سلام و درود
ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/۱٥  کلمات کلیدی:

 

دادند قلم به دست ما ناشی ها

افتاد خطی به صورت کاشی ها

پاشيد به روی بوم تنهايی مرگ

رفتند به خواب رنگ نقاشی ها

از صورتم اين قيافه را برداريد

دل-اين تومور اضافه -را برداريد

با عشق هنوز زنده هستم لطفا

از روي من اين ملافه را برداريد

خسته شدم از توالي زندگي ام

از اين همه ماست مالي زندگي ام

انگار فقط سكوت انداخته اند

بر روي نوار خالي زندگي ام

رباعی ها از جليل صفربيگی

ferdinand_II_sword_medieval_showcase_md_wht.gif

 مرجانِ من خاتون شد و داش آكلش من

 داش آكلي در گير با يك خواب روشن

 

خاتون مواظـــــب باش كاكايي نمانده

 

آنچه برايت مانده بد خواه است و دشمن

 

خاتون كنار ... ! روي نيمكت مي نشيند!؟

 

يك شعر, يك ترديد, يك نامرد, يك زن

 

نه...بايداين يك خواب باشد يك..ي...يك يك

 

خاتون نه ممكن نيست نه نه نه نه اصلن

 

مرجان كجايي ؟ دشـنهء داش آكل تو

 

دارد ميان سينه اش يك مشـــت آهن

 

حتي نمي دانم كه ( عشق تو مرا...) يا

 

داش آكلت را كشت يك بد خواه, يك زن

 

مهرداد امين هراتی

وقتی که از خلاء به جهان پا گذاشتم


داغی به روی سينه‌ی بابا گذاشتم

 

اينحا کنار بستــــر من مادری نبود


او را ميان خاطـــــره ها جا گذاشتم

 

دستی نداشتم که خدا را دعا کنم


جايی نبود ... روی خودم پا گذاشتم

 

 نوروز من هميشه شب اول دی است


اســـم بـــهار را شب يلدا گذاشتم

 

 سرما غرور عکس تو را هم شکسته بود

 

يادم نبود پنجــــــره را وا گذاشتم

 

   آن شب که چشم مست تو را دار می زدند


قلب تو را شکستم و تنها گذاشتم

 

   رفتی ... تمام شهر به من خيره گشته اند


بعد از تو خويش را به تماشا گذاشتم .

 

سلمان مولايي