چر امن...
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٢٥  کلمات کلیدی:

سلام.
چرا من فرمان شعردوست هستم
دوست عزيز و شاعر گرامي آقاي مير افضلي گله كرده بودند كه چرا ما پشت اسم فرمان شعردوست قايم شديم و...حقيقتش حق با ايشان است آدم نبايد خودش را پشت كسي قايم كند و به قولي از پشت نقاب صحبت كند،اما دلايلي هست ،ضرورتهاي هست و ... كه باعث مي شود بعضيها( صبا كه از خواب پا ميشن نقاب به صورت بزنن) بعضيها به خاطر ترس از حكومت، بعضيها به خاطر اينكه افكار واقعي خودشان را كه نمي توانند علناً بيان كنند،و نميخواهند هويت واقعيشان را ديگران بدانند، بعضيها به خاطر كارهاي خلاف(دزدي ادبي، دزدي بي ادبي،پرداختن به خلاف شئونات و...)
اما در مورد بنده،اول اينكه هيچ دليلي ندارد من فرمان شعر دوست نباشم!!!!
دوم اينكه اگر نيستم فقط به خاطر راحتي كار خودم است ، مثلاً شما كه بازديد كننده هستيد به خاطر اينكه مرا نمي شناسيد، نظرتان را راحت تر مينويسيد، يا من هم ميتوانم راحت تر باشم در برخورد با دوستان و عزيزانم،.
خدا گواه است فقط به خاطر راحتي كار خودم است و دليل ديگري ندارد. با اينكه خودم هم قانع نشدم ولي شما قانع شويد،به خدا جاي دوري نمي رود.
چوپان بي چماق
حسن قريبي عزيز، چند روز پيش روز تولدشان بود اما اين دليل اين سطور نيست چون ما حضوراً از تبريكات و.. خودمان محرومشان نكرديم، وظيفه را به نحو احسنت به جا آورديم.اما دليل اين سطور؛اين بار آقاي قريبي بزرگوار، يك شعر نو ،يك غزل ، يك داستان كوتاه(قابل توجه مجهول و داستانگو) و يك سوال(مقصوداين سطور) را در وب لاگ زده اند كه هرچند همهء نوشته هايشان خواندني است ولي سوال ايشان براي اين حقير قابل توجه بود كه اميدوارم پاسخ شما به اين سوال، ما را هم بتواند به جواب برساند.چ
كرگدن محقق
محسن خان اين بار دست به يك تحقيق بزرگ!!! در زمينه وب لاگهاي پر بيننده زده اند ، كه اميدوارم اسم شما هم در آن ليست باشد ،البته اين آقا محسن به اين توجه نكرده اند،كه آمار بازديد كننده در پرشين بلاگ مدتي است كه سر جاي خودش ايستاده و حركتي نميكند، به همين خاطر ما مجبور شديم يك كنتور براي خودمان بگذاريم.....
باقي بقايتان

**********

از رهگذار ياد شـما پا نمي‌كشم
ميلي‎پريده‌ام‎كه به هرجا نمي‌كشم
با واژگان‎سلسله‌وار و سليس شعر
شبهاي گيسوان ترا شانه مي‌كشم
الاّ به ضرب‎زور وگرنه به ميل خود،
از آستان حضرت دل پا نمي‌كشم
بر صفحهء نگاه تو اي يوسف شريف
نقشي شبيه چشم زليخا نمي‌كشم
عمري اگر بماند و جراًت مدد دهد
چيزي به نام نعرهء مستانه مي‌كشم
تنها بيا وگرنه به قرآن! نه من نه تو !
من منّـت برادر و بابا نـمي‌كشـم.
اكبر ياغي تبار
يك شب به چشمهاي تو ايمان مي آورم
در راه سبز آمدنت جان مي آورم
در امتداد غربت اين جاده ها عزيز
ايمان به بي پناهي انسان مي آورم
گفتي كه قلب هاي پريشان بياوريد
باشد ، بروي چشم!پريشان مي آورم
عمري شبيه عابر اين كوچه هاي خيس
هر شب براي پنجره باران مي آورم
وقتي كه چشمهاي تو لبخند مي زند
از من تو جان بخواه ، به قرآن مي آورم
مرتضي مصلح