با هر چه عشق نام تو را ميتوان نوشت
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/٢٠  کلمات کلیدی:

سلام


كلام اول:
صلات ظهر كه بر دستـــــها وضو گل كرد
به نينواي عطش باز هاي و هو گل كرد
طنين سرخ تو در دشت آسمان پاشيد
و حــــرف حرف كلام تو در گلـــو گل كرد.
عاشورا متعلق به يك ملت و يا جريان خاصي نيست،عاشورا صدايي بود كه در ذرات عالم منتشر شد.آزادگي را نمي شود تعريف كرد؛در واقع تعريف پذير نيست، اما امام حسين(ع) نماد و آيينهء تمام نماي آزادگي است،اگر ما روح آزاده بودن را داشته باشيم و درك كنيم ، پيام عاشورا را دريافته ايم.


**************************


كلام دوم:
دنياي وب لاگ ، ما را با عزيزاني آشنا كرده و دوستاني را پيدا كرده ايم كه حقيقتاً نمي شود،ساده از كنارشان گذشت؛از همين رهگذر ما هم مهمان غمها و شاديهاي تازه اي مي شويم. فردا تولد دوست عزيزي است، كه ما در همان برخورد اول صميميتش رو باور كرديم و باعث شد بيشتر از پيش دوستش داشته باشيم. بعــــــــلــــــه تولد آقا محسن است صاحب خونه وب لاگ كرگدن. محسن جون تولدت مبارك! ميدونم تبريك گفتن تولد ، همچين به كلاس بي كلاس ما نمي خورد و زمانه هم مجال اين چيزها را نمي دهد، ولي چه مي شود كرد....

كلام سوم:
خانم حق ورديان زحمت كشيدند و چند شعر عاشورايي خوب براي ما فرستادند كه ما چون نميدانستيم با چه زباني بايد تشكر كنيم ؛با همين زبان وب لاگيمون از ايشان تشكر ميكنيم. خانم حق ورديان دستتون درست!

**********************************


كربــــــلا به خون خود تپيــدن است
جرعه جرعه مرگ را چشيدن است
كربلا صفا و مروه اي شگفت
پا به پاي تشــــــنگي دويدن است
روضه نيست كربلا كه بشنوي
كربـــلا سر بريــــــــده ديدن است
خلقت دوباره ، جلــــوهء جديد
كربـلا دوباره آفريـــــــــدن است
كربـــــــلا مرور روشــــــن معاد
از مغـــــاك خاك بر دميدن است
حرمت حماسه ، غيرت غيور
قطره قطره خون شدن چكيدن است
هر چه مي دوم به خود نمي رسم
كربلا به اصل خود رسيدن است.

مرتضي اميري اسفندقه

اين جا بمان دختر تنت آتش نگيرد
گلهاي سرخ دامنت آتش نگيرد
صحرا براي بازي ات جايي ندارد
در اين بيابان خرمنت آتش نگيرد
بر روي دامن مي تكاني خون دل را
از غيرتش پيراهنت آتش نگيرد
امشب سكوتي تلخ داري تا وجودم
از سوز "بابا گفتنت" آتش نگيرد
داغ عطش بر روي لبهاي تو خشكيد
تا چشم هاي روشنت آتش نگيرد
بگذار بر روي زمين بار غمت را
تا جاده بعد از رفتنت آتش نگيرد
وقتي سر آييينه ها را مي بريدند
آتش گرفتم تا تنت آتش نگيرد!

مهري مهر منش



*******************************




امشب هوس‎كردم برايت چيز بنويسم
با سيـنه‌اي از خون دل لبريز بنويسم
شايد تو از من انتظاري سبزتر داري
اما فقط خـوش دارم از پائيز بنويسم
مي‎خواهم از بي‎مصرفي،تكرار،خودرويي
از بوتـه‌هاي هرزه ء جالـيز بنويسم
تا خون قلبت را كف دستم بياشامم
اصـرار دارم با بـياني تيـز بنويسم
تاريك‎گفتن‎پيش‎از اينها‎مستحبي بود
اين‎بارواجب شدكه‎ياس‎انگيز بنويسم
شايدبداني لحظه‌هاي سرخ يعني چه؟
تصمـيم دارم از شـقايق نيز بنويسم
بايد فقط محض رضاي خاطـر فرهاد
از يك عدد شيرين بي پرويز بنويسم
فردا چه خواهم كرد؟! باور كن نمي‌دانم
امشب‎كه ميخواهم برايت‎چيز بنويسم.

اكبر ياغي تبار

من غريبم اي غريبه آشنايم مي شوي؟
آشنا با گريه هاي بي ريايم مي شوي؟
در غريبستان چشمم التماس عاشقي است
با نگاهت هم صدا با چشم هايم ميشوي؟
گر دلم پرچين ندارد اين نشان سادگي است
همنشيني ساده و صادق برايم مي شوي؟
در خزان غربت و آوارگي پژمرده ام
با بهار ريشه هايت ريشه هايم مي شوي؟
روزگار انديشه هاي تيره را مي پرورد
اي غزيبه!جانپناه باوفايم مي شوي؟
غصه هايم اي رها از بند شوم بي كسي است
انتهاي غصهء بي انتهايم مي شوي؟

فرهاد صفريان
(پاييز 76)