سلام و درود
ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٧/٦  کلمات کلیدی:

 

سلام.باز هم پاييز... ولي امسال آنقدر گرفتار بوديم كه نفهميديم كي آمد...ما هم كه فرزند پاييزيم و از چهار فصل خدا همين فصل نصف و نيمه را داريم....بگذريم ....پاييز را داشته باشيد بي خيال  هر چه تابستان...

اول: مصطفي جوادي را بچه هاي غزل سرا مي شناسن، اگر هم نشناسن غزل معروفِ «روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است....بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است» را شنيده اند و يا خوانده اند. من هم دو روز نصف و نيمه توفيق زيارت اين بزرگوار را  داشته ام، نازنيني است كه رودست ندارد.خلاصه كنم يكي از ارادتمندان خاص اين عزيزم... اين روزها اوضاع و احوال من چندان سرِ فرم نيست احنمالاً شما هم متوجه شده ايد ،به همين خاطر قصد به روز كردن نداشتـم ،ولي  وقتي پيام مصطفي رو ديدم، درنگ نكــــــردم . وب لاگ

مرد شهر زده صفحه اي است كه مصطفي آنجا مي نويسد،حتماً سر بزنيد كه ضرر نمي كنيد.

دوم: امروز با آدمك كوچهء تاريك غزل رفته بوديم پيش عمو سبيلو و  زيارت عمو هم سعادتي بود هم براي ما هم براي شما، چرا كه قول داده است ظرف امروز و فردا به روز كند، خيلي وقت بود دلتنگ نوشته هاي صميمي  و روان عمو بودم... اينجا را هم داشته باشيد .

سوم: شرمنده خيلي از دوستان هستم  بخاطر سر نزدن ها و گرفتاريها ...

 

........

 

ابراهيم اسماعيلي اين روزها غزلهاي نابي توي وب لاگش مي زند، اگرچه هميشهء خدا غزلهايي كه انتخاب مي كند عالي است ولي اينبار .... اين هم غزلي از  وب لاگ غزل امروز:

 

آمد درست زير شبستان گل نشست


دربين آن جماعت مغرور شب پرست


 يک تکه از بهشت... يک تکه آفتاب نه

 
حالا درست پشت سر من نشسته است


 اين بيت مطلع غزلی عاشقانه نیست


اين سومين رديف نمازی خيالی است


گلدسته اذان و من های های های

 

الله اکبر و انا فی کل واد ... مست


سبحان من يميت و يحيی و لا اله


الذی اخذ العهد فی الست الا هو


(يک پرده باز پشت همين بيت مي کشيم)


در اين پرده مانده است او فکر می کنيم


................................................... 

 

سارا سلام...اشهد ان لا اله... تو


با چشمهای سرمه ای...ان لا اله ...مست


می بری که...حی علی ...های های های  دل


هر جا که هست پرتو روی حبيب هست


بلند!عقد تو را با لبان من بالا


آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست


خرداد توی پارک  باران جل جل شب

 

مهرت همان شب..اشهدان..دردلم نشست


آن شب کبو .. (کبو).. کبوتری از بامتان پريد


نم نم نما (نما) نماز تو در بغض من شکست


سبحان من يميت و يحيـــــــــــــی و لا اله


الا هو الـــــــــــــذی اخذ العهــــد فی الست


سبحان رب هر چه دلم را ز من بريد


سبحان رب هر چه دلم را ز من گســــست


سبحان ربی الــ... من و سارا .. بحمده


سبحان ربی الــ ... من و سارا دلش شکست


سبحان ربی الــ... من و سارا به هم رسیــ...


سبحان تا به کی من واو دست روی دست؟


زخمم دوباره وا شد و اياک نستعين


تا اهدنا الــ ... سرای تو راهی نمانده است


مغضوب اين جماعت پر های و هو شدم


بهشــــــــــــت بر اين ارتفاع پست افتادم از

 

[]

 

يک پرده باز بين من و او کشيده اند )


سارا گمانم آن طرف پرده مانده است)

 

محمدحسين بهراميان

 

اين هم غزلی از غزلسرا البته با اجازه از صالح دروند

 

ل ل به لب نيامده ليلا هنوز هم

يکسر سکوت می وزد اينجا هنوز هم

نوحی دگر نيامده طوفان بياورد

ناشسته مانده صورت دنيا هنوز هم

من با توام تو با من و با هم غريبه ايم

دنيا نديده لنگه ی ما را هنوز هم

من بغض های خيس خودم را فروختم

تو نه نگاه خشک خو دت را هنوز هم...

از بوسه های شانه پرستم فراری اند

آن شانه های باب تماشا هنوز هم

من هر چه دار و هر چه ندارم برای تو

لب باز کن به من بگو آيا هنوز هم ...

حتی غزل گلوی خودش را دريده است

اما به لب نيامده ليلا هنوز هم

حسين پارسا

و غزل نابی از سيامك بهرام پرور سرور ما در شاعرانه ها

غروب بود و عطش بود و پايداري غم
و سيب وسوسه پوسيده بود ، آدم هم !

صفا نداشت زمين بي تو ، شرحه شرحه و خشك
و هاجرانه جهان مي دويد : بي زمزم !

- نه ابر زمزمه حتي ! …بهار مي گنديد !
و وضع جوي دل بود همچنان مبهم !

درست توي همين گيرودار باران زد
و بعد پلك جهان هم پريد ! تا آدم -

- بفهمد اين خود حواست ! اتفاق بزرگ !
همينكه آمده با ابر از آسمان ، نم نم !

هزار و سيصد و پمجاه و هشت … شهريور…
درست بيست و نهم … ساعتِ … نمي دانم !!

1358 دلتنگي -
- گذشت و عطر تو را داشت ، باغ دنيا ،كم !

تو آن مسيح مونث ! تو زاده، زيتون !
كه روي دوش كشيدي صليبي از مريم !-

- و عطر آن همه مريم ، غروب را آكند !
- و جلجتاي جهان مست شد ! خدايان هم -

- المپ را به زئوس وانهاده ، پا كوبان
به شادباش زمين آمدند …ريم …رام …رم !!

به روي دست خدايان : بنفش ، نيلي ، سرخ …!
و ساخت قوس و قزح ، آن هزار و يك پرچم !

و آفروديت به لبت بوسه زد …وَ زيبا شد !!
ونوس موي تو را شانه كرد : خم در خم !

… و بعد گريه ات آغاز شد ، زمين خنديد !
هزار واژه شدي و جهان هزار قلم !

غزل شدي و قناري تو را تكلم كرد …
… و من درست از آنوقت عاشقت شده ام !!

درست بيست و نهم …ساعتِ …نمي دانم !
به جان هرچه قناري …به جان عشق قسم !…

سيامك بهرام پرور