي پركشـيدنم
تكيـده روبروي من ،نشسته آه مي كشـي.

 

 


من از همان روزهای اول با غزل معاصر آشنا شدم.ابن وبلاگ انتخابهای بسیار خوبی دارد وبرمعرفی شعرای جوان  گذاشته است.آقای صفریان خود از شعرای جوان است که به شناخت خوبی که از شعر معاصر و چهره های مطرح آن دارد توانسته است گامهای موثر و مفید در اعتلای ادبیات کشور بردارد.این وبلاگ اگر مثل یه هفته نامه دارای نظم بهتری باشد و در یک زمان خاص به روز شود برای ادامه کارش مفیدتر خواهد بودبرای آقای صفریان خسته نباشید میگویم و روزهای آفتابی زیبایی آرزو میکنم.
سرشار از انتظار...
من همچنان به ياد تو هستم، غريب وار...    
ای ابر نيمه سوخته! ‌برقی بزن ببار!...

برقی بزن! بچرخ و سماعی دوباره کن!
اما ببار تيغ به چشمان روزگـــــــــار....

من همچنان که تو هستی هنوز هم
سيراب از غرورم و سرشار از انتظار

ای باغبان عشق! بيا مثل قبل از اين
در زخم های سينه من خنده ای بکار!

من مانده ام و خيره سري هاي خودم
با خلوت شب دربدري هاي خودم
با اين همه تاوان عزيز جرم
آن بوسه روز آخري پاي خودم!

***
با روسري حرير طرح گلدار
در خلوت يك خانه كنار ديوار
دارم بزن و براي گم كردن رد
يك بوسه كنار لب من جا بگذار!
***
دستي سرو روي گريه هايم بكشيد
يك بوسه براي گونه هايم بكشيد
اين صندلي زندگي ام اي مردم
عمريست كه مانده زير پايم بكشيد

 

بارها گفتم و بازم می گم که ورود به دنیای مجازی وبلاگستان و مخصوصا آشنایی با وبلاگ غزل معاصر و آدمک و اکبر یاغی تبار زبان و تکنیک غزلهای منو تغییر داد و از از این بابت مدیون این دنیای مجازی هستم
اما باید دید چنین تغییرات و تاثیراتی چقدر بودن و آیا اصولا آشنایی با  وبلاگ غزل معاصر چنین تغییراتی رو در من و شعرم به وجود آوورد یا اشنایی با فرهاد صفریان و مرتضی قاسمی !!!
فکر می کنم در طول این سالها از خوبی ها و محاسن غزل معاصر توی کامنتا زیاد نوشتیم پس چن تا نکته و انتقاد که به نظرم می رسه اینجا می نویسم که جاشه
اول از همه روال تکراری و بدون فراز و نشیب و تغییر و تحول وبلاگه که تو مطلب قبلیم هم به طنز اشاره ای کرده بودم منظورم تغییرات بنیادی و کن فیکونی نیست منظورم دمیدن یه هوای تازه به حال و هوای وبلاگه یه جور خونه تکونی شب عید.
دوم بسنده کردن فرهاد صفریان فقط و فقط به غزله بدون نقد و بررسی و مقالات مفید  درباره غزل معاصر.
البته منظورم مقالاتی از جنس مقالات مهدی موسوی و هادی خوانساری نیست قطعا.
سوم محدود بودن دایره غزل گزینی فرهاده یعنی اینکه تقریبا تو این سالها از یک سری ادم خاص ما غزل دیدیم توی این وبلاگ که البته منظورم مافیا بازی نیست و حتما بر می گرده به گرفتاریهای فرهاد که بهش فرصت نمی ده برای پیدا کردن شاعران و غزلهای جدید تر وقت صرف کنه.
چهارم اینکه متاسفانه یا خوشبختانه فرهاد اهل حاشیه نیست.
پنجم اینکه نباید از یه وبلاگ توقع داشت جریان سازی کنه و غزل معاصر ایران رو متحول کنه!!!
ششم اینکه با همه این حرفا دم فرهاد گرم و به امید موفقیت های بیشترش.
فدای همه
چاهکریم
تا بعد.

 
 

 

صایب می فرماید :
سربه هم آورده دیدم برگ های غنچه را
اجتماع دوستان یکدلم آمد به یاد 

غزل معاصر به نوعی قرارگاه دوستان شاعر شده است ...از غزل های خوب و خیلی خوب که بعضا دراین وبلاگ یافت می شوند اگر بگذریم به یادداشت های دوستانی می رسیم که مدتهاست فقط نامشان را می بینیم...نه صدایی نه تصویری ... از نظر دادن درمورد غزل ها تا سلام رساندن به عمو و خاله و زن دایی و باجناق و....!   و بالاخره هر متاعی در یادداشت ها یافت می شود.به هرحال گرچه اقای  فری خان عزیز نهایت تلاش خود را در گزینش غزل های خوب می کننو ولی باور بفرمایید برآورده کردن همه سلایق دشوار است ...من خیلی کم شده که با غزل های این وبلاگ دگرگون شوم ..یعنی غزل ها معمولی و خوبند ولی عالی نیستند.
جای بحث و گفتگو و نقد و مطالبی ازاین قبیل را در غزل معاصر خالی می بینم.
باز هم دم ایشان گرم که با پشتکار و تلاش شبانه روزی جمع  دوستان را گرم نگه می دارند.
 

 


فرهاد صفريان را خيلي سال بود كه ميشناختم.تقریبا از روزهایی که خواننده ثابت و مدعی جوانان امروز بودم.سالهاشعر های من و فرهاد چاپ میشد بی که هم را دیده باشیم...اصلا هم نمی دانستم یک روز...یک روز بالاخره اصرار های دوست عزیزی کار خودش را کرد و من وبلاگ زدم...این خیلی ساده اول اشنایی نبود...سالها قبل من با اینتر نت آشنایی داشتم ...شاید حتا قبل از تولد یاهو و الخ...با سیستم های بی بی اس و قدیدی ان زمان ارتباط سخت و تا حدودی تخصصی بود...واکثر فعالان ان دوره اینتر نت از حضرات مهندسان کامپیوتر بودن...القصه عطای اینتر نت در سالها را به لقایش بخشیدیم و..گذشت تا دوره معاصر و وبلاگ نویسی به شیوه امروز رسید که خود حکایتی است...به هر حال اصرار آن عزیز و چند تا از دوستان دیگر باعث شد که من دوباره اینتر نت را جدی بگیرم و ....نهایتا یک روز صبح که تا دیر وقتش سرم به مطالعه و نوشتن گرم بود(دیرقت یعنی 5.30صبح)/////تلفنم ساعت نه صبح زنگ خورد و گوشی را که برداشتم صدایی گرم از انطرف خط گفت سلام من فرهاد صفریان هستم...و این طوری من یکی از عزیز ترین دوستان و هم صحبتی های شعریم را دوباره یافتم...اما اینها چه ربطی دارد به مطلب سالگرد ؟شما بگویید مقدمه...و من حالا بعد از این مقدمه می روم سر اینکه وبلاگ غزل معاصر چه جور وبلاگی است!!و
و یعنی که یکی از چهار وبلاگی بود که من بلافاصله بعد از امدن به این سری اینتر نت یعنی حدود دو سال پیش شناختم...و از همان روز اول دنبالش کردم...حقیقت ماجرا این است که من اصلا با شعر های خود فرهاد کاری ندارم.چون این وبلاگ وبلاگ شخصی اش نیست و نمیتوانم نقد آکادمیکی از شعرهای این وبلاگ داشته باشم...بنابر این فقط تحلیل خودم را از نوشته های غزل معاصر و فعالیت هایش می نویسم.1
از لحاظ اطلاع رسانی وبلاگ غزل معاصر تقریبا جزو اولین انتخاب های من برای اگاهی از وضع شعر امروز است و مخصوصا غزل...تاکید نویسنده بر اطلاع رسانی بدون غرض از وقایع...همایش ها...جشنواره ها و خلاصه بقیه اتفاقات ادبی نشان دهنده یک چیز بیشتر نیست...فرهاد صفریان اهل باند بازی و حزب بازی و الخ...نیست.این ویژگی را کمتر در بچه های ادبی و صاحبان سایتهای ادبی دیده ام...و اینکه یک وب سایت مثل غزل معاصر چنینی پایبند رعایت حقوق دوستان شاعر باشد شاهکار است.
از لحاظ مطالب مندرج در وبلاگ خودمانیم ها!هیچ ذوق سلیمی نمی تواند ایراد بگیرد اینها شعر و غزل نیست...اما کیفیت شعر ها را باید دسته بندی کرد
یک: بخش عمده ای از شعر های مندرج در این صفحات از شاعرانی است که صرفا این وبلاگ قصد معرفی و همین طور اشنایی مخاطبان با انها است که صد البته در کیفیت مطالب ارسالی یا شعر کمتر میتوان اظهار نظر کرد..چون ممکن است از شاعرانی با سابقه فعالیت کمتر و یا حتا چهره هایی باشد که تازه دارند از مرحله تجربه پای بیرون میگذارند...بنابر این با نگاهی ملایم از کنارآنها میگذریم
دسته دوم شاعرانی است که حداقل سالیانی چند در عرصه شعر فعالیت می کنند.و مخاطب جدی شعر با انها برخورد دارد.خب اینجا ذوق فرهاد به کمکش می اید و بنا به لذتی که از اثار با حس و اندیشه خود می برد ما را هم دعوت به همخوانی با شاعر و حس خودش می کند
این دسته از اثار را میشود با نگاه جدی تری بررسی کرد...تا انجا که من میدانم گاهی سلیقه فرهاد با من یا بعضی دوستان متفاوت است و شعرهای انتخابای اش را خودم به شخصه نمی پسندم(که این البته گاهی شعرهای گروه اول را هم در بر میگیرد)اما نتیجه اش هر چه که باشد به چالش کشیدن ذهن مخاطب است حتا اگر مثل من از جنبه ای دیگر قضیه دیده شود...خاشه اینکه همیشه دلیلی واضح و روشن برای نوشتن ان شعر در استین فرهاد هست
دسته اخر هم شعر های دوستان و هم دوره های خو بنده و فرهاد است که خب این همحق همسایگی و فامیلی و اینها..حساب میشود و البته نباید مانع از این بشود که صفریان عزیز ما را به دید نقد و نظر نگاه نکند.
در پایان فقط ذکر این نکته را لازم میبی نم که بگویم وبلاگ غزل معاصر دارد ارام و مطمئن راه خودش را به جلو می رود و در اینده دلم میخواهد که با سایت ان مواجه باشیم جایی که چالش ها و نظرات همه درباره ی این قالب زیبای ادبی پاسخگوی نیازمندان باشد
یه نکته هم به صورت خارج از متن:فکر کنم فرهاد در هر مطلبی که میزند چند سطر کوتاه درباره اینکه چرا انتخابش این بوده بنوید بد نیست...و ممکن است ارتباط مخاطبان با اثر را بیشتر کند
دو:لحن این یاداشت را ببخشد خواستم یک ذره متفاوت بنویسم
سه:امیدوارم دفعه دیگر زودتر به من خبر بدهد تا یک مطلب تحلیلی و توپ برایش بنویسم ..نه این یادداشت هول هولکی و از سر عجله...یا عشق......................................
 

باغ زيتون داری انگاری ميون چشم هات

زنده ميمونه مگه چيزی بدون چشم هات؟

بد به حال اونکه ميشه باز اسير اون نگاه

اونکه می افته به دام چند و چون چشم هات

چشماتو از آبی دريا گرفتی يا درخت؟

قاطيه ...سبزــ آبيه... رنگين کمونه چشم هات!

انگاری هر کی مياد اونجا يه جوری گم ميشه!

جنگلای ِوحشی ِ مازندون چشم هات

انگاری هر کی مياد اونجا... يه جوری مُرده ٫نه؟

احتمالاْ ميدون ِ عاشق کشون چشم هات!!!

چن تا عاشق کُشتی اينجوری لبات قرمز شده؟

خون ِ چن تا عاشق ِ روی کُلون ِ چشم هات؟

..............

.............

بد نگام کردی ...نکات مثل يه عاقل به سفيه ...

...جونمو از من بگير اما به جون چشم هات!٫

من هميشه مخلص ِ اخمای ناجور توام

آخ نمی فهمم چی ميگی با زبون چشمهات

داری بدجوری نگاهش ميکنی... ترسيده خُب!

صد تا ببر گشنه ميچرخن ميون چشم هات!!!!

٬٬٬

مثل اينکه شوخيام بدجوری کار دستم ميده!

آخه ميبينم بازم لبريز خون‌ِ چشم هات......

شوخی بود! اما فقط يک جمله جدی :آهای!

دوس داری يکّی بياد بله بُرون ِ چشم هات؟!؟ 


 


تو نیستی که به زاری بگویمت یارا !
دل و دماغ ندارم برای این کارا

بدون تو چه کنم هان ؟ بگو خراب کنند-
یکی یکی همه ی خونه هام و مِعمارا

چقدر از هجر- اَت ، قرص؛ شربت؛ استقراغ؟
نپیچ در مویت نسخه ی اطبا  را

سپید تن ! نگرانم نباش ، من خوبم
کسی نمرده از این درد، بین ِ بیمارا

دوا نمی خواهم ، خوب می شوم کم کم ...

به جای قرص بگو ماهِ قصه هایم کو!
دو هفته است که دارا ندیده سارا را

دو هفته است که آن ماهِ بیست- تر ساله
پُر از غلط کرده جمله بندی ِ ما را

من از تو یاد گرفتم که عاشقت باشم
« به یاد آر محبان باد پیما را »

فقط تناسخ را می پذیرم از آنجا -
که بوده ای وقتی حافظ این غزلها را ...

اگرنه شعر نمی گفت خواجه شمس الدین

سپس نمی آمد پشتِ هم ردیف کند
« سهی قدان سیه چشم ماه سیما را »

چقدر خسته ام از دستِ ما ، شما ، ایشان
ضمائری که قُرُق کرده اند دنیا را

خدا که عاجز ماند از تنت ، نمی بایست –
به من حواله کند حل ِ این مُعَما را

کمی از این که کمی هست ، مهربان تر باش
کمی به کار ببر خوبتر الفبا را !


غزل معاصر را خیلی زود شناختم و از همان اولین نوشته ها همراهش بودم ...غزلهای همولایتی هایی مثل یاغی تبار و رضا زاده سبب شد که بیشتر و بیشتر به آن علاقه مند شوم ...غزل معاصر در میانه  یک کاستی بزرگ در عرصه رسانه ای غزل زاده شد و پا گرفت .تریبونهای شعری جامعه در قبال غزل معاصر دو نگاه داشتند : نشریات تخصصی ادبی با رویکردهای به اصطلاح مدرن و گاه فرا ماورا اولترا پست مدرن (!!) ، صفحه های شعری خود را پوشش می دادند و در این رویکرد گمان می بردند که اصولا پرداختن به غزل - به هر شکل و شیوه ای - بسیار دون شان آنهاست و به عبارت خودمانی تر بی کلاسی ست !! ...دعوای حیدری -نعمتی شعر کلاسیک و نو از دیرباز تاریخ ادبیات ایران به آنها به شکلی معکوس تسری یافته بود و در نتیجه جنگ به نفع شعرهای سپید و موجهای پیاپی (!) آن مغلوبه شده بود ... اما در سوی دیگر تریبونهای شعری برخی دیگر از رسانه ها و نشریات بودند که به دیدگاه فوق کلاسیک خود از شعر و به خصوص غزل چسبیده بودند و صفحاتشان از شعرهایی بی اتفاق و بی تصویر و قدمایی پوشیده شده بود و گاه نیز که به شاعری جوان می پرداختند ، به واسطه عدم شناختشان از جریانات معاصر غزل ، حاصل کار اسف بار می شد ! ... حال عمومی نشریات ادبی ما تا همین دو سه سال پیش همین بود و بس !! ... بگذریم از بارقه های ناگهانی که گاه در می گرفت و فرو می نشست ....در این اوضاع نابسامان بیشترین آسیب متوجه غزل سرایان جوان بود ...کسانی که بی هیچ ارتباطی با هم ، تنها در محدوده محل زندگی شان توان شنیدن آثار یکدیگر را داشتند و در نتیجه عدم انتقال تجارب ، وضعیت غزل به تکرار تجربه های مشابه ، بی هیچ حرکتی رو به حلو می انجامید ... خوشبختانه با ظهور و پا گرفتن عمومی اینترنت در عرصه رسانه ای و آغاز به کار وبلاگها ، تریبون تازه ای برای غزل معاصر ایجاد شد و توانست نگاهها را به خود جلب سازد ... بی شک در کنار تمام وبلاگهای شخصی شاعران ، نیاز به مکانی دیگر برای شاعرانی که دسترسی مستمر به عرصه وبلاگ نویسی نداشتند ، ضروری به نظر می رسید ...از سوی دیگر هنوز بسیاری از شاعران به این عرصه به طور جدی توجه نداشتند و عرصه دنیای مجازی با فقر بسیاری در زمینه ادبیات فارسی و به ویژه ادبیات نسل جوان ، آن هم در عرصه غزل معاصر رو به رو بود  ...در چنین فضایی «غزل معاصر » به دنیای مجازی آمد و به حق نیز با استقبال رو به رو شد ... فارغ از انتخابهای خوب این سایت که ناشی از آگاهی گرداننده اش از غزل معاصر و نیز شم شعری خوب اودر کنار نوآوریهای شیرینی مثل «مسابقه غزل معاصر» که بیشتر اسباب آشنایی دوستان و گردهمایی شان بود تا نفس مسابقه ، حلقه های  آشنایی مناسب فرهاد صفریان با شاعران این جریان شعری سبب شد که حاصل کار، مجموعه ای در خور و قابل دفاع باشد ...بسیاری از شاعران را خود من به شخصه با این وبلاگ شناختم و با درخشش شعری شان آشنا شدم و بسیار نیز آموختم ... از سوی دیگر حاصل این اطلاع رسانی خوب ، این بود که نگاه نشریات تخصصی شعر نیز تغییر یابد و با نشان دادن ظرفیتهای غزل ، نگاه غالب نیز تغییر به سزایی کرد ...بی شک نمی توان این همه را تنها به « غزل معاصر » نسبت داد اما باید قبول کرد که نقش آن در شکل گیری وتسریع این اتفاق خجسته کم نبوده است ... از طرف دیگر حضور موفق این صفحه مجازی سبب شد که وبلاگهای چمعی دیگری نیز از نظرگاههای دیگر و با نگاهی اختصاصی تر در این عرصه حاضر شوند و هر یک بخشی از این بار عظیم را بر دوش کشند و حاصل کار را اعتلا بخشند ... من فکر می کنم در آستانه سومین سالگرد گشایش این دریچه ، سپاسهای خود را باید نثار گرداننده آن بکنیم که من لم یشکر المخلوق ، لم یشکر الخالق !....یا حق

 

آتش بزن فندکت را ، تـنهایی ام را بگیران 
بگذار تا  ُگر بگیرد قندیلهای زمستان
 
تصعید کن روح من را تا ابرها جان بگیرند
تا کودکی نغمه سازد در کوچه ها ... باز باران ــ
 
با ترانه با ... حضورت دردهایم را دوا باش
صد سال تـنهایی من با بودنت رو به پایان ...
 
صد سال تـنهایی من بغض کمی نیست ، محرم
هرگز ندیدند مردم ، مَرد ترا اشک ریزان
 
باور بکن شانه هایم تاب تحمل دگر ... نه
این < ارگ > غم دیده اینبار با باد هم درب و داغان ...
 
اینجا برای شکستم قداره ها صف کشیدند
مگذار تنها مرا با این جوخه ی تیرباران
 
باران بگیرد گمانم سهم من از تو تمام است
می میرم آنگونه ای که داش آکل از عشق مرجان
 
باید به پایان ... ولی نه تعلیق در شعر جاریست
اصلا بیا و تناسخ در عابری در خیابان ــ
 
پیدا کن و عابری باش در معبری بی هیاهو
من هم درختی که باید در غارت برگریزان ــ
 
پرپر شوم زیر پایت ... تا شاعرانه خرامی
در موسم فصل پائیز در امتداد درختان .

 
راستش نظر شما هر چی باشه محترمه من هم از صمیم قلب تولد همه بجه ها از
جمله خودم رو تبریک می گم. غزل معاصر مال همه ماست.

غزل 1:
دستي به گِل كشيدي و تن آفريده شد
بعد از كمي تمام بدن آفريده شد

يك كاسه آب و چرخ ، كه مي چرخد و بر آن
اندام خيس دلبر من آفريده شد

آرام با دو دست خودت حلقه مي زدي
تا اينكه سر به روي بدن آفريده شد

ساكت نشسته بودي و شيطان به صورتش
ناخن كشيد و بعد دهن آفريده شد

آنوقت روبروي تو خنديد و گفت : آه !
يك اشتباه كردي و زن آفريده شد

غزل 2 :
ديشب سر پشت بام مي رقصيدم
با دلهره ی تمام مي رقصيدم

تصوير تو روي حوض بالا مي رفت
با حركت نردبام مي رقصيدم

از اينكه تو مي رسي و من خواهم گفت
بعد از دو سه شب ، سلام مي رقصيدم

دمپايي و پله ها كه اجرا كردند
موسيقي بي كلام مي رقصيدم

موها ، سر و شانه ها و يك دامن گل
از اينهمه با كدام مي رقصيدم ؟!

من خيره به بند رخت ، خشكم ميزد
با چك چك گريه هام مي رقصيدم

تو آنور پشت بام مي خنديدي
من اينور پشت بام مي رقصيدم

دارم شروع ميشوم از چشمهاي تو
 جريان گر فته است تنم زير پاي تو 

:انگار در زمين و زمان ثبت ميشود
  پيو ند دستهاي من و دسنهاي تو

چيزي نما نده است كه با هم يكي شويم
چيزي نما نده است بمير م براي تو

 من شا عرم ولي نه به اندازه ي تو و-
 مو سيقي بدون كلام صداي تو

من شا عرم ولي به خدا كم مي آورم -
 در پيشگا ه عر صه ي بي انتها ي تو
 
!اي عشق ! اي سپيد ترين حجله ي جهان
آغشته اند خون مرا با حناي تو

اي سر ز مين ما د ري رود خا نه ها
اي هر چه هست ، پهنه ي جغرا فيا ي تو !

 اين روز ها عزيز ترين دوستان من -
 ...بو برده اند حال مرا از هواي تو
 

 

بنويس داريم

زندگی می کنيم زير سقفی که نيست

بنويس

دارند عروس می شوند

با لباسی که نيست

هی ، هفت آسمان حرکت بی وقفه در زمين

هميشه تو را فراموش می کنم

وقتی دو رکعت نماز می خوانم

وقتی پدر

مضطر جانماز مادر است

نخل ها را بتکانيم

و هی        سياه            می رود

و

   هی

         سياه

می رود

       آسمانی که طلوع اش را زمزمه می کنيم

الله اکبر

      الله اک

         برتمام شهر

حالا

پدر هرچقدر خاک برمی دارد

خواهرم به ستاره ها نزديک تر می شود

 

 اين بار هم ستاره ي تو- آسمان من

جولان خاطرات خوشت در جهان من

من آنقَدَر درون تو گم مي شوم كه باز،

ديگر كسي نيافته باشد نشان من

اما هميشه تلخي ابهام و شك و ترس

چون دشنه اي نشسته به پشت گمان من

يعني به گور مي برم اين آرزو كه، كاش

من تا ابد براي تو باشم، تو آن من؟

اما تو مال هيچ كسي...نه! نمي شوي!

اين حرف را نديده بگير از زبان من

* * *

من آرشم! زنانه ولي چله مي كشم،

با قطره هاي اشك خودم بر كمان من!

اما اثر نمي كند اين گريه ها وَ درد

دارد جوانه مي زند از استخوان من

 ...

من خسته مي شوم و غزل رو به آخر است

من خسته مي شوم و تن نيمه جان من،

دارد براي مرگ خود آماده مي شود... 

(2)

بانوي شعرهاي تو خواهد شد، اين زن كه از هواي تو لبريز است

اين زن كه يخ زده است ولي قلبش ، از هرم دست هاي تو لبريز است

اين زن كه شاعر است ولي انگار، غير از تو هيچ...هيچ نمي داند

حرفش، ترانه اش، غزلش، يكسر، از نام آشناي تو لبريز است

اين زن كه جز تو هيج حضوري را در بطن سرد خانه نمي خواهد

حتي سكوت ممتد دلگيرش، يكريز از صداي تو لبريز است

اين زن كه بي نهايتي از عشق است، در لحظه هاي روشن رويايي

وقتي نگاه مي كني و چشمش از چشم بي رياي تو تو لبريز است

وقتي نگاه مي كني و هرجا، رد شعاع چشم تو مي ماند

گلدان پشت پنجره مي خندد، آيينه از صفاي تو لبريز است

... 

از راه مي رسي و به پاي تو پروانه هاي غمزده مي رقصند

ابليس از حضور تو مي سوزد، سجاده از خداي تو لبريز است...

بانوي شعرهاي تو خواهد شد، با تو سفر به آينه خواهد كرد

اين زن كه دست هاي پر از نورش، عمري است از دعاي تو لبريز است

 

در کشاکش سنت و مدرن  و در این هزاره ی نه توی سوم که دیوار و دروغ و دریغ  پنجره ها را پایمال کرده    غزل همچنان حرفهایی برای گفتن دارد و جوانان جویای نام و نواندیش ایران زمین در کالبد این قالب ماندگار روح و جان تازه می دمند . در این عرصه وبلاگهایی مانا  برای مانایی این قالب زیبا و دلفریب فارسی  در تلاش و تکاپو هستند که بی هیچ تردیدی  شاه بیت پویای شان  « غزل معاصر » است . برای فرهاد عزیز و همراهان این وبلاگ وزین سربلندی آرزو می کنم .      


فداي چشمانت دلي زلال امشب !
مرا نمي دزدي تو اي خيال امشب؟!

چقدر تاريكي مچاله ام كرده ست
بيا تمامم كن از اين زوال امشب !

شكسته بالي در حوالي آهم
بيا برويانم دوباره بال امشب !

بيا بخوانم باز به آسماني راز
كه با تو آغازم همان محال امشب !

تويي كه نا ممكن ترين پرستويي
بهار را بنويس به خط بال امشب !

برايت آزادي ! ترانه مي خوانم
اگر چه مي خواهد زمانه لال امشب

 

ادامه