غزل امروز و چوير
ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢٢  کلمات کلیدی:



غزل امروز
« امروزه غزل در گذری تعيين کننده قدم بر می‌دارد. گذاری که تا کنون هيچوقت نه اين‌قدر خطرناک بوده و نه اين‌قدر اميد بخش می‌نموده است. دليل آن نيزآثار گوناگونی است كه گاه آنقدر دانسته و نو هستند که مخاطب را ميخكوب می‌کنند و گاه آنچنان عجولانه و بی خيال نوشته شده‌اند که نامی جز ماجراجويی نمی‌توان بر آن نهاد. ماجرايی که نه تنها هيچ هدف مشخصی ندارد بلکه مبدا خود را نيز به فراموشی سپرده و سر‌گردان شده است .»
بالاخره دوست بزرگوار ما، ابراهيم اسماعيلي ، غزل امروز را به شكلي كاملاً وزين و درخور،پيش روي اهالي ادبيات قرار داد. اگر حرفهاي نخستين ايشان را خوانده باشيد متوجه دلسوزي ودلتنگي او ، براي غزل امروز ايران ، بخصوص اصفهان خواهيد شد.
غزل امروز با معرفي شاعران جوان و شاخص اصفهاني (وغير اصفهاني هم) و با داشتن بخشهاي متنوعي مثل :نفسهاي تازه، غزل و كتاب و… نويد يك وبلاگ مطرح و تخصصي غزل را مي دهد و مطمئناً در آينده مامني جديد براي اهالي غزل خواهد شد.
اميدوارم ابراهيم عزيز و دوستانش با كمك اهالي گلي مثل شما خانهء قشنگ و دوست داشتني اي را براي دوست داران فرهنگ اين مرزو بوم مهيا و نگهداري كنند.
اين غزل را بخوانيد ، بعد هم با يك كليك بقيه غزلها را مهمان شويد.

ازدست عزيزان چه بگويم ؟ گله‎اي نيست
گرهم گله‎اي هست،دگرحوصله‎اي نيست
سرگرم به خود زخم‎زدن در همه عمرم
هرلحظه جزاين دست مرا مشغله‎اي نيست
ديري است كه از خانه ‎خـــرابان جهانم
بر سقـف فروريختـــــه‎ام چلچله‎اي نيست
درحســـــرت ديـدار تو آواره ‎ترينــــم
هرچند كـه تــا خانه‎ي تو فاصله‎اي نيست
بگذشته‎ام از خويش ولي از توگذشتن
مرزي‎است كه مشكل‎تراز آن مرحله‎اي نيست
سرگشته ‎ترين كشتـي درياي زمانم
مي‎كوچم و در رهگذرم اسكله‎اي نيست
من سلسله‎جنبان دل عاشق خويشم
بر زندگيم سايه‎اي از سلسله‎اي نيست
يخ بسته زمستان زمان در دل بهمن
رفتند عزيزان و مرا قافلـــه‎‎اي نيست .

بهمن رافعي

********************

جليل صفربيگي احتياج به معرفي ندارد،چرا كه تقريباً بيشتر بچه هاي گروه ادبيات، وب لاگ وارن را ديده اند و غزلهاي نابش را خوانده اند ولي حيفم آمد كه اشاره اي به مجلهء اينترنتي شعر بچه هاي ايلام(چوير) نكنم؛ اين مجله را هم جليل خان صفربيگي درآورده اند كه دربرگيرنده ء شعرهاي بسيار زيبايي از شاعران استان ايلام و عكسهاي نابي از نميدانم كجا مي باشد.
پس اينجا راهم از دست ندهيد.



و اما غزل امروز ما از شاعر عزيز و گرامي؛ محمد تقي مرواريد

بيا كه خسته ام از گريه هاي پنهاني
كه شعر مانده ويك روح رو به ويراني
كجاست دست نسيمي كه باز بگشايد
دوچشم پنجره براين غروب باراني
چنين كه چله نشستم به كومه ترديد
چنان چو صاعقه آمد غمي به مهماني
بيا و با دلم از آن ستاره صحبت كن
كه بي بهانه گذشت از شبي زمستاني
بخوان قصيده باران به باغ تشنهءشعر
بيا بهار غزل اي حضور عرفاني

محمد تقي مرواريد