خانه اي خراب به دوش
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/۱۱  کلمات کلیدی:

سلام
كلام اول:اين روزها
اين روزها با اينكه تقريباًغمي نيست، ولي سگرمه هايم آنچنان در هم است كه انگار آخر دنياست، مثل سهراب سپهري نگران غمهاي نيامده ايم،ورد زبانم اين مثنوي سايه است:‹ بهار آمد گل و نسرين نياورد / نسيمي بوي فروردين نياورد/ بهار آمد چرا از گل خبر نيست / چرا گل با پرستو همسفرنيست /مگر گل نوعروس شوي مرده است/ كه روي از سوگ و غم در پرده برده است و…› يا اين غزل اخوان ثالث ‹عيد آمد و ما خانهء خود را نتكانديم/گردي نسترديم و غباري نفشانديم و…
اين روزها به خنده هايم ظنين شده ام،چرا خنده؟ چه دليلي دارد بخنديم،اصلاً چه فلسفه اي دارد اين خنده.شما هم فكر كنيد،ببينيد دليل خنده چيست،اگر سرگيجه نگرفتين من خودمو دار نميزنم. اين روزها هوا سرد است،باور ميكنيد امسال اصلاً سرمانخوردم ،مني كه هميشه سالي دوازده ماه سرما ميخوردم،امروز هم كه برف شانه هايمان را سفيد كرد.خلاصه اينكه اين روزها اوضاع من قاطي است…
كلام دوم: مار در آستين پروراندن
يكي از دوستان شاعري كه با من قرارداد داشت !!!!؟؟؟!!! مرتضي قاسمي خودمون بود، همين آدمك شما، كه مخش رو زديم و آورديمش قاطي بچه هاي ادبي پرشين بلاگ(اللهي كه چراغ خونهء اين پرشين بلاگ هميشه سه فاز و روشن باشد)اوايل كارش آقا محسن گل براي ما نوشت كه مواظب اين ماري كه در آسنين من!!؟؟!!؟ بود ،باشم.حقيقتش من افعي را درسته مي بلعم چه برسد به…براي همين جدي نگرفتم . از آنجاييكه دوسني رفته بود اون پايين پايينا پيام گذاشته بود كه ما زيادي همديگر را تحويل ميگيريم ،امروز تصميم گرفتم يه جوري حال اين آدمك (همين ماري كه آقا محسن گفته بود) را بگيرم ،يعني يه جوري كله پاش كنم كه ديگه بلند نشه!!!؟؟؟؟؟!!
در همين راستا اعلام ميكنم كه آقا مرتضي! سربلندمون كردي ،و من خوشحالم كه وب لاگي به اين با حالي داري همون موقع هم توي دانشكده نوشته هاي ستون آزادت معركه بود و كلي مشتري داشت …
خدمت شما هم عرض كنم كه با استعداد است چه مي شود كرد،خداييش من از صفحه اش لذت ميبرم و اصلاً هم زيادي ازش تعريف نمي كنم.
كلام سوم:اهالي اين دور و بر و چند تا هيچ
الف/ هيچ رفتين هفت سين شاعرانه ها رو بخونيد، اگر دلتون براي غزل مشتي و توپ و پر شور تنگ شده ،حتماً سري به شاعرانه هاي سيامك بزرگوار بزنيد،اگر سر حال نيومدين به من بگين شايد شاخ در بيارم.
ب/ هيچ ميدونين از مرتضي پاريزي عزيز خبري نيست،يا خبري هست و ما خبر نداريم،من تازه همين الان دلتنگ صفحه اش كتيبهء زخم شدم ،يادم باشد حتماً بهش سر بزنم.احتمالاً سفري ،عيد ديدني و…باشند .
ج/ هيچ غزل چهل بيتي محسن رو خوندين؟؟ جگر آدم كباب مي شود،اينجاست كه شعر نماد طغيان روحي آدمها مي شود. قابل توجه عباس خودمون كه ديگر محسن را سر كار نگذارد و گرنه ….
د/ هيچ ….
چند غزل توپ براتون گذاشتم تا بيشتر بهتون خوش بگذره، پس خوش باشيدو بدرود

*******************

رسيد با طبقي ابرهاي آب به دوش
وبوسه زد به درختان آفتاب به دوش
يكي دو سيل مانده تا دل دريا
نشسته اند به گل؛ رودها،حباب به دوش
غروب مي چكد آرام بر قطيفهء سرخ
ز كتف خوني البرز،آفتاب به دوش
كجاست تشنه تر از من؟ كه در تمتمي عمر
به نام آب كشيدم،خم سراب به دوش
زبان سرخ! تو با اين قبيله صحبت كن
كه ميكشم سر خود را به اجتناب به دوش
به جستجوي تو اي آخرين خليفهء عشق!
هميشه داشته ام خانه اي خراب به دوش
زلال تشنگي ام را مگر تو دريابي
تويي كه ميرسي از جاده ها شراب به دوش
…و حال و روز بدم را كسي نمي داند
قيامت است و من و عالمي حساب به دوش
سيدمحمدعلي رضا زاده
زخم زبان مردم بي درد ، ماند و من
از پشت، زخم خنجر نامرد ماند و من
يك عمر در تزلزل يك عشق گم شدم
پايان كار دفتري از درد ماند و من
وقتي كه پلك پنجره را بست چشم تو
پس‎كوچه ماند و يك دل ولگرد ماند ومن
مي خواستم بگويمتان،چشمهاي سبز!
بغضي فقط به حنجرهء زرد ماند ومن
درگير و دار حادثهء خوب بودنت
درد شكست خوردن يك مرد ماند ومن.
شهريار قلي زاده
داشت مي رفت چتر بردارد بعد يك لحظه از خودش پرسيد
مي شود با تو خشك بودن را زير يك چتر زندگي ناميد؟
با خودش گفت بعد از اين بايد مثل عكس توكاغذي بشوم
گرچه برعكس گريه كردن او ، عكس مثل هميشه مي خنديد
بعد با خود ادامه داد:بله، مثل عكس تو كاغذي بشوم
مثل عكس تو خشك و تكراري ، مثل عكس خودت سياه و سفيد
از دم پله ها كه رد مي شد مثل هر بارچشم خود را بست
با خودش باز هم تجسم كرد آخرين دفعه اي كه او را ديد
تك تك روزها به سرعت برق توي ذهنش عبور مي كردند
آخرين گريه هاي تابستان،اولين خنده هاي بعد از عيد
يكنفر چند هفته است مدام بي هدف دور خويش مي گردد
مثل سياره هاي نامكشوف ، مثل منظومه هاي بي خورشيد
آسمان زير صفر بود ولي ، همچنان با خودش قدم مي زد
نفسش داشت بند مي آمد، زير چتري كه برف مي باريد...
آرش فرزام صفت