دزد بي تمايل
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/٦  کلمات کلیدی:
در نوبتي دوباره دلت را مـرور كن !
از غم به هر بهانهءممكن عبور كن !
رحمي كن اي عزيز به آبادي خودت!
فكري براي كشتن اين بوف كور كن !
اي خيس گريه هاي كدورت، كمي بخند!
اين ابرهاي ِ مملوِّ تب را صبور كن !
گيرم تمام راه تو مسدود شد، بگرد؛
يك آسمان تازه و يك جاده جور كن!
من بي شبيه تر ز تو با شب نديده ام
با شعله در برودت ذهنم خطور كن !
ياغي ! هبوط فرصت تقسيم سيب نيست
ياغي گري نكن … و خدا را مرور كن !
فرهاد صفريان

ماتم سـراي چشم تو صور دمادم است
زيباتـرين بهشت خدا، اين جهنم است
عيسي قلم قلم سرهركوچه‎ريخته‎است
جنسي‎كه در بساط‎زمين نيست،مريم است
بايد شنيد و زجر كشيد و سكوت كرد
كه زندگي تجسّـم مرگي مسلّـم است
وقـتي تو نيستي سنـد ماه و سال من
هر هفته هشت روز به نام محـرّم است
حوّاي من ! به شهـوت ابليس تن بده !
بي غـيرتي علامـت اولاد آدم است
خاكش پر از پلشتي روح شغا د هاست
سهراب‎شاهنامهء اين شهر، رستم است
در «بيستون» براي چه علاف مانده‌اي
فرهادجان ! براي تو« هيماليا»كم است!
اكبرياغي تبار

عشق در حيطه فهميدن ما نيست‏، بيا برگرديم
آسمان پاسخ پرسيدن ما نيست‏ ، بيا برگرديم
گريه هامان چقدر تلخ، ببين ! رنگ ترحّم دارد
تا زمين دشمن خنديدن ما نيست‏، بيا برگرديم
باغ از فطرت اين جاده پر از بوي شكفتنها، حيف
شمّه اي مهلتِ بوييدن ما نيست، بيا برگرديم
بال سنگين سفر ميشكند واي ملال انگيز است
هيچ كس منتظر ديدن ما نيست، بيا برگرديم
مثل گنجيم گرانسنگ كمي وسوسه آميز ولي
دزد هم مايل دزديدن ما نيست ، بيا برگرديم
خومانيم ببين! ما دلمان را به دو قسمت كرديم
عشق در حيطه فهميدن ما نيست؟! بيا برگرديم.
فرهاد صفريان