اين سنگ قبر کادوی روز تولدت!
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٢/٢٦  کلمات کلیدی:


سلام. عرضم به حضورتون بعضی مواقع آدم يه جورايی می خواد با کسی خوب باشه،حسن نيت نشون بده،دوست باشه و....اما انگار همان دست غيب حافظ می آد و بر سينهء ....نميدونم به نظرم آدم بايد بعضی مواقع و يا اکثر مواقع به دلش اقتدا کنه و جوگير نشه که اينجوری دوبار از يک جا گزيده بشه! الله و اعلم. خدا همه ما را به راه راست هدايت کنه!

الف: اين سنگ قبر کادوی روز تولدت!

خوب کتاب شاعر خوش ذوق! با اخلاق و نازنينمون آقای مهدی زارعی هم به شکل نفيسی که برازنده کتاب های شعر است، روانه بازار کتاب شد. علاقمندان به تهيهء اين کتاب با مراجعه به انتشارات خورشيدباران (۰۹۱۲۳۴۶۶۳۲۰) و يا بوسيله امير مرزبان عزيز می تونن آن را تهيه کنند.مهدی زارعی نياز به معرفی و تعريف ما ندارد. دوستان شاعر ،مطمئناْ غزلهايی را از او به خاطر دارند.

تو یک غروب غم انگیز می رسی از راه
که می برند مرا روی شانه های سیاه

صدای گریه بلند است و جلمه هایی هم
شبیهِ تسلیت و غصه و غمی جانکاه 

به گوش یخزده ام می رسد، وَ فریادی
شبیهِ حرمتِ این لااله الا الله !

وَ چشم هام، که چشم انتظا تو هستند!
( اگر چه منجمدند و نمی کنند نگاه)

وَ بغض می کُند آن جا جنازه ی من که
« تو »را همیشه « نَفَس »می کشید و« خود »را« آه » !

چقدر شب که تو را من مرور کرده ام وُ
رسیده ام به غزل، گُل، شکوفه، دریا، ماه !

بدون تو، همه ی عمر من دو قسمت شد :
« دقیقه های تکیده» ، « دقیقه های تباه»

اگر چه متن بلندی ست درد دل هایم
سکوت می کنم و شرحِ قصّه را کوتاه –

که باز جمعه رسید و نیامدی و شدند
« غروبِ جمعه » و « مرگ» و « وجودِ من» همراه !

برای بدرقه نعش من بیا ( هر روز)
که کار من شده سی بار مرگ ( در هر ماه)

و کُلَّ دلخوشی زندگی من، این که
تو یک غروب غم انگیز، می رسی از راه

مهدی زارعی

ب: شاید تو مستجاب شوی، ناگهان شدی ...


تحقیر می شدم که تو قدّ جهان شدی
با روح بغض کرده ی من مهربان شدی

سرما گرفته بود دو دست مرا که تو
در این دو قطب یخزده آتشفشان شدی

روح مرا سکون غریبی گرفته بود
دریا شدی و باد شدی، بادبان شدی

تسخیر کرده بود مرا دست های خاک
تو آمدی و بال مرا آسمان شدی

چیزی نداشتم همه از دست رفته بود
اما برای من تو زمین و زمان شدی

پس من تمام وسعت خود را دعا شدم
شاید تو مستجاب شوی، ناگهان شدی ...


فرقی نمی کند که به هم می رسیم یا ...
در سینه ام برای ابد جاودان شدی!

  رضا اربعين

ج:  بزن به همهمه ها بر که ی سکو نت را 

   
بریز در رگ من کولی جنو نت را
نفس بکش همه ی عقده ی درو نت را
 
نفس بکش که تن کو ه را بلر زانی
که انعکا س دهی روح بیستو نت را
 
خود تو بود که پرواز را به من آمو خت
دوباره اوج بده حس نیلگو نت را 
  
تو آبشار منی ! لحظه لحظه ات جاریست
بزن به همهمه ها بر که ی سکو نت را
 
خدا که در صدد آفر ینش ما بود
به رنگ خون من آغشته کرد خو نت را
 
از این به بعد من و تو دچار هم هستیم
به دست خاطره بسپار تاکنو نت را

سارا جلوداريان