آب در آينه يا آينه در آب افتاد
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٤  کلمات کلیدی:


چرارنجيده اي ، بسيار هم رنجيــــده اي از من
چه رنج سخت و دور از انتظاري ديده اي از من

گناه من كه معلوم است، خيلي خوب اما تو
گناه خويش را آيا -بگو- پرسيده اي از من

مرا در من گره دادي شب غم سايه در سايه
چنين بر سايه ام شمشيرها سائيده اي از من

من از آن رو به سردي رفتن دست تو فهميدم
تو هم سرماي اين ديدار را فهميده اي از من

ندارد اعتبــــــاري دستــــــــهاي آدمك برفي
ولي تو دست خود را زودتر برچيده اي از من

چه برجا مانده حالا؟ چشم هايي بي رمق از تو
و حجم ساكت در خود فرو پاشيده اي از من



گره وا كن از زلف و در پا بينداز
مرا ياد شبهاي يلدا بينداز

به ژرفاي مهتابي چشمهايت
دلم را شبي در تك و تا بينداز

تماشايي ام در حضور نگاهت
به من يك نگاه تماشا بينداز

زمستاني ام بي تو، خورشيد من: تو
نگاهي به من گرم و گيرا بينداز

بسوزانم اي از همه شعله ور تر
و خاكسترم را به دريا بينداز

عجب رسم خوبي است عاشق كشي هم!
به هر قيمت اين رسم را جا بينداز

هر دو غزل از محمد يزداني



از سر انگشت غزل رقص به مرداب افتاد
تاب مي خورد دلـم باز در اين تاب افتاد
باز انديشه ي خورشيـد به ذهنـم تابيد
باز الهـام غزلگـون مـن از خـواب افتاد
سينه ريز دل من بود . به رويا گفتم ،
حلقه‎ي سجده كه برگردن محراب افتاد
پلـك برهم مزن اي دخـترك نقاشي!
روح طغيـانگر تو در قفـس قاب افتاد
بـاز نيـلوفـر آبـي بـه سـراغـم آمـد،
باز در حوض خيالم گل مهتاب افتاد
از تعجب دهن پنجره ها وا مانده است
آب در آينـه يـا آينـــــــــه در آب افتـاد .


سيد حسن حسيني رودباركي



غريبه حال دلــــــم را نپرس ! ويـرانم
مجاب سفسطه هاي سياه شيطانم
مجاب اين هيجانْ كه تو هم نخواهي ماند
در انتظــــار مرور دو دســت بي نانم
و حرف تشنگيم را تو هم نخواني از،
نگـــاهِ ياسِ كبــــود ِكوير ِ گلــــــــدانم
ببين چگونه دلم را به چوب مي بندند
هراسهايِ بزرگِ هميــــــشه پنهانم.
بياو دســــت مرا با بـــهانه اي رو كن
كه عاشقم كه خرابم كه نابسامانم

*****
دلم گرفته از اين چشمهاي تو خالي
مرا به شهر نگاهت ببـــر ، بگـــــردانم.

فرهاد صفريان