شاعر مايوس
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/٢٥  کلمات کلیدی:
با ” نه“شنيدن از تو كه من كم نميِ شوم
مجنون نمـاي مــردم عالم نمي شوم
اين اوّلين خطاي تو ، حوّاي سنگدل !
پنداشـتي بدون تو آدم نمـي شـوم
بعد از تو اي خزانزده ديگر براي هر ،
شب بوي‎تشنه لب‎شده شبنم نمي‎شوم
دلخور نشو عزيز! از اين خُلقِ بي خيال
گفتم كه بي تو پا پيِ خُلقم نمي شوم
آه اي نگاهـهاي تماشا ، خداوكيل !
علاف چشمهاي شما هم نمي شوم
بگذار صـادقـانه بگـويـم بدون تو ...
هركار مي كنم…نه..نه..آدم نمي شوم
فرهادصفريان
هي سينـه خيز مي بريم ، هي كلاغ پر
اين رسم عشق نيست، عزيزم! يواش تر
بي دست و پا نباش،بگو دوست داري ام
اي قلب روسـتايي من !‏ “ ته بلامه سر”
من غيرتم به جوش مي آيدكه دست باد
بر گـيسـوان ريختـه ات مي زنـد تـشـر
مردي در انتظار تو خشـكيد مثل چوب
يك دست روي صورت و يك‎دست‎بر‎كمر
معشوق هيـچ وقت تعـارف نمـي كنـد
اين قلب مال توست خجالت نكش ببر
مثل درخـت در دل تـو ريـشـه كرده ام
بي فايده است هرچه بگويي ، تبر! تبر!
كي مي شودكه‎روي سرم آسمان شوي
كي مي شود صدا بزنم بالها ! خبر
مهدي رضاييان


من از اين شب، شب كابوس، خدا مي‎ترسم
از هجوم غم ملموس، خدا مي‎ترسم
كوچه‎ها روشن و شادند ولي مي‎داني؟!
از غروب دل فانوس، خدا مي‎ترسم
از كلاغان رها واهمه‎اي نيست نترس
من از اين كفتر محبوس، خدا مي‎ترسم
ناله‎هاي تو مرا تا ته ترديد كشاند
من از اين ناله‎ي منحوس، خدا مي‎ترسم
تو كه پيش خودمان طعنه زدي باكي نيست
من از اين مردم سالوس خدا مي‎ترسم
عشق ما مضحكه شد، فاجعه‎اي زجرآور
من از اين عالم معكوس، خدا مي‎ترسم
يك نفر توي دلم شعر و غزل مي‎خواند
من از اين شاعر مأيوس، خدا مي‎ترسم.
مرتضي قاسمي
داسم ولي ببخش علف را صدا زدم
دست خودم نبود چنين نابجا زدم
وقتي كه لابلاي دلم كوه مي شدي
سنگ تو را به سينه‎ي آيينه ها زدم
با پاي شوق بر تل انبوه رفته ها
رقص مـراد كردم و چرخ صفا زدم
ابليس اين غرور چنان در برم كشيد
كز بام كبر طعنه به نام خدا زدم
موسي‎كنار قصه‎ي من زار مي‎گريست
وقتي‎به‎نيل فاجعه آن شب‎عصا زدم
آن‎لحظه آب از سر من‎داشت مي گذشت
فرصت نبود تا كه بگويم چرا زدم؟
در نقطه‎ي سياه نشانها به راحتي
ديدم كه تير آخر خود را خطا زدم
آنـجا كسـي مقـصر حالـم نبـود
وقتي‎خودم به سايه‎ءخود پشت پا زدم
چندي است آخرين غزلم گشته اين غزل
آغاز كن مرا...كه نگويند جا زدم
حسين اربابي