بازگشت
ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٧  کلمات کلیدی:


نه لب گشايدم از گل، نه دل کشد به نبيد
چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسيد!

سلام!
برای بار دوم عيدتان مبارکا باشد! و آرزوهايی که همه برايتان می کنند........
شمال خوب است، چه برای پول دارها چه برای......
شمال زيبا است به خصوص نوار ساحلی آن: لاهيجان، لنگرود، رامسر، تنکابن، نور، محمودآباد، بابلسر و.....
دريا آخر دنيا است... می خواهيد باور کنيد می خواهيد باور نکنيد!
حقيقتش هنوز توی توی حال و هوای آن همه خوبی و زيباييم! دست خدا درد نکند!!! اگر حالی بود بعدها بيشتر برايتان می نويسم. فعلاْ بدرود....



گاه گاهي مجاز هستي كه مثل زن ها شوي افاده كني
آنقدر از خودت بگويي كه مغز يك مرد را پياده كني
چشمهاي قشنگ تو شب و روز آبرو مي برند از مهتاب
خب تو حق داري از قيافه ي خود بروي سوءاستفاده كني
تو كه از اين محل بزرگتري پس به امثال ما محل نگذار
بخدا خوب نيست وقتت را وقف اين مردهاي ساده كني
به خدا ميرود تمام شود توي اين شعر مرد ساده ي تو
چون تو در نقش دختري هستي كه فقط كافي است اراده كني

(حسين حسيني)

-------------------------------------------------------------------------

خدا مي توانست مردي بسازد كه بعد از تو در غربتش جان بگيرد
و او مي توانست يك سنگ باشد،دگرگون شود شكل انسان بگيرد
خدا مي توانست اصلاْ نباشي،خدا ميتوانست عاشق نباشم
به جاي تو يك برف مي آمد و من سراغ تو را از زمستان بگيرد
خدا مي توانست اصلاْ همينطور، همينطور باشم كه او آفريده است
ولي آخر قصه تغيير مي كرد كه اين داستان خوب پايان بگيرد
تو مي شد كه اصلاْ نيايي به اين شهر و من نيز در اين خيابان نباشم
خدا نيز از ابتدا مي توانست كه اين كوچه را از خيابان بگيرد
خدا مي تواند جهاني بسازد كه اين مرد اصلن به دنيا نيايد
خدا مي تواند خدا مي تواند به اين روح پيچيده آسان بگيرد
پس از قرن هايي كه بر من گذشته است و فرسنگها دور هستي از اين شهر
پس از تو نميخواهد اين مرد ديگر در اين شهر دلگير باران بگيرد
غروب است و دست خودش نيست ديگر، همان حلقه هايي كه در چشم خود داشت
و حالا همين مرد تصميم دارد براي زن و بچه اش نان بگيرد

(آرش فرزام صفت)

------------------------------------------------

دير كرد آمد كه اينجا تا سراغ شما را بگيرد
بين اين سايه هاي غريبه از خيابان تنها بگيرد
جرئتش را كمي بيشتر كرد هي به تنهاييش بال و پر داد
آسمان شد كه تا حجم يك مرد توي اندازه اش جا بگيرد
ذهن يخ بسته ي كوچه ها را توي تكرارتان هي ورق زد
رفت،برگشت اما نشد تا روي دستانتان پا بگيرد
طفلكي پيش پاي شما مرد زير سنگيني چشم مردم
از بس اينجا دلش منتظر شد تا كمي وقتتان را بگيرد!

(مريم محافظ)