بگذرد!
ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۳  کلمات کلیدی:

 

سلام. عرضم به حضورتون حکايت ما هم شده حکايت کسی که معلوم نيست از اين دنيا و از اين وبلاگ و از جان غزل معاصر چه ميخواهد...خوب راستش چند روز پيش شعری از يکی از شاعران معروف!!!و چهره شده اين يکی دو دهه ديدم که به نوعی گونه ای سرقت ادبی را در مورد يکی از کارهای حقير مرتکب شده بود و شرم آور اين بود که حتی يک بيت از اين غزلی که سروده شده بود در حد يک شاعر متوسط  هم نبود. تا اينجای کار فدای سرش!  من وقتی ناراحت شدم که چند شهيد و پلاک و...را هم در شعر آورده بود.گفتم خاک بر سر ...

بگذريم اين دو غزل را بخوانيد:

خلاف آمدنت رفتنت زمستانی است
که چشمهای غزل واژه واژه بارانی است

تو هم که مثل غزل های عا شقانه من
هميشه آمدنت دير و رفتنت آنی است

همين که چشم به هم ميزنيم می بينيم
غزل تمام شد و بيت بيت پايانی است

دو سال بعد به ذهنت خطور خواهد کرد
که مرد اين غزل عاشقانه زندانی است

و فکر می کنم به راه بيفتی آن روز
اگر چه فاصله اين دوسال طولانی است

و می رسی و میزنی به در اما
جواب می شنوی : مرد رفت اينجا نيست

 حسين حاجی هاشمی


اينجا ميان جمع قفس‌ها حصارها
بیهوده‌است صحبت پرواز سارها

بيهوده‌است فکر شنا تا کشيده‌اند
مشتی حسود بر لب دريا حصارها

حتی خود خدا هم از اينجا پريده‌است
دريا که غرق گشته در اين انحصارها

خورشيد را چگونه به تصوير می‌کشند
آنها که بوده‌اند اسيران غارها

بادی وزيد شعله سرما زبانه زد
يخ زد اميد در دل خون انارها

يادی کن از دلی که اسير قفس شده‌ست
ای يادگار نسل پرستو تبارها

روزی بيا به‌خاطر آنها که عاشقند
خطی بکش به روی تمام مدارها

رضا قنبری