مسيح دوباره
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/۱٠  کلمات کلیدی:

سلام.
نميدانم چقدر با واژهء« اجتماع» نه، با خود اجتماع آشنا هستيد،اين كلمه از منظر علوم مختلف معاني گسترده اي دارد ،كه به درد
هيچ كس نمي خورد، اما خود اجتماع همين محيطي است كه من و شما در آن راه مي رويم، درس مي خوانيم، تفريح مي كنيم و …
من مي گويم اجتماع امروز ما ، نابسامان است، بيمار است، خسته است،اجاره نشين است، بدبخت است، دزد است ، فلك زده است و…
به گمان بنده،اين جامعه حنجره ندارد، صدا ندارد، صدايي اگر هست يا آمريكايي است، يعني ربطي به ما ندارد،يا از ناي يك مشت دانشجوي فريب خورده است! يا از ناي قلم بدستان مزدور است.در اين هواي گرگ و ميش احتمال همهء اينها هست. اين جامعه نه جلال آل احمد ،نه شريعتي،نه مطهري و نه… (البته آقاي پور ازغدي صداي جديدي است،كه توصيه مي شود ،شنيده شود)
گفتم كه جامعهء ما نه تنها چند صدايي نيست،يك صدايي هم نيست ،اصلاً صدا ندارد،صداهايي بعضاً به گوش مي رسد كه بايد در آنها شك كرد،چون با آلودگي صوتي همراه هستند،چون از زبان يك فرد «اجتماعي» نيستد.من امروز نميخواهم نتيجه گيري بخصوصي بكنم،فقط از شما ميخواهم دقيقتر به اطرافتان نگاه كنيد؛به معتادين كنار خيابان كه معلوم نيست در كجا سير ميكنند، به كودكان خياباني ،به زنان بزك كردهء منتظر، به نوجوانهايي كه با عشق و علاقه سيگار ميكشند، به فلان مسئول دولتي كه ميلياردي مي دزد و به همه اين اجتماع
سرگردان دقيق تر نگاه كنيد همهء اينها صداهايي هستند كه به گوش احّد و ناسي نمي رسند،اينها ميتوانند ،پدر ، خواهر ،برادر و يكي از اعضاء خانواده ما باشند و يا هستند…به نظر بنده اين صداها قابل جمع آوري هستند و من و شمايي كه اين درد را بيشتر لمس مي كنيم ميتوانيم آن را از حلقوم مردم درآوريم،چيز ديگري هم كه در اين جامعه غايب است ايمان است، ايمان! بخنديد، نه به غيبت ايمان به حرفهاي من ، به واژه ايمان ! من مطمئنم كسي اگر بخندد،صداي مرا هم در گلو خفه كرده است،دقيق ببينيد چه بر سر واژه ها و معاني آنها آمده است، دقيق ببينيد چه بر سر ما آمده است…
آندره تار كوفسكي ،فيلمساز متفاوت شوروي سابق در جامعهء كمونيستي آن زمان ،در قلب بي ديني و بي ايماني مي گفت كه با ايمان يك درخت خشك سبز مي شود و شد…
من فكر ميكنم صدا ،در حنجرهءايمان،متولد مي شود! (سرتان را درد آوردم ،ببخشيد)

***********************

ماييم و خزاني و دل بي بر و بـاري
گور پدر باغ و بهـاري كه تـو داري !
اي بغض هزاران شبه! اي ابر سخن ريز
يكوقت‎براين‎خاك‎ترك خورده نباري ؟!
جو بار لهيب است غزل مرثيهء اشك
نگذار بسـوزيم در اين دوزخ جـاري
گاهي قلمي هرزه قدم شو كه دمادم
بيـهودگي روز و شبـم را بنـگاري
بردار و ببر جاي دگرهرچه قرار است
در خاك خيانت زدهء عشق، بكاري
از عـرعـر و عوعو بنويسـيد برايم
ما را چـه به زيبـايي آواز قنـاري
هرگز كسي از شاعر بن بست نپرسيد:
غير از عزلي تيره چه داري كه بباري ؟
بگذار تو را نيز به دشـنام بگيـريم
حـالا كه به كار دل ما كار نداري.
اكبر ياغي تبار
هنوز از لب مردم ، فريب مي ريزد
هزار تهمت و حرفِ عجيب مي ريزد
چقدر اهالي اينجا به فكر خود هستند
كسي نديده كه باران غريب مي ريزد
نخند! عابر عاشق! ميان اين كوچه،
كه صد نفر به سرت نانجيب مي ريزد
در اين برودت مطلق كسي چه مي فهمد
بهارِ آدم و حوّا ز سيب مي ريزد؟!
به ختم غائله گيرم مسيح هم آمد
دوباره گرد و غبار صليب مي ريزد.
فرهاد صفريان