اين يگانگي پاك.
ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٤  کلمات کلیدی:

 

تماسهاي چگونه

به بي خيالي
تمام روزهاي من آفتابي بوده ست؛
يلدا!
اكنون خيال چراغي دارم و
تو را…
شاخهء سايه ات را پايين بياور
تا اناري بچينم!

***

پياده رو شده گيج لباسهاي چگونه
چه رفته بر سر ما آس و پاسهاي چگونه؟!

چه خوب!هيچ نداريم چشم ديدن هم را
كه شهر پرشده از ناشناسهاي چگونه

برهنه ايم و به دنبال ماست ـ سايه به سايه ـ
نگاه شهوتـي اسكناســـــــهاي چگونه

ــ الو خيار؟! ــ بفرما ! ــ سلام! كمبزه هستم!
ــ الو، الو…!و بدين سان تماسهاي چگونه

و رنگ‎روغن ما ـ عشق ـ طرح‎ليلي‎و مجنون
دو بوف كور ميان تراســـــــــــــهاي چگونه

چهار نعل نشستيم و روي صحنه نيامد
به جز نمايشي از رقص تاس هاي چگونه

كتاب هاي چرا، درسهاي تحت چه عنوان
چه زنگهاي چه با همكلاسهاي چگونه

دو چرخه ها به جهنم نمي برند شما را
خوشا به غيرت پالان پلاسهاي چگونه

كلاغ پر،پرِ انسان؛ كلوچه پر، پر شيطان
چقدر گريه، چقدر…التماسهاي چگونه؟!

**********

بازي تمام مي شــــــــود و باز اشكنگ
بالا بلا! دوباره چرا سرشكســــــتنك؟!

يك بار «چشم چشم دو ابرو» نه هفت بار
خونم به روي آينــــــه ها ني زند شتـك

مصداق‎سينه‎چاكي‎ام اين بس‎كه توپِ توپ
افتاده زير پاي تو قلبـــــــــــي ترك ترك

قلبي كه مي زني به زمين، مي رود هوا
تا مـــــاه تا منـــــارهء هـــــر آه ، تا فـلك

آنجا كه بر بلنــــــــدترين برج كهكشان
تصوير تابنــــــاك تـــو را كرده ا ند حك

نام تو يك ســــــتارهء دنبــــــاله دار شد
نام تو، نام كوچـــــك تو،آه قاصـــــدك!

«گاهي دلم براي خودم تنگ مي شود»1
مي آيم و به خواب خوشت مي كشم سرك

با من نشسته اي و دلم را شكسته اي
تا باز خوشه خوشه بخندي ــ چه با نمك!

اين خاك، اين يگـــانگي پاك، بي گمان
رازي است بين ما همه، يك راز مشترك

حالاكه‎عشق اين همه جدي است،خوب من!
من ايســـــــتاده ام كه بيايي الك دولك!

پژك صفری
1ـ از بهمنی

***********

آبي تر از اين نمي شوم…

من خاك نشين نمي شوم سبزم كن
پابند زمين نمي شوم سبـــزم كن
از كوچـــهء رنگ دائماً مي گذرم
آبي تر از اين نمي شوم سبزم كن.

عباس بهبود فر

**********

چمداني پراز كليد

عاشق شد و براي خودش يك كفن سرود
شاعر كه تا سه ثانيهء پيش زنده بود

شاعر،كه تا سه ثانيهء قبل مثل ما...
شاعر كه تا سه ثانيهء بعد مثل رود…

چشمان او سفيد شد و جاده ها سفيد
دستان او كبود شد و آسمان كبود

رختي نداشت تا كه ببندد از اين جهان
كفشي نداشت بگذرد از عالم وجود

چيزي نداشت،جز چمداني پر از كليد
با عشق،قفل هرچه درِبسته را گشود

كوچيد درسپيده دمِ آخرين سفر
با آخرين قطار بدون  صدا و دود

شاعر شبيه شعر خودش شد، ولي چه دير
جان داد پاي اين غزل خود، ولي چه زود

اين شعر را كه مي شنويد او سروده است
شاعر، كه تا سه ثانيهء پيش زنده بود.

عباس احمدی

*************


سردرد

نگو به من ننويسم از اين دل ابري
من و
دوچشم شما و
همين دل ابري!


***

نه احنمال ندارد كه عاشقم باشيد
و بي قرار نگـــــاه منافقم باشيد

نه احتمال ندارد دراين كوير آباد
و اين هزاره قحطي شقايقم باشيد

مگركه‎مي‎شوداينسانْ‎من‎اين‎همه‎غافل
شما ولي نگــــــران دقايقم باشيد

نگو …نگو…كه به اين چشمها نمي آيد
همان غريب وفادار ســـابقم باشيد

چگونه مي شود اي شبْ پري ِ دريايي!
براي بودن  با من مـــوافقم باشيد؟!

عزيز سرخ و كبودم  ببخش بدبينم
نه احتمال ندارد كه عاشقم باشيد .

**********

پيش از اينها نفسم ســرد نبود
سايه ام اين همه نامـــرد نبود.

دل من حادثه را مي فهميــــد
غافل از آنچه كه مي كرد نبود،

لااقـــل رخوت خود را مي ديد
روي اين مساله خونسرد تبود،

يا كه در بيشهء اين جنگل گرگ
مثل يك بــــــرهء ولگرد نبود…

رنگ اگــــــــر بود فقط آبي بود
صفــــحهء ذهن زمين زرد نبود.

دردسر داشت غم عشق، ولي
سهم من اين همه سردرد نبود.

فرهاد صفريان