برخورد
ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۱۸  کلمات کلیدی:

و ردّ پاي دلم را دوبـاره بــاران بــرد
دوباره گم‎شده‎ام در هواي يك برخورد
دوباره لحظهء سرد غروب يك شاعر
و انتهاي غزلهـــاي ِخوبِ يك شاعر
سواي لرزش دستم، دلم و چشمانم
نشسته لـرزه به جان نهال ايمـانم
نشسته لرزه به جان خطوط اين جاده
كه خطّ رفتنِ او در مســــير افتاده…
همان كبوتر شكاك پر، كه دل دل كرد
مرا ميان زمـيـــن و كلاغها ول كرد
همان كه پنجره اش را به رويمان مي بست
كمر به ريختنِ آبرويمان مي بست.
همان كه روسري اش را اگر تكان مي داد
مرا به دست غزلهاي ناگهان مي داد
همان كه – هي – به نگاهم كمي حواسش بود
اگر چه هوش و حواسش پيِ لباسش بود
همان كه بيخود و بي جا بهانه مي آورد
خراب چشم خودش را به جا نمي آورد.

…همان غريبه كه چپ چپ نگاهمان مي كرد
و با طلــــسم نگاهش سيا همـان مي كرد
و يا مرا سر يك وعده آنقدر مي كاشت
كه شكـل تابلـوّ ايستــگاهمان مي كرد
به هر خطاي خود اقرار مي كنم اما
بداستفـــاده اي از اشتباهمان مي كرد
بـــــزرگ راه خوشيهاي تا ابد بوديم ،
اسير كوچهء بن بست آهمان مي كرد...
اگر چه در سرمان آفتاب و گرمي بود
خيال يخ زدگي در كلاهمان مي كرد
خلاصه عمر درازي مرا به بازي داد
همان غريبه كه چپ چپ نگاهمان مي كرد…

به اين بهانه كه تنگ است حجم آبادي
به اين بهانه كه سيرم از اين دل عادي،
مهار برهء دل را به گرگهـــــا دادم
و از نگاه خودم تا هميشـــــه افتادم
و اشتباه من اين بود زود دل بستم
به آن غريبه كه عاشق نبود دل بستم…
كسي غروب مرا حس نكرد،حتي كوه
و درّه هاي پر از برف و از تگرگ انبوه
كسي غروب مرا حس نكرد دريا نيز
كسي غروب مرا حس نكرد جز پاييز…

پاييز 79

فرهاد صفريان