اتمام حجت
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۱٩  کلمات کلیدی:

 

عزيزان سلام.ميلادبا سعادت مولا علی(ع) مبارك باد.

امروز می خواستم يه مجموعه غزل ازبر و بچه های جنوب بزنم که شعرها را بهمن ساکی عزيز زحمت کشيده بود ، فرستاده بود ولی ديشب دوستی تماس گرفت و چند غزل از ياغی را نام برد و خيلی اصرار كرد كه آنها را مجدداً بزنم. من هم برای خالی نبودن عريضه چند غزل تازه و چند قديمی را كه ارزش دوباره خوانی دارند،برای شما آماده كردم كه اميدوارم لذت ببريد.

گرچـه از آوردن ايـن لفـظ  بيـزاري :
« دوستت دارم چرا كه دوستم داري»


آهي و  از بغض‌هاي كهـنه مي‌گـويي
اشـكي و از ابـرهاي تـازه  مي‌بـاری


با خدا اتمـام حجّـت كـردي و بايد
دل به ابليس قشنگ عشـق بسپاری

 
افتخاري جاودانگي‎كن  كه‎مي‌خواهي
سر به روي  شانهءيك مـرد  بگذاري


او كـه دارد از لبانت سـيب ميدزدد،
او كه داري بر لبانـش سيب مي‌كاري،


آدم خوبي  است  اما  خاطـرت باشد
واي‎اگر دست از سرش‎يك‎لحظه‎برداري!

 *********
دست تو خوب، دست تو بدجور بي‎نظير
دست من اي  دريغ  كويـري‌تـراز كوير


دست تو مـادر همهء  جوجه شعرهام
كه داد مي‌كـشه سرشـاعر  كه پر بگير


من زندگيم  بستـه به  اينه كه تو بهم
تا آخرين  دقيـقهء دنـيا   بگي نـميـر


حجب‎وحيات چشم منو  نقره‎داغ كرد
قربون هر چـي آدم كم روي سر به زير


هر چه‎كه باشه بال و پرش سهم قيچيه
فرقي نداره  آدم بـن بسـت با اسـير


بشكون تموم  برف و يـخ بودن  منو
ديوونه وار خستم از اين فصل زمهرير


اي دور دور دور من   اي دير دير دير
حالا كه خاك پات شدم دستمو بگير!

********* 

 چشمي به گلّه و  دستي  به ني‎لبك
هي ساخت‎هي‎نواخت‎ چوپان بانمك


مجنون تمام كرد ، مجنون حرام شد
ليلي  تروخّدا ! ليـلي كمـك كـمك


هي‎ساخت‎هي‎نواخت‎هي‎سوخت‎هي‎گداخت
‍« فرياد كـن مرا  اي درد مشترك»


گرد سرش  نگو ، گرد سرش نپرس
هي‎دور زد زمين ، هي چرخ زد فلك


از دست‎هرچه‎بود ازدست‎هرچه هست
از دست‎پينه ‎دار  از دسـت بي نمك


يكهو به گلّه زد ، يك برهء عجيب
يك ميش‎نانجيب ، يك‎گرگ تيزتك


زد، برد ،كشت، چوپان ولي دريغ
هي‎گفت«به درك»هي‎گفت« به‎درك»


چوپان بي چماق ، چوپان باتلاق
نه«ياعلي مدد!» نه «اي‎خداكمك!»


او را نزن كتك ، اي «ياهوالغفور»
او را نكن فلك اي «لاشريك لك»


او را نزن كه ما ، ما نيز بي خيال
ما نيز به درك ، ما نيـز بـه درك .

  **********

جنگل ثمر نداشت ، تبر اختراع شد
شيطان‌خبر نداشت،بشر اختراع شد


«هابيل»‌ها مزاحم« قابيل»‌مي‌شدند
افسانه ء « حقوق بشر»  اختراع شد


مـردم خيال فخر فروشي نداشتند
شيـئي شبـيه سكهء زر اختراع شد


فكر جنايت از سر آدم  نمي‌گذشت
تا اينكه تيغ وتير وسپر اختراع شد


با خواهش جماعـت  علاف اهل دل
چيزي به نام شعر و هنر اختراع شد


اينگونه‌شدكه‌مخترع‌ازخيرماگذشت
اينگونه‌شدكه‌حضرت«شر»اختراع شد


دنيابه‌كام بود و … حقيقت؟! مورخان !
ما را خبر كنيد؛ اگر
                                   اختراع شد .

*********** 

نوشت:« ياور من مي‌شوي؟» … نوشت: «بله»!
«تصدّق سر من مي‌شوي؟»… نوشت:  «بله»!


نشست : اول خود را مرور كرد ، سپس
نوشت:«آخر من‌مي‌شوي؟» … نوشت: «بله»!


نوشت:  « من عقب نيمه ء گمم هستم
تو نصف ديگر من‌مي‌شوي ؟»… نوشت : «بله»!


و چون درو‌غ ـ كه خون قبيلهءمن و تست
دوباره  بـاور من مي‌شوي؟»… نوشت : «بله»!


نوشت: «من دلم از هرچه كاكتوس‌پر است
تو كه صنوبر من مي‌شوي؟» … نوشت : «بله»!


« نگاه كن ! حرم ما كلاغدان شده است
شما كبـوتر من مي‌شوي؟‌ »… نوشت : «بله»!


«همين يكي دو سه شب را كه من كم آوردم
مزيد بستر من مي‌شوي ؟»… نوشت : «بله»!


نوشت: «‌ جان تو ! نه! جان آن پدر جانت !
عروس مادر من مي‌شوي؟» … نوشت : «بله»؟!

 تمام غزل ها از اکبر ياغی تبار