پس از عمری سكوت!
ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٢٠  کلمات کلیدی:

 

سلام.دنياي اينترنت و وبلاگ، آگاهي ها و آشنايي هاي زيادي براي من داشته، وشايد با تمام سالهايي كه باشعر نفس كشيده ام ؛ برابري كند. محمد محسن سوري را شاعران پيش كسوت مي شناسند ، هرچند براي من و امثال من نامي غريبه است كه بواسطهء پسر بزرگوارشان(پوريا سوري ) با ايشان آشنا شده ايم. اين سه دفتر حاصل سالها تنفس شعر است و حال و هواي دهه چهل و پنجاه را دارد، هر چند از حال و هواي شعر امروز هم غفلت نشده؛ در ونمايهء اغلب شعر ها انتقادي اجتماعي است با رنگ و بويي عاشقانه! و قتي در پس پشت كلمات يأسي ديده مي شود ،ناخودآگاه شعرهاي فروغ تداعي مي شود و وقتي هم غرور و فخامت و استواري در كلام ديده مي شود ، به زبان اخوان نزديك مي شود. اما با اين حال زبان يكدست شعرها چه سپيد و چه نيمايي و چه كهن ، استقلال شعري و زباني او را مي نماياند؛ غزلها هم ، همين گونه اند ؛ اعتراض نامه هايي بر بي عدالتي،ظلم وعشق هاي دور

چند شعر را از اين مجموعه ها با هم بخوانيم:

 

قلمم گم شده،كتابم كو؟

دفتر رنج بي حسابم كو؟

با هزاران سؤال بي پاسخ

مانده ام، زندگي جوابم كو؟

لالهء سرخ دشتهاي غمم

سوختم،باغبان،گلابم كو؟

كاشكي آينه زباني داشت

تا بگويد به من شبابم كو

مانده ام خسته در خجالت باغ

برف مي باردآفتابم كو؟

باز شب آمد و پريشانم

دخترم! قرصهاي خوابم كو؟

روزي از سهره اي غريب بپرس

كه درآتش، دلِ كبابم كو؟

 

تو صبح را نه با طلوع آفتاب

كه از نشان عقربه هاي ساعت

صدا مي كني

و شب را نيز

انگار چشمهايت

هيچگاه سپيده را نديده اند

راستي چند سال است

كه بر شب آسمان نگاه نكرده اي

نگاهت مي كنم

چه بي تفاوت مي گذري

از كنار گلهاي پلاستيكي

يادم مي آيد هنگام حضورشان

چه با خشم نگاهشان كردم

با تنفر

شايد در خانه ءبي تنفس ما

جاي گلهايي را گرفتند

كه سرانجام تشنه مردند

و ترانهء آب بر لبان آنها خشك شد

گاهي فكر مي كنم

حضور گل در خانه

يعني اعلام نياز به تنفس، به نگه، به نوازش

و نفسهاي زردشان

يعني اعتراض به انعقاد رويش

يعني استقبال بي صداي مرگ

از كنار گلها مي گذري بي تفاوت

بي تفكر از آنكه مي توان به رويش انديشيد

و در گلدانهاي خالي باز هم گل كاشت.

امشب صداي بغض منتشرم را

كبوتران شنيده اند

كنار پنجره باش

با گيسوان پريشانت

كه بوي عطر شعر مي دهد

نشان ستارهء چشمت را

به كبوتران داده ام

و گفته ام كه شعر بوي عطر سيب مي دهد

و ستاره بوي ياس هاي غريب

كنار پنجره باش

در انتظار پيغام بغض منتشرم

كه سرشار است از شعور شبيخون خورده شعرم

و خونابه ء جاري

از زخم ناسور بالِ بريده ام

كنار پنجره باش

كبوتران مي آيند

تا بذر بغض منتشر شده ام را

سينه ريزت باشند

و در آميزند با اشكهايت

تا حماسه ساز جاري رود باشند و روييدن

روييدن در دشتهاي فراموش

جاري در رودهاي خاموش

بشكن سكوت قبيله ام را

و خلاصم كن از اسارت گردباد تيرهء ترديد

پرواز كن پرستوي عاشق از پستوي سكوت

و چاووشي كن بها را

كه سروده ات زخم توانسوز بال بريده ام

را آرام مي كند

و سكوت سهره اي اسير را مي شكند

پروازش مي دهد بي بال

با بوي عطر شعر

تا كوچه باغهاي بهشت.

محمدمحسن سوري

 

مصاحبه با محمد سعيد ميرزايی: بيستون