آيينه خيلي هم نبايد ...
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/۱٩  کلمات کلیدی:

 
پيشاني ام را بوسه زد در خواب ، هندويی
شايد از آن ساعت طلسمم كرده جادويي 

شايد از آن پس بود كه احساس مي كردم
در سينه ام پر مي زند شبها پرستويي 

شايد از آن پس بود كه با حسرت از دستم
هر روز سيبي سرخ مي افتاد در جويي 

از كودكي ديوانه بودم مادرم مي گفت
از شانه ام هر روز مي چيده است شب بويي 

نام تو را مي كند روي ميزها هر وقت
در دست آن ديوانه مي افتاد چاقويي 

بيچاره آهويي كه صيد پنجهء شيري است
بيچاره تر شيري كه صيد چشم آهويي 

اكنون زتو با نا اميدي چشم مي پوشم
اكنون زمن با بي وفايي دست مي شويي 

آيينه خيلي هم نبايد راستگو باشد
من مايهء رنج تو هستم راست مي گويي

فاضل نظری

فرقی نمی کند که کجایی، همین که ما-
دلتنگ خاطرات هم آرام و بی صدا-

افتاده ایم روی ورق پاره های شعر
تو می نویسی از من و من به تو مبتلا...

حس می کنم کنار منی و نشسته ای
دل داده ای به جذبه ی خاموش لحظه ها 

من در تو پلک می زنم و شعر می شوم
تو رفته ای و پر زده ای تا به ناکجا...

تو نیستی و دور خودم چرخ می زنم
از ابتدای هرچه شده...تا به انتها 

ابری تر از همیشه ام و... باد می وزد
امروز چه دوشنبه ی سردی ست و هوا...

فردا به احتمال قوی روز بارش است
فردا سه شنبه است، و در جمع بچه ها 

یک صندلیّ خالی بی شعر های تو
توی ردیف چندم این جمع باصفا 

دق کرده است توی شلوغی جمعیت
شاعرشده ست صندلی خالی شما...

تو نیستی و حال غزل هیچ خوب نیست
آن صندلی...منم...و نشستن در انزوا 

اما هنوز منتظرم که... تو می رسی
من تا همیشه منتظرم بودن تو را 

عبدالرضا كوهمال جهرمي