چقدر با عجله مي روي مسافر من !
ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/۱٧  کلمات کلیدی:

 

و مرگ در چمدان تو ، جاده منتظر است.
نه استــخاره نكـن تازه اول سفــر است
و پيش از آنكه بخواهي به مرگ فكر كني
از اتفــاق دلت مثل آنكه با خبـر است
نه زود مي رسد آري نه مي‎كنــد تا خير
كه هم دقيقه شناس است‎وهم حسابگر است
بدون مرگ از اينجا نمي رويم كه مرگ
براي خانهء دنيــا درست مثل در است
دري كه روبـريت باز مي شــود آرام
درآن زمان كه هياهوي عمر پشت سر است
و مرگ را شبها وقت خواب مي بينم
كه مرگ عطر همان شبدر چهارپر است
و مي رسد كه گلي را به دست ما بدهد
هميشه مرگ همان گلفروش رهگذر است
و بهترين گل خود را به تو تعارف كرد
چرا كه ديد به دست شما قشنگتر است
چقدر با عجله مي روي مسافر من !
به اين سفر كه براي تو آخرين سفر است
چه بي قرار به ساعت نگاه دوخته‎اي
نه استخاره نكن چشم مادرت به در است
و مرگ گوشه‏اي از عكس يادگاري ما
و جاي خال تو پيش مادر و پدر است
و مرگ در چمدان تو ، بر لب جاده
و تو كه با چمدانت،  و جاده منتظر است.
محمد سعيد ميرزايي