درجستجوي آخرين موعود
ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/٧  کلمات کلیدی:

سلام
در راستاي اينكه هر رباعي غزلي كوچك است،اين رباعي را هم مرور كنيد.
حتي گراز امروز به فردا نكشيد
در اوج عطش منت دريا نكشيد
وقتي كه تمام فكر ما پرواز است
بيهوده قفس را به رخ ما نكشيد
مجيد نعمت اللهي
اما،عارضم به حضورتون كه اين روزها،حال و احوالمون مثل همين آب و هواي تهران است،و دلخوشيمان هم شنيدن غزلي از دوستي ومرور خاطره هاي دور است. به اميد روزهاي بهتر،در نوشته بعدي بيشتر با هم حرف خواهيم زد.
فعلاً بدرود


آنگاه مردي درغبار و دود گم شد
در كوچه هاي تنگ درد آلود گم شد
دنبال نيم ديگرش مي گشت؛ اما
اين نميه‏اش هم كم كمك فرسود، گم شد
ديديم يك شب در خياباني مه آلود
از بس دچار وهم و وحشت بود، گم شد
ميخواست با دريا بپيوندد، كه يك روز
در عمق بسيار اندك يك رود، گم شد
بر لب سلامي آفتابي داشت ـ افسوس ـ
در لحظه‏هاي ابري بدرود، گم شد.
با اولين گامي كه بي هنگام برداشت
در جستجوي آخرين موعود گم شد.
من ديدم، ابرو باد و باران نيز ديدند
كز دور، خورشيدي برآمد، زود گم شد.

سهيل محمودي


شبي كه شاعر پائيز مي‌شوي ، كيجا!
شبيه شعر، غم انگيز مي‌شوي كيجا!
تو سهم سادگي قلب پاك كوهكني
چگونه قسمت‎پرويز مي‌شوي؟ كيجا!
خداي كاغذي شعـرهايي و داري
به دست نوع بشر ريز مي‌شوي‎كيجا!
فرشـتهء همهء اوجـهاي دنيايي
كه با حضيض، گلاويز‎ مي‌شوي كيجا!
تو شاه بيت كدامين سروده‌اي كه چنين
از آب و آينه لبريز مي‌شوي؟! كيحا!
شبيه يك لب درحال بوسه دزديدن
چقدر وسوسه انگيز مي‌شوي كيجا!
عزيز خاطر ياغي شدن كه چيزي نيست
عروس مـادر او نيز مي‌شوي كيجا!

اكبر ياغي تبار