ديدن مهمان براي بعد
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢٥  کلمات کلیدی:



شايد كه سفره هاي پر از نان براي بعد
در خانه فقر آمده،ايمان براي بعد
يك روز دوست پشت در خانه اش نوشت:
ما خسته ايم، ديدن مهمان براي بعد
يك كوچه دركنار من و كودكي بكش
تصوير مرد پير خيابان براي بعد
جا مانده است دفتر فرياد در حياط
فرصت دهيد، بارش باران براي بعد
هرگز كسي نديد كه يخ زد نگاهمان
هرگز كسي نگفت زمستان براي بعد
پرواز، اين هميشه ترين ، پيش روي ماست
يك عمر پشت ميلهء زندان براي بعد
شايد براي بعد، كسي از تبار من
بهتر بگويد عاطفه، انسان براي بعد

احسان ايزدي

گل مي كند اندوه صد آواز بي چشمت
كو زخمه اي تا سر كنم يك ساز بي چشمت
آه اي بهاري كه خزانم از تو پرپر شد
من هستم و پاييز يك آغاز بي چشمت
تصميم دارم بال در بالت بياين حيف
گم مي شود اين فرصت پرواز بي چشمت
كاري كه از دست غزل هم بر نمي آيد
حتي غزل هم جان نگيرد باز بي چشمت
حتي همين شعري كه خواندم راز خواهد شد
اصلاً ندارد جرات ابراز بي چشمت
آرامش نيلوفر مرداب من پژمرد
نيلوفر سوداي صدها راز بي چشمت
هندوستان چشم من آرام خواهد شد
اما نمي خواهم بگويم ،باز بي چشمت
اين آخرين شعر ضعيف غربت من بود
آرامگاه حافظ شيراز، بي چشمت .

حسن اربابي

گنجشك واژه اي است كه در خط سيم ها
با دست تو ، نوشته شده از قديمها !
دست كريم تو كه در اين بي پرندگي
آغاز مي شوند از آن ياكريم ها
لطفي كه جاري است در انگشتهاي تو
بر مي خورد به روح لطيف نسيم ها
دستان من پرندهءبي آشيانه اند
اميد دستهاي تو كو؟ فصل بيم ها !
دستان ما دو نيمهء درحسرت هم اند
آيا چه وقت مي شكنند اين حريم ها!

كبري موسوي قهفرخي