چوپان بي چماق
ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/۱۳  کلمات کلیدی:
گامهايم معلق است ،مثل تمام آدمهای ناتمام تو،صريح بگويم؛ من به عشق اعتقاد ندارم اما ني ني چشمان تو را مي فهمم.مرز من خودم هستم وآبادي من همان آبادي تو در فلان شهر يونان است. اي كاش اين رودخانه هاي فاصله يخ مي زدند واين كرتهاي اندوه ا ينقدر پر آب نبودند،كاش مي شد به همه ي پناهندگان بگوييم: صبح شما بخير همشهري!
بگذار در اين ابديت شناور باشيم،چه فرقي مي كند انگشت اشاره به سمت شرق يا غرب باشد، من همان پناهنده ام كه موجهاي ابدي مرا به خانه اشان بردند وتو در ساحل حكايت مرا براي دوستدار انت گفتي…..(به بهانه پخش گام معلق لك لك ساخته تئو آنجلو پولوس از سينما 4 )



چشمي به گلّه و دستي به ني‎لبك
هي ساخت‎هي‎نواخت‎ چوپان بانمك
مجنون تمام كرد ، مجنون حرام شد
ليلي تروخّدا ! ليـلي كمـك كـمك
هي‎ساخت‎هي‎نواخت‎هي‎سوخت‎هي‎گداخت
‍« فرياد كـن مرا اي درد مشترك»
گرد سرش نگو ، گرد سرش نپرس
هي‎دور زد زمين ، هي چرخ زد فلك
از دست‎هرچه‎بود ازدست‎هرچه هست
از دست‎پينه ‎دار از دسـت بي نمك
يكهو به گلّه زد ، يك برهء عجيب
يك ميش‎نانجيب ، يك‎گرگ تيزتك
زد، برد ،كشت، چوپان ولي دريغ
هي‎گفت«به درك»هي‎گفت« به‎درك»
چوپان بي چماق ، چوپان باتلاق
نه«ياعلي مدد!» نه «اي‎خداكمك!»
او را نزن كتك ، اي «ياهوالغفور»
او را نكن فلك اي «لاشريك لك»
او را نزن كه ما ، ما نيز بي خيال
ما نيز به درك ، ما نيـز بـه درك .
اكبر ياغي تبار