گاه گداري....
ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٤  کلمات کلیدی:

 

خوابی و چشم حادثه بيدار می شود...

هفت آسمان به دوش تو آوار می شود.

 

خواب زنانه ايست به تعبير گل مکوش!

گل در زمين تشنهء ما خار می شود.

 

برخيز تا به چشم ببينی چه دردناک

آيينه پيــــــش روی تو ديـوار می شود.

 

ديگر به انتظار کداميـــــن رسالتی

وقتی عصای معجزه ها مار می شود...

 

.........

 

وحشت نشسته باز به هر برگ اين کتاب

تاريخ را ببيـــن که چه تکرار می شود.

محمد علی بهمنی

 

013326.jpg

 

 

سلام. خوب مثل اينكه جدی جدی ما هم يك ساله شديم. و از اين بابت خوشحالم . باور كنيد اين همه دوست و رفيق پيدا كردن در يك سال خوشحالی هم دارد .درضمن از همه دوستانی كه به من رای دادند، صميمانه تشكر می كنم.

 

 

چشمي بخند تا كه مرا شادمان كني

كاري خلاف رسم قديم جهان كني

 

آنقدر تشنه ام كه تو بايد بخندي و

اين تشنه را به شير و عسل ميهمان كني

 

برخيز تا قدم بزنيم و تو با خودت

باران بياوري و مرا خيس آن كني

 

مجنون منم و اين كه دعا مي كنم خودت

فكري براي ليلي اين داستان كني

 

گاهي فقط دريچه ء بازي غنيمت است

تارو به بي نهايت هفت آسمان كني

 

احساس عشق سبزترين نوع بودن است

حتي اگر كه گاه گداري گمان كني،

 

كه عاشقي و در تو كسي راه مي رود

حتي اگر كه گاه گداري گمان كني.

 

عادل سالم

 

 

 

غروب بازي نور است و سايه اي گذران

رديف  صـــندلي و....كيفهاي آويزان

 

تمام زندگي ام مثل درس نقاشي است

ـ تو نيستي و جهان، يك طبيعت  بي جان

 

چه ساده زندگي ام را به قاب مي گيري

به روي بوم،دو تا لكه مي شود انسان؟!

 

به روي دفتر من يك، دو خط سبز بكش

كه باز گل بدهد اين بهار و تابستان

 

فضاي خلوت دانشكده ...دلم تنگ است

ببين شباهت ما شاعران و گنجشكان

 

غــــــــروب آمده و حرف تازه اي دارد

بــــــــــراي قصهء يك مرد، قصهء باران

 

*

بپيچ از سر حافظ به سمت فردوسي

دوباره شعر بگو چند دفتر و ديوان

 

بيا تو از سر حافظ...دوباره فردوسي

ـ محيط بستهء فكر من است اين ميدان

 

ســــــرقرار نيامد نسيم و...تنها ماند

دوباره حافظ سرگشته در بهارستان

 

« شكوفه هاي دلم زير گامهايت ريخت

به ياد خاطره هامان بكش دوتا گلدان

 

دوباره رنگ بچين و دوباره طرح بزن

كتاب، پرده، پرنده، بهار در ايوان .  »

 

علي داوودي