عرض ارادت!
ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٢٢  کلمات کلیدی:

سلام.

 

۱ـ يک قطعه از دانشکده در من گره خورده

 

 چند وقت پيش به دعوت هانی در دانشکده ادبيات علامه طباطبايی در شب شعر بی مناسبتی شرکت کرديم.حقيقتش من خودم چهار سال خاک همين دانشکده را با ولع خورده بودم.گوشه گوشه دانشکده، کلاسها و....اما آدمهای سالن آدمهای قبلی نبودند ، شايد دو نفر الی سه نفر از قديمیها بودند. عزيزی به نام سيدرضا موسوی که روزهايی با هم داشتيم ،يا ايوب مرادی که دکترايش را دارد می گيرد و....خلاصه واقعاٌ سختم شده بود شعر بخونم، همون موقع به آقای سعيدی راد هم گفتم....به هر روی و به هر صورت ، شعرهای خوبی از بچه ها شنيدم. يعنی شعرهای خيلی خوبی. اين هم يکی از همان خوبها که وبلاگ پرنده ای که فراموش کرده پر دارد  را داشت و ما بی خبر بوديم:

 

بلوغ پنجره يعنی تماس با خورشيد

وچشم های تو اينجا مماس با خورشيد

 

چقدر روی افق راه می روی ای مرد

درين سکوت پر از التماس با خورشيد

 

دو چشم سرد و نجيبت چه گنگ می جنگند

ميان بارقه های هراس با خورشيد

 

افق و وسوسه های عجيب يک شبگرد

و مرگ يک شبح نا شناس با خورشيد

 

درون قاب فقط يک زن است و گندمزار

و رقص فاحشه مانند داس با خورشيد

 

کنار قاب به خط بريل يک شاعر

نوشته حاصل يک اقتباس از خورشيد

 

رديف مسخره ای شد دوباره می سازم

رديف «فاجعه شد» با سپاس از خورشيد

 

مسيح هشت کشيد و صدای سوت قطار

چهار برگ دروغين آس٫ فاجعه شد

 

صدای نعره ابليس٫  روح مرده من

اسير رقص ورق٫مهره٫تاس٫فاجعه شد...

 

مهدی نقی پور

 

 

۲ـ خلوت انس و فصل غزل جوانان:مه آلود!

 

چند سال پيش که هنوز وبلاگی نبود(به قول امير مرزبان) و اينترنتی نبود، ما يه وبلاگ گروهی داشتيم که خيلی ها شعرشون اونجا چاپ می شد. سردبيرش هم سهيل محمودی بزرگوار بود.يعنی سر و دست می شکستيم که شعرمون اونجا چاپ بشه .سيد علی رضازاده، صادقی پناه،بابک دولتي، همين امير خودمون و خيلی های ديگر،شعرشون توی همين وبلاگ گروهی (صفحه شعر مجله جوانان)چاپ می شد. شعرهای انتخابی آنقدر خواندنی بودند که دوشنبه ها خيلی دير دوشنبه می شد.... پيمان سليمانی هم يکی از همين عزيزان بود.شاعر همشهری و هم استانی که غزلهای درخور و قشنگی دارد.من هرچی دنبال آرشيو مجله ها گشتم ،جوانانی نيافتم. نمی خواستم شعری از وبلاگش (مه آلود)بزنم اما چون شعری پيدا نشد ، اولين شعر صفحه اش را اينجا مينويسم. دريابيد که ضرر نمی کنيد:

 

ای روح تو به وسعت مفهوم آفتاب!

ای تو مسیر هرشب باریدن شهاب!

 

گلهای سرخ ِ باغچه محوِ تو می شوند

وقتی شکفته می شوی از سمت آفتاب

 

وقتی طلوع می کنی از دور دست صبح

کوه از شکوه قامتِ تو می شود مذاب

 

وقتی تو پلک می زنی ای معنی امید!

می ریزد از نگاه تو دریایی از شراب

 

سوگند می خورم به تمام مقدسات

به ابرها ، به آینه ، به آسمان ، به آب...

 

 ...تنها به شوق دیدنِ تو زنده مانده ام

من فکر می کنم به تو حتی میان خواب

 

***

تو رفتی و ... بدون تو پاییز می وزد

تو رفتی و ... بدون تو می بارد التهاب

 

بعد از تو مرگ و فاجعه می روید از زمین

بعد از تو قصر خاطره ها می شود خراب

 

این پرسش همیشه و این جاده های دور

این ذهنهای خسته و وامانده از جواب...

  

برگـــــرد ای تبســــــم آبی آسمان!

تنهــــاترين نتيجــــــهء هر بار انتخــــاب

 

پیمان سلیمانی

 

 

۳ـ دست مريزاد! روسری!

 

روسری هم خوب است. حس غريبی دارد. من خودم توی يک مثنوی اين طوری از روسری گفته ام: ...همان که روسری اش را اگر تکان می داد....مرا به دست غزلهای ناگهان می داد. يا مهدی فرجی هم کتاب آخرش روسری باد را تکان می داد ، بود که موضوع يک غزل انتقادی - اجتماعی قوی بود.چند وقت پيش باز هانی يک غزل برايم خواند با رديف مريم . و بعد تر با رديف روسری. اسم شاعر را که خواستم گفت همشهری خودتونه : ايلشن جلاسی. اون موقع ايلشـــن خان هنوز وبلاگ نزده بود و نداشت، اما حــــالا   وبلاگ دارد :شب بو. اين هم غزل روسری:

 

 

بندش كه باز گشت و شد آزاد روسري

و بي درنگ از سرت افتاد روسري

 

 ناگاه موج گيسوي بر چشم جاريت

بر شانه ريخت ، دست مريزاد! روسري

 

من دوست داشتم كه تو رودابه ام شوي

اين را ولي اجازه نمي داد روسري

 

آرام و سرد روي سرت بود گوييا

به عطر گيسويت شده معتاد روسري

 

ديشب به خوابم آمدي آيينه رو ، زلال

چه جلوه اي به آينه مي داد روسري

 

حالا كنار رود غريبي نشسته اي

زلفت روان بر آب ، و در باد روسري

 

من هم اميدوار به اين فكر مي كنم

شايد كه با از سرت افتاد روسري...!

 

ایلشن جلاسی

 

 

۴ـ چشم هاي تو عين القضات !

 

نميدونم اولين غزلی که از خانم موسوی خوندم چی بود ولی هر چی بود تا امروز هر غزلی که اسم ايشان پای آن بوده است را خوانده ام.

 

انگور در پياله ي چشمم دوات شد
تا اينكه چشم هاي تو عين القضات شد


چون پلك بست از همدان پا فرا نهاد
پلكي دگر به هم زد و پير هرات شد

 
او معبد مقدس بوداييان شد و
چشم من آن كه راهبه ي سومنات شد


آنگاه بازگشت به شيراز و بر دلم
اين مرتبه به هيات حافظ برات شد


با اين همه در آخر پيري و زهد و علم
اين شيخ شوخ عاشق شاخ نبات شد !

 

کبری موسوی