باروت چشمهاش ...
ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱٥  کلمات کلیدی:

 

سلام.
دوستان همگی خسته نباشید.خوب الحمدالله بزم رباعی هم تمام شد و تجربه خوبی شد برای برنامه های اینچنینی بعدی.اما با این همه رباعی چه باید کرد؟ من خیلی در این زمینه فکر کردم. و نهایتاً به این نتیجه رسیدم که خود شرکت کنندگان از بین رباعی های خودشان بهترین رباعی ها را انتخاب کنند و بفرستند برای داوری . تا به قول کرگدن  زیباترین رباعیها، خنده دارترین رباعیها و در نهایت بهترین رباعی ها انتخاب شود و به نوعی از شاعران آن تقدیر به عمل آید. پس برنامه ما این شد که دوستان شرکت کننده1- بهترین رباعی هایشان را انتخاب کنند و برای داوری عموم و یک هیات داوری حرفه ای تر  برای اینجانب ارسال نمایند2_ آثار انتخابی که توسط خود دوستان ارسال می شود در بخش جدیدی که در سایت مهدی شادکام عزیز  راه افتاده، به نمایش گذاشته خواهد شد و در معرض داوری عموم  قرار خواهد گرفت .3-نهایتاً آثار برگزیده هم در این وبلاگ و هم در وبلاگ هفت قدم تا نو و احتمالا در بیشتر وبلاگها  درج می شود.بدیهی است اطلاعات بیشتر در زمان مقتضی  اعلام خواهد شد. یاحق.
 

اما دو غزل خواندنی:

 

وقتي تفنگ سر به هوا را خريده بود
خواب پرنده هاي زيادي پريده بود

هر روز با اشارهء دستش كبوتري
در خون بي بهانهء جفتش تپيده بود

گاهي گوزن ماده پي خون كودكش
تا ابتداي دهكده با او دويده بود

از ترس عطسه هاي تفنگش هزاربار
خرگوش ترسخورده به سمتش دويده بود.

*
پنجاه سال بعد كه چشمان خسته اش
بر كاكل درخت، كلاغي نديده بود

شب حين بازگويي افسانهء شكار
با اينكه اشك روي لبانش چكيده بود؛

با تيغه هاي خوني شاخ گوزن پير
مثل پلنگ سينهء خود را دريده بود

آنشب تب چكانده شدن داشت چون تنفگ
باروت چشمهاش ولي نم كشيده بود...

كورش كياني قلعه سردی

خود را شبي در آينه ديدم دلم گرفت
از فكر اين كه قد نكشيدم دلم گرفت

از فكر اينكه بال و پري داشتم ولي
بالاتر از خودم نپريدم دلم گرفت

از اين كه با تمام پس انداز عمر خود
حتي ستاره اي نخريدم دلم گرفت

كم كم به سطح آينه ام برف مي نشست
دستي بر آن سپيد كشيدم دلم گرفت

دنبال كودكي كه در آنسوي برف بود
رفتم ولي به او نرسيدم دلم گرفت

نقاشي ام تمام شد و زنگ خانه خورد
 من هيچ خانه اي نكشيدم دلم گرفت

شاعر كنار جو گذر عمر ديد و من
خود را شبي در آينه ديدم دلم گرفت.

سيد مهدي نقبايی