رخصت ديدار
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۱۳  کلمات کلیدی:

 

صبح است وپلك،سوي پريدن نميِِِ‎رود
امــــــروز را به نيــــــت ديدن نمي رود

شايد خبر شده ست كه پرواز آفتاب
تا پشت بام  بال كشيدن نمي رود


*   

در انجماد فصل، سراغ چه مي رويم؟
تقويم باغ، سمت رسيدن نمي رود

در دست برگ،قوت افتادني نماند
در بال باد، شوق وزيدن نمي رود


وقتي كه مشت حرف رساي زمانه است
گوشي به پيشواز شنيدن نمي رود

نقصير مرگ نيست، اگر روز و ماه و سال
دست دلم به كار تپيدن نمي رود


*

تا صبح بعد رخصت ديدار اي غزل
از دست داس، فرصت چيدن نمي رود

بهمن ساكی

*************

اتاق خـــواب مقابــل،چـــراغ چشمــك زن
هدف: كسي كه لباس سفيد كرده به تن

پيام فوري فرماندهي به واحـــد مرگ
كه تا نگفته ام آتش نمي كنيد اصـــلاً

پليس ، گوش به فرمان ، شما محاصره ايد
حماقت است در اين وضــع جنگيــدن

و روي صندلي آن اتاق :ســوژه،  عذاب
و روي ميز: قلم، گل،تپانچه،پول ، كفن

نوشت:« آمدم از سرزمين گمشده اي»
نظر به اين كه كسي نيست هم ترانهء من

شهيد غربت چشمانتان خداحــافظ
براي عشق . براي خدا . براي وطــن


*

صداي تير ، نويسنده،پشت ميز افتاد
و روز بعد: سپيده،درشت تيتر شدن:

ستون قصهء اين روزنامه از فردا
ادامــــه دارد و پايان ماجــرا بعداً

مجتبي شايگان

***************

به بيژن نجدی

ديوان شمس ، پنجره، ليوان روي ميز
شكل تورا گرفته همه چيـز اي عزيز

تخت تو نيست، ملحفه ات را تكانده اند
اما اتاق پر شده از بوي ايــــن دو چيز

از آستين خيس لبــــــاس تـو ريختــه
در پاي اين كمد كلماتـــــي كه ريز ريز

مردان گيل پشــــــت در گريه هايشان
آن دوســــتان دوره ســــربازي تو نيز

از ساعت مچي، نم اين شرجي سياه
افتاده روي ميز تو چون روكشي تميز

اي دختــــــران مه نگـــــــذاريد بگذرد
تابوت عشق مي برد اين مرگ در گريز.

ابوالفضل حسنی

با يک دنيا تشکر ازآقای بهمن ساکی عزيز