حرفی نيست!
ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/٢۱  کلمات کلیدی:

سلام.
 عرضم به حضورتون  حرفی نيست ... فقط...نه فعلا حرفی نيست.
شعرها را اگر دوست داشتيد بخوانيد.
 



حادثه ي سرخ
 
1- هنوز قاب گرفته ، انار را آن زن !
 
2- انار حادثه اي سرخ بود روي تنت
انار مثل هميشه نشسته بر دهنت

طلوع مي كند از شرق چشمهايت : زن
زني كه شكل گذشته ، گذشته از بدنت

و دانه دانه غرورش غبار مي گيرد
همان كه بسته به دورش ردايي از سخنت

بلوغ آبي او سرخ شد ، شرابي شد
درست مثل انار نشسته بر دهنت
 
۳- غروب از لب تو چون انار ترکيد و ...
که ريخت روی غزل ٬ قطره قطره خنديد و ...

چقدر توي غزلها قدم زد و رد شد
 زنی که : ـ از لب تو ـ يک انار که چيد و ...

گذاشت روي لبش تا ببوسيش ، شايد !
به روی صحنه ی چشمت دوباره رقصيد و ...
 

4- و اتفاق سرانجام اتفاق افتاد
دوباره از لب تو از درخت باغ افتاد

همان انار كه لبهاش سرخ و شيرين بود
رسيده بود ، به وقتي كه اتفاق افتاد

زني به شكل معما ! كه رد شد از كوچه
- در آن شبی که پر از بالهای زاغ افتاد

گذشت از بر شيشه ، گذشت وقتي كه
تلالوي كم مهتاب بر چراغ افتاد

و حرف زد و حرف زد و حرف ساعتها
و برگهاي ترك خورده در اجاق افتاد
 
5- نه ، اين كه حرف كمي نيست : « عاشقم ، برگرد »
ببار روی لبم آخرين ترانه زرد

چقدر رو به نگاهت غزل بميرانم
ببين انار چه بر شعرهای من آورد...
 
6- هميشه حادثه ي سرخ بر لبت باشد …

 اعظم ایزدی
 
 
 
با گندم وسیب کودتا کرد پدر
دیدی چه قیامتی به پاکرد پدر

توشاهد ماجرای عصيان بودی
مادر تو بگوچرا خطا کرد پدر ؟

عمریست برای من سوالی شده است
در کفش خدا چگونه پا کرد پدر؟

آن روز که قابيل مرا خنجر زد
بی تاب شد وخدا خدا کرد پدر

امروز اسير گندمم سيب کجاست؟
با گندم وسيب کودتا کرد پدر
 
محمد کشاورز