ماه سوخته!
ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/٢٢  کلمات کلیدی:

 

يك كوچه غيرت اي قلندر تا علي مانده است

شمشير بردارد هر آنكس با علي مانده است

 

ديشــــب تمام كوچه هاي كوفه را گشتم

تنها علي ، تنها علي، تنها علي مانده است

 

اي ماهتــــاب آهسته تر اينجا قدم بگذار

در جزر و مد چاه، يك دريا علي، مانده است

 

از خيل مرداني كه مي گفتند مي مانيم

انگار تنها ابن ملجم با علي  مانده است

 

اي مرد بر تيغت مبــــادا خاك بنشيند

برخيز تا برخاستن يك يا علي مانده است.

 

مهدي جهاندار

 

سلام بر همه عزيزان.نميدانم شما هم اين حس عجيب غريب را داريد يا نه!بعضی مواقع آدم دلش با هيچ چيز وا نمي شود.نه با شعر ، نه با حرف ، نه...اما صدای دوستي را كه مي شنود...چند روز پيش به ياغي زنگ زده بودم  و كلي حال احوال كرديم. به شما ها هم خيلي سلام رساند. الان هم سرباز است.افسر وظيفه راهنمايي رانندگي محمود آباد. ديگر اينكه بعد از ماه رمضان هم رسماً به جمع متاهلين مي پيوندند. يعني اينكه ما تا يه ماه ديگه حتما شمال ميريم...

در خلال صحبتهايي كه شد ،خيلي مُصر بود كه امسال حتماً كتابي را با هم چاپ كنيم. ببينيم چه مي شود...ولي سال 78 هم خواستيم اينكار را بكنيم.چشمتان روز بد نبيند. توي پارك ايران زمين نشسته بوديم وشعرها را انتخاب مي كرديم و چگونگي كار را داشتيم براي هم توضيح مي داديم،يكدفعه دو نفر مست چاقو به دست به سمت ما حمله كردند و....بعد هم قيد چاپ را زديم. الان هم هنوز اسم كتاب كه مي آيد ، دو نفر مست چاقو به دست.... به هر حال ايندفعه جدي است.

 

 

من يک اتاق بی در و پيکر که بی خيال!

يك آسمان قحط كبوتر كه بي‎خيال!

 

من همچنان تبـــاه، تبــاه و تبـــــاهتر

من يك هميشه‎بي سروهمسركه بي‎خيال!

 

من كيستم بدون تو؟چيزي شبيه تو

خودخواه، بي دليل، ستمگر كه بي‎خيال!

 

من بغض دردناك پلشتي كه شعر شد

در منجلاب دفتر و بستر كه بي خيال!

 

من ناتمام مانده ام اينبار در خودم

نه ته برام مانده و نه سر كه بي خيال!

 

من آفتاب يخ زده ، من ماه سوخته

در كوچه هاي بستهء خاور كه بي خيال!

 

من عشق ، من دروغ، من آري خود توام!

تو عكس آن دليل بياور كه بي خيال!

 

من تا هميشه مثل غزل تكه پاره ام

ديوان زخمهاي مكرر كه بي خيال!

 

من بي تو يك تعفن مزمن كه اي دريغ!

من با تو از هميشه لجن تر كه بي خيال!

 

اكبر ياغي تبار

 

 تا همين يكسال پيش،از اينطرف و آنطرف غزلهايي به دستم يا به گوشم مي رسيد كه بسيار زيبا ، امروزي و دلنشين سروده شده بودند. اين غزلها از بزرگواري به نام رضا عزيزي بود. نميدانم چرا خيلي وقت است خبري از رضا نيست. دوستانش هم از او

 بيخبرن،باور كنيد اصلاً دغدغه ء ذهني من شده اين بشر! يك غزل قديمي از ای بزرگوار: با تشكر از فاطمه حق ورديان

 

 

 يك شاخه رز، يك شعر ،يك ليوان چايي

آنقدر اينجا مي نشينم تا بيايي!

 

از بس كه بعد از ظهرها فكر تو بودم

حالا شدم يك مرد ماليخوليايي!

 

بعد از تو خيلي زندگي خاكستري شد

رنگ روپوش بچه هاي ابتدايي!!

 

يك روز من را مي كشي با چشمهايت

دنيا پر است از اين رمان هاي جنايي

 

اي كاش مي شد آخرش مال تو بودم

مثل تمام فيلمهاي سينمايي!!

 

امسال هم تجديد چشمان تو هستم

مي بينمت در امتحانات نهايي

 

مي بينمت؟امانه!مدتهاست مانده است

يك شاخه رز...يك شعر...يك ليوان چايی

 

tea_steaming_md_wht.gif

 

رضا عزيزی