نمايشگاه!
ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱٧  کلمات کلیدی:

سلام. 

همه شما حتما اين شعر سيمين را خوانده ايد و اين يعنی اينکه دليلی به ذکر دوبارهء آن نيست اما استقبالی که آقای سوری(پدر شاعر و پيش کسوت پوريای خودمون) از آن کرده و انصافا هم خوب کار کرده(البته در وزنی متفاوت) باعث شد که دوباره آن را مرور کنيم:

 

 

شلوار تاخورده دارد مردی که یک پا ندارد
خشم است و آتش نگاهش یعنی تماشا ندارد

رخساره می تابم از او اما به چشمم نشسته
بس نوجوان است و شاید از بیست بالا ندارد

تق تق کنان چوبدستش روی زمین می نهد مهر
با آنکه ثبت حضورش حاجت به امضاء ندارد

لبخندمهرم به چشمش خاری شدودشنه ای شد
این خویگر با درشـــــتی نرمــــی تمنا ندارد

بر چهره سرد و خشکش پیدا خطوط ملال است
گوئیا که با کاهــــش تن جانی شکیبا ندارد

گویم که با مهربانی خواهم شکیبایی از او
پنــــدش دهـــــم مادرانه گیرم که پروا ندارد

رو می کنم سوی او باز تا گفتگویی کنم ساز
رفته ست وخالی ست جایش مردی که یکپاندارد

سیمین بهبهانی

 

دیدم آئینه ای روبه رویم ، شعر مردی که یک پا ندارد
او منــم که دویدن برایـــــم رفته عمـــری و معنا ندارد

تق تق چوبدست من هرگز،پاسخی بر حضورم نبوده
خون جگر شد شب ازنعره هایم،نعره حاجت به امضاء ندارد

شعرمن بر زمین مهر خون شد درسکوت زمان ارغنون شد
موج دریای عشق و جنون شد، با خروشی که دریا ندارد

سر شده روزگارم ولیکن در شگفت از معمای یک زن
همسری با نگاهی که بر مـــن ، میل حل معما ندارد

نیمی از دل ز تیغ ترحم خون و یک نیمه ی دیگرش گم
رفته جایی که گوید به مردم : نیمه ی گم تماشا ندارد

داده ای پندها مـادرانه ، تا صبوری کنم با زمانه
می کشد آتش دل زبانه ، شعله جانی شکیبا ندارد

رو نما سوی این خویگر باز ، گفتگویی دگرگون کن آغاز
تا برایت سرودی کنم ساز ، درد شاعر که حاشا ندارد

گر چه لبخند مهری ندیدم ، غیر غم جرعه ای ناچشیدم
می طپد"سهره" ی سینه ی من بهر "سیمین" که پروا ندارد


 

محمد محسن سوری "سهره"

 

 

اين غزلهای سليمان نيست

 

این مجموعه شامل هفتاد و دو غزل از غزل های سال های هفتاد و دو تا هشتاد و سه شاعر  است . برخی از این غزل ها ، پیش تر در سه مجموعه  قبلی آقای خورشاهيان آمده اند، اما این دفتر مختص غزل است .  آیینه ی جنوب ناشر این کتاب است و در نمایشگاه کتاب در غرفه ی داستانسرا عرضه می شود .


 

برف می بارید اما رنگ قرمز داشت بر یالش

اسب با یک سکه می رقصید و کودک هم به دنبالش

 

رهگذر از خط عابر با عصایی پیر رد می شد

برف می بارید بر خاکستر موهای امسالش

 

در کنار یک قفس با یک پرنده در کنار راه

کودکی تنها عبور رهگذر می کرد خوشحالش

 

پیر زن با ساک خالی از حدود عصر بر می گشت

خالی از آن سیب ها فرقی ندارد سرخ یا کالش

 

برف می بارید و می خندید کودک روی زین اسب

اسب در رویای کوهستان که روزی  بود پامالش

 

کودکی تنها کنار آن قفس با بسته ای پاکت

فالگیری با صدای یک پرنده کار هر سالش

 

اسب با یک سکه می رقصید و یالش رنگ قرمز داشت

اسب رنگین ، مادر غمگین کنار کودک لالش

 

رهگذر از خط عابر ، خط خطی شد دفتر خالی

خط قرمز را کدام آموزگاری زد بر آمالش

 

پیرزن با ساک خالی ، توی باغش یک مترسک نیز

روی شانه یک کلاغ و قرمز منقار بر بالش

 

از میان بسته ها یک بسته را با نک به کودک داد

منتظر ، شاید بفهمد مرغ عشق قصه فالش را

 
هادی خورشاهيان