خانم بزرگ ...
ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/۱  کلمات کلیدی:

 

آن تازه درختان جوانم چه شدند
آن سرو قدان مهربانم چه شدند

آن کنده ی هيزم شکن پيرم من
بر گرده ی من برادرانم چه شدند.

بيژن ارژن

خانم بزرگ ...

خانم بزرگ ! عکس قشنگی است .. آشناست ؟

لبخند ... ها ... چَرَق ،

چه غروبی است، نه ؟

صفاست !!

فردا همين قرار ، همين جا ، قبول ...‌ ؟

چشم !

... فردا ولی نيامده ، فردا ولی کجاست ؟

فردا چقدر فاصله بين من و تو ريخت

فردا که شوق ديدن تو در تنم به پاست

فردای کافه بی تو سکوتی بلند بود

فردا... و روزنامه ، پر از حرف کودتاست ...

«  خانم بزرگ ! پرسيدم آشناست مرد ...

چل سال قهر و حسرت و چل سال آشتی

چل سال گفتگوی مدامی که بی صداست

چل سال در کنار تو غمگين نشسته ام

از عکس تو جز اين نشنيدم « خدا نخواست »

دلتنگ در اسارت اين بُعدِ کوچکم

اما دلم نخواست که دور از تو ... نه نخواست ...!

« خانم بزرگ ! پرسيدم آشناست مرد ... »

با آن نگاه و شکل و شمايل ، زن جوان

از توی عکس گفت : « و البته بی صداست »

تصويری از جوانی يک مرد ناشناس

در گنجه ی قديمی خانم بزرگ هاست ...

علی ياری

حالا كه يك دنيا برايت حرف دارم
يك بوسه هم پايين كاغذ مي گذارم
 
آري خودت هم خوب مي داني عزيزم
غير از تو ، من چيزي در اين دنيا ندارم
 
در نامه ي آخر نوشتي خوبِ خوبي
حالا كجايي تا ببيني حال زارم !؟
 
مي ترسم از دوري تو اين آخري ها
پيش تمام غصه هايم كم بيارم
 
عصر همين يكشنبه بغضم را كه خوردم
وقتي گمان كردم كه مي خندي كنارم
 
چيزي شكست و تا صدايش را شنيدم
ديدم كه عكست را به قلبم مي فشارم
 
بايد به فكر كاغذي قدّ تو باشم
اين دفعه هم بانو سؤالي از تو دارم:
 
بهتر نبود اينجا بجاي اين همه حرف
يك جمله يعني « دوستت دارم» بيارم !؟
 رضا سيرجانی
 اما دو تا خبر :
 
اول اين که همين روز هاست که همايش ادبی پرشين بلاگ ( بر پايه مسابقه غزل معاصر ۲ ) شروع به کار کنه . مژده رو داشته باشين تا در مورد جزئياتش بعدا توضيح مفصل بدم .
 
بعد هم اينکه هانی بالاخره تونست در وبلاگشو باز کنه و به روز کنه . از همينجا سری بزنين .