يک عالمه حرف!!!
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/٢۸  کلمات کلیدی:



سلام.....سلام....سلام!


کلام اوّل:: بهار ار باده در ساغر نمی کردم چه می کردم؟!

بالاخره رسيد....بهار رو عرض می کنم. حالا اين که خوبه يا بد، بماند!! اصولاْ واسه ی اونی که اوضاع جيبش خوب باشه بهار يکی از زيباترين تحوّلات زندگيه که خيلی بهونه های قشنگ واسه ی آدم دست و پا می کنه، و حتّا زمستون و پاييز و تابستون!! اما واسه ی اونی که هشتش گرو نه و ده و يازده و دوازدهشه...... بگذريم.

يه سزی حرفای کليشه ای هست که اين روزا بازارشون حسابی گرمه که من هم می خوام يه خورده گرم ترش کنم! فعلاْ اینا رو داشته باشید:: حالا که طبيعت عوض می شه چرا ما نشيم؟!!!!! چرا کدورت ها رو دور نريزيم؟!!!!! چرا گذشته رو کنار نذاريم و به آينده فکر نکنيم؟!!!! چرا اصلاْ يه آدم ديگه نشيم؟!!!! باور کنيد می شه همچين کاری کرد!! تجربه ی خيلی جالبيه. امتحان کنيد، اگه دلتون خواست نتيجه اش رو به من هم بگيد. اما يه چيزی اين ميون هست که خيلی مهم تر از اين حرفاست: با همه ی اين تفاسير از خوش گذروندن و شادی و خوشحالی غافل نشيد! مخصوصاْ که فصل، فصل خوش و بش و خوشحالی و خوش مزّگی و خوش گذرونی و ....خیلی چیزای دیگه است. کلاْ این فصل، فصليه که آدم بايد خوش خوشانش بشه!!!

کلام دوم:: خب، حالا که اومدن بهار رو بهتون خبر داديم و اصولاْ عيد هم هست، واجبه که يه سری تبريکات رو خدمت همديگه تقديم کنيم: سال نو همه ی شما عزيزانم مبارک! شاد باشيد و سرافراز! ايام به کام! سرتان سبز! دلتان خوش! شعرتان پرشور! چشم دشمن کور!....بقيه ی چيزا رو خودتون به خودتون بگيد، از طرف من... و اما چون چند وقتی در خدمتتون نيستم و ممکنه که به اينترنت دسترسی نداشته باشم، يه عالمه شعر از يه عالمه شاعر باحال براتون جا ميذارم. فعلاْ با همين شعرا اموراتتون رو بگذرونيد تا برگردم::




قصّه تازه اي نمي شنويد، حرف هايم دوباره تكراري است
چه بگويم شما كه مي دانيد هم چنان فصل، فصل بيكاري است
گفته بودي به كوچه ها برويم تا كمي وا شود دلت امّا
غافل از اين كه وقت دلتنگي، همه ي شهر چارديواري است
ها؟ ببخشيد ساعت چند است؟واي بر من دوباره يادم رفت
ساعت هر دوتايمان يك عمر مانده در بين خواب و بيداري است
نكند مثل شهرهاي قديم زير آوار خواب گم شده ايم
سعي كن باستان شناس عزيز! جاي خوبي براي حفّاري است
گاهي البتّه چيزهاي قشنگ مي نوازند چشم خاطره را
مثلاْ روي شيب سرسره ها غفلت كودكانه اي جاريست
ولي آدم بزرگ ها انگار ناگزير از تبسّمي تلخند
مثل شعري كه در تكلّف وزن مملو از واژه هاي ناچاري است
من كمي عشق خواستم آيا انتظار زيادي از دنيا است؟
قيس هم يك زمان همين را خواست، شايد اين يك جنون ادواري است.

(سيد مهدي نقبايي)

با تشکر از خانم "فاطمه حق وردیان"
***************************


دلم برای سرودن، بهانه کم دارد
و دفترم غزل عاشقانه کم دارد
قبول کن! دل مجنون من! که دیوانم
هنوز هم دو سه دفتر ترانه کم دارد
تمام تازه به دوران رسیده ها گفتند:
"که باغ یخ زده ی من جوانه کم دارد"
ولی چگونه بخوانم به گوش این گنجشک
حیاط ما نه درخت و نه لانه کم دارد؟
و با چه لهجه بگویم به این همه کرکس
درخت خانه ی ما آشیانه کم دارد؟
اگر چه دست عجولم هنوز هم خالی است
هزار تخته اگر چه، زمانه کم دارد،
بیا بیا برسانم به آن حقیقت خیس
که عشق حادثه ای جاودانه کم دارد.(۱)

"فرهاد صفریان"

(۱) بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشق تر است."سهراب سپهری"

**************************

فکر کردم که پر و بال خودم خواهی شد
و فقط قبله ی آمال خودم خواهی شد
تا ابد زمزمه ی جاری من می مانی
و غزلواره ی سيّال خودم خواهی شد
وقت روييدن خورشيد و طلوع باران
غنچه ی بکر دل کال خودم خواهی شد
آسمان را به خدا می دهی و اين اطراف
ساکن پستی گودال خودم خواهی شد
اوّلين پاسخ شک هام! نمی دانستم
آخرش باعث اغفال خودم خواهی شد
با وجودی که اميدی به تو و دست تو نيست
مطمئنّم که فقط مال خودم خواهی شد!

"مرتضی قاسمی ۲۶/۹/۸۰"

*****************************

چيزی درون باغ به مريم شبيه نيست
نمناکی شکوفه به شبنم شبيه نيست
حوّای عهد بوق! در آيينه های قرن
حتّا قيافه ی تو، به آدم شبيه نيست
اين مردمی که روی زمين پرسه می زنند
چشمانشان به آينه ی غم شبيه نيست
بغض هزار قهقهه، امّا عزيز من!
لبخند تو به آن چه که گفتم شبیه نیست
شاعر! نگو! سروده ی تو ننگ دفتر است
آنچه سروده ای به غزل هم شبیه نیست
من زخمی و تو بی خبر، ای کاش بشکند
آن دست بی نمک که به مرهم شبیه نیست!

"علی اکبر یاغی تبار ۲۳/۵/۷۸"